پنجشنبه ۱۰ دسامبر ۲۰۰۹

حواستان را جمع کنيد!!با دقت بخوانيد! ممکن است که من- آگاه يا نا آگاه- حقيقتی را لوث کرده باشم.ازرجوع به خدا وعقل و وجدانتان هم غافل نشويد



نگاهی به: کدام عشق آباد
سايت عصر نو
دوشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۸ - ۰۷ دسامبر ۲۰۰۹
رضا اغنمی
.............................
"بانوی مهر بیداراست" آخرین صحنه این دفتر است. وقایع باغ حاجی زعفرانی به صورت رؤیا، از زبان حاجیه بانو روایت میشود. َوهم و خیال ذهن خواننده را از واقعیت خالی میکند. حاجیه بانو اقرارمیکند که همۀ خواب هایش دروغ بوده. دکترعلفی هم میگوید "همه سفرهای من با کالبد مثالی ام دروغی بیش نبوده است" وهردو شانه به شانه هم گذاشته گریه سرمیدهند که سبک شده اند. وجالب اینکه آنهمه نیرنگ ودروغ را در پیشرفت "مصلحت ما" خلاصه میکنند. البته، با اندکی تأملِ منصفانه در مشکلات و پیچیدگیهای اجتماعی، میتوان اعتراف کرد که مدعايی بیجا و بدون علت نیست.
.........................................
دولت آباد، آبادی بزرگی است، درمیان چند آبادی پراکنده، درحلقۀ کوههای سر به فلک کشیده که پائین اش به کویر و دریاهای آن سوی زمین می پیوندد.در یک شب تیره و سرد زمستان، غریبه ای وارد دولت آباد میشود، به نام "فرشاد". درِ خانه کبیر را میزند و با کمک او به قلعۀ خان هدایت میشود. تا این که بعداز یک هفته مردم آبادی " نزدیکی های ظهر، همه با چشم های خودشان دیدند که در قلعه بازشد و اول آخوند پای به بیرون گذاشت و بعد ازاو، غریبه و بعد هم خان سالار." و، ازاین جا داستانِ خواندنیِ کتابِ "کدام عشق آباد" شروع میشود. بزرگان دولت آباد عبارتند از خان سالار، مالک و ملامحمد پیشنماز، که با ورود غریبه به آبادی، حلقۀ بزرگان بازتر میشود. تازه وارد، از دیدِ برخی ها رند و واز نظر برخی ها هشیار است.شهرت هوشیاری وکاردانیِ "آقا" دراطراف میپیچد. دربیرون آبادی با کمک مردم خانۀ مستقلی برای خود میسازد. با آوردن خانواده هایی به دولت آباد، درهمان خانۀ نوسازجایشان میدهد. "گفتارو کردارشان همانند آقا بود، اما آقا میگفت که آن ها را ازسرحدات آورده است برای آباد کردن دولت آباد."
غریبه، با کمک تازه واردان دست به کار میشود. "سینه کوه بلندی را که بالای سردولت آباد بود شکافتند. سینه کوه که شکافته شد چنان آبی بیرون زد و به سوی رودخانه جاری شد که ازسر دولت آبادی ها زیادی آمد و آبادی های دور ونزدیک راهم سیراب کرد. ..."راه اندازی آسیاب و ساختن مدرسه، و راه اندازی برق" چند ماه بعد، قلعه خان وخانه آخوند و مسجد وحمام هم به دست آقا و غریبه ها منورشد."ملامحمد، از رفتار و کارهای نوگرایانۀ فرشاد، دلخور است اما، نمیتواند مانع کارهای مفید او باشد.دراین آمد و رفت ها و تغییرهاست که "عارفی ها" در مقابل "محمدی ها" شکل میگیرند. پیداست که فرشاد و اطرافیانش عارفی، و پیروان مسجد و محراب محمدی ها هستند. عارفی ها از منظر نگاه محمدی ها کافراند. ورود ناگهانیِ "فرستاده" و " سرالاسرار" یعنی دو عنصر رمزآلود، خواننده را مجبور میکند که برگردد و باردیگر داستان را با دقت بخواند واز نقشِ نقش آفرینان مطمئن شود. فرستاده به فرشاد دستور میدهد که با بانو باید ازدواج کند.فرشاد که از عشق بانو به شیخ علی آگاه است، برآشفته شده، به فرستاده میگوید:"رفتن به خواستگاری دختر خان، یعنی بازی با آتش! مگر نمیدانید که بانوهنوز هم که هست، بیمار عشق شیخ علی است؟!"فرستاده میخندند و میگوید"" معلوم است که بازی با آتش است! مگر تورا به دولت آباد فرستاده اند که با آب بازی کنی؟!"و سرانجام آن دو عروسی میکنند. درشب زفاف سخنانی تب آلود بین آن دو رد و بدل میشود. بانو، درالتهابِ غافلگیرانه، به ساده دلی تردید خود را، اما نه از زبان خود بلکه ازقول دیگران میگوید:"یک عده میگویند که شما ازفرشتگان هستید. یک عده میگویند که شما ازجادوگران هستید. ... میخواهم بدانم شهر برزخ درکجاست که ارآنجا به دولت آباد آمده اید "و فرشاد میگوید:"شهر برزخ، شهری است مثل جابلقا، مثل شهر جابلسا، مثل شهر هور قلیا. شهربرزخ شهری ست پر از عجایب ... ... زن های آن شهر نمیزایند، بلکه فرزندانشان را ازرودها و دریاچه ها و دریاها میگیرند ... در آنجا نه خورشیدی هست و نه ماهی و نه ستاره ای ..."درادامۀ صحبت، درحالی که عروس خانم توررا کنار میزند، فرشاد، با دیدن چشم های بانو، میلرزد. "خود" منِ دیگر، فرشاد میگوید عشق؟ و درمقابل این سئوال فرشاد که آیا "اهل سَر هستی یا دل؟" خود، میگوید اهل سَر. یعنی کسی که با شعور و فراستِ مغز سروکاردارد. و بلافاصله میگوید چشمهایش! چشمهایش! مشتعلم کرده اند! میگوید نگاه نکن! درادامه، زمانی که پیاله ای از معجون را به عروس خانم میدهد و او هم مینوشد تا چشم بازمیکند. " ... و چون بازکرد، از هیبت آنچه دیده بود، جیغی کشید و دراز به دراز روی بستر افتاد."چرائی این ترس وحشتناکِ عروس معلوم نیست. رازی ست که ناگشوده میماند.
شیخ علی فرزند ملامحمد که درنجف مشغول تحصیل بوده، وچندی پیش وارد دولت آباد شده بود درهمان شب زفاف " سرازسجده برداشت و نمازش را به پایان رساند و مصمم براجرای نقشه ای که درسر داشت ... دولت آباد را ترک کرد.نویسنده، درقسمت سوم، داستان فرشاد را با لقب عارف دنبال میکند، از بی کفایتی قطرات "سرالاسراری"سخن میگوید. حرف و حدیث "من" و "ما" را مطرح میکند و بریدن از دنیا را. سایۀ سنگین ابهام آرام آرام دور میشود. فرشاد، با توضیح نطفه ازسنگینی بانوجان، او را ازمال و منال و وابستگی های مادی منع میکند. از زیورآلات و لباس سنگین و رنگین برحذرش میدارد. میگوید: " نطفه ای که ازمائده های خیال، بر میگرفت و پرنده گکی می شد و پرک پرک میزد! از جابلقا به جابلسا از برزخ به هورقلیا، ولی راه به جائی نمی برد و خسته از پروبال زدن های بیهوده فرو میافتاد ..."با عوض شدن فضای داستان، درمعرفی فرشاد، که بنیادهای فکری ش از"مائده های خیال" شکل گرفته است، خواننده، با گرمی و علاقۀ بیشتری داستان را دنبال میکند.درهمین بخش است که خواننده، ازفوت خان باخبرمیشود. به روایت داستان "خان به طور مرموزی با اسبش به درون دره افتاد و کشته شد. املاکش را به سه بخش تقسیم کرده بود. بخشی برای همسرش، بخشی برای تنها فرزندش بانو و بخشی هم وقف کرده بود و تولیت آن را داده بود به آخوند برای مصرف امورخیریه."دراین گیردار، "صولت" برادرخان که ازگذشته ها با هم اختلاف ارث و میراث پدری دارند، سربه عصیان درآورده خبر میرسد که "همراه تفنگچی هایش ازکوه های صولت آباد سرازیر شده اند به سوی دولت آباد" وحشتِ حملۀ صولت، در دولت آباد پیچیده و مردم دربیم و هراس اند که نشست مشورتی و چاره کار در قلعۀ خان با حضور"بانو، فرشاد عارف، وآخوند و همسر خان" تشکیل میشود. پس از مذاکره نظربانو و فرشاد براین است که "حق با صولت است و باید اموالی را که خان ازاو به زور گرفته است از ارثیه خان که به جا گذاشته است، حق صولت را به او باز گردانند. همسرخان گفت نه." آخوند هم میگوید "اگر صولت حقی داشته است تا خان زنده بوده است باید حقش را ازخان میستاند. آن قسمتی را که خان وقف کرده است حالا مال خداست. صولت آمده است که طاغی بشود برخدا؟"ذکاوت و هوش آخوندی، با سحنان چند پهلوئی که حافظ منافع مادی خود و هم طبقاتش است، مطلوب طبع حاضران واقع میشود. ودراین موقعیت دولت آبادی ها بانو را دوره میکنند. و به درستی میگویند که"حق دار واقعی ماهستیم. که خان سالار بزرگ، املاک پدران ما را به زورستانده وخود خان املاک مارا "بانو، وسط میدان دولت آباد، بالای بلندی رفته میگوید من ارثیه خودرا به شما برمیگردانم، به شرطی که شماهم حق حقوق خواهران و برادران خود را بدهید. بانو، زنده به گورکردن مقنی، وسیلۀ حاضران – البته به دستور پدرش – وبعد، نسبت این جنایت به "ازمابهتران" را مطرح میکند و درهمان حال چارقدش ازسر برمیدارد و دور کمرش میبندد. فرشاد میگوید" هم حجاب خود به کنار زدی هم حجاب دولت آباد را.روی جماعت باز میشود وحجب و حیای دست و پاگیر کنار میرود. عادتها شکاف برمیدارد. کبیر به آخوند ده میگوید "جناب آخوند مگر خواندن نماز روی زمین غصبی باطل نیست؟ ... خانه ای را که خان سالار بزرگ ... به مرحوم پدرتان بخشید وحالاهم شده است خانه شما، زمین آن را به زور ازبابا بزرگ من گرفته بود ... ولوله در مسجد افتاد " ملای ده، چوب تکفیر بلند میکند و میگوید " به گوشم رسانده بودند که تو "عارفی" شده ای و مثل آنها تظاهر به کفر میکنی ..."درقسمت چهارم، داستان میگوید که : "آخوند ملامحمدهم دراثر زهری که دراستکان چایش ریخته بودند دار فانی را وداع گفت." تا فرزندش شیخ علی از "ناکجا" اباد برگردد عارفی ها بر اموردولت آباد مسلط میشوند. پرچم سه رنگ با عقابی دوسر که سردرخانه ها دراهتزاز است. نمازگذاران، وپیشنمازهایشان پسران و دختران جوان نابالع اند. املاکشان را یک کاسه کرده. حتی زن ها یشان را. هرجمعه غروب دربالای تپه ای جمع میشوند برهنه میشوند زن و مرد باهم میرقصند وآواز میخوانند. یادآور مراسم مزدکی ها به دورۀ ساسانیان. خبر میرسد که شیخ علی با صولت، با قشونی از تهران به سوی دولت آباد میآید.دولت آبادی ها با علم و کتل تا چند فرسخی به استقبال میروند. صولت مجری دستور حکومت است و شیخ علی مجری حکم خدا. اما هردو حامل حکم قتل "عارفی" ها هستند یعنی مردم دولت آباد.درگفتگوی صولت و شیخ علی، صولت پس میزند. فرشاد که درغاری درکوه های دولت آباد "گوش سپرده بود به سخنان فرستاده ای که از جانب سرالاسرار آمده بود با دستوری مبنی بر بیعت با شیخ علی". اعتراض وداد و فریاد فرشاد به جائی نمیرسد و باشیخ علی بیعت میکند. معلوم میشود که نه شیخ اراده و افسارش دست خود هست و نه فرشاد. انگار که دوران انتقال است و دگرگونیِ اجتماعی. و تجدید حیات تازه و بهمریختن وضع موجود است. نگرانی ، وبیم و هراسِ پوست انداختنِ نو، که پدیده های ناشناخته ای نیز باخود دارد و زمانی قوت میگیرد که هنوز نقش فرستاده و کانون غیبی روشن نشده است.
ورودِ "فرستاده" و"سرالاسرار" درمتنِ داستانی، خواننده را به وادی اندیشه میبرد تا با تأملِ بیشتر،شاید بتواند به حل مشکلات فائق آید. به ضرورت شکافتتن مسئله : اگر از نظرگاه سنت سیاسی به این روایت گوش بسپاریم، ودل ببندیم به شیوۀ [دائی جان ناپلئونی] "سرالاسرار" کنایه از انگلیس است و روس و امریکا! فرستاده را هم بگیریم نماینده هریک از آنها. و این خوانائی دارد با سنت فکری جماعتی که سال هاست چتر سیاه وسنگین ش برادبیات سیاسی مان سایه انداخته است. ازنگاهِ دیگر،نقش بازیگران نیزمیرساند که نویسنده، رفتارهای جاری مردم واعتیاد دیرینه شان را درقالبِ همین تغییراتِ ولو کوچکِ اجتماعی توضیح میدهد. نبودٍ اراده و تصمیم و رفتارهای ضد و نقیض های تکراری را یادآور میشود و، ازهمه مهمتر، اجتناب از فکر و اندیشه و عادت به نیندیشیدنِ نهادی شده را به رخ میکشد.دریک حملۀ شبانه که معلوم نیست چه کسانی بوده اند، تفنگ چی ها همه کشته میشوند. تنها صولت و شیخ علی وفرشاد و بانو وکبیر زنده میمانند. فرشاد با شیخ علی بیعت میکند. با سخنرانی مبسوطِ شیخ علی کینه بین عارفی و محمدی فراموش میشود."کبیر ازجایش برخاست و فریاد زد "تکبیر!" دیگران سه دفعه با هم گفتند "الله اکبر" ... ... همدیگر را در آغوش گرفتند و شیخ علی کشته ها را شهید در راه خدا نامید. همه گریه کردند. دعای وحدت خواندند ... ... و شیخ علی، آنجا را "آرامگاه وحدت" خواند. ..." صحبت هایی بین فرشاد و شیخ علی درباره اینکه جهان حادث است یا قدیم؟ پیش میآید. بحث خواص و عوام مطرح میشود. دل آزردگی فرشاد ازدلبستگی شیخ علی و بانو، او را مجبور میکند که به کوه های دولت آباد پناه ببرد. "تمام شب را درکوه ها ودشت دولت آباد قدم زد." وقتی برمیگردد از شیخ علی، تعریف جابلقا و جابلسا. برزخ و سرزمین هور قلیا را میشنود و بانو نیز دنباله اش را میگیرد که: "آه که چه شهری بود! شهری پراز عجایت. زمین آن به رنگ آرد خالص گندم. آسمانش، سبز زمردین. پادشاهش، حضرت خضر و ..." . همان داستانی که فرشاد درشب زفاف برای بانو تعریف کرده بود. اما،انگار که همان شب بین شیخ علی و بانو نیز حوادثی رخ داده است.پردۀ راز برداشته میشود. فرشاد "خیره به چشمهای بانو نگاه کرد ودرون چشم های او، کسی" را دید که از دست رفته بود. سربه پائین برد. قلبش فشرده شد و چشم هایش پراشک. مانده بود که به بانو، چه جوابی بدهد." و بالاخره، "منِ مصلحت اندیش"ش میگوید:" راه گریزی نیست! جادوی تورا، جادوی شیخ علی باطل کرده است. دام ناکجارا، خود توبودی که برسر راه بانونهادی. دانه های جابلقا وجابلسا و برزخ و هورقلیا را تو بودی که درون آن دام پاشاندی..."ذهنِ غبارگرفته فرشاد، وَهم های گسترده راعریان میکند رو به بانو میگوید: "اصلا من و تووشیخ علی، وسیله هائی هستیم برای رسیدن ما به دولت آباد. ... به خاطر آن، تن به ذلت بیعت داده ایم...». به احتمال، دولت آباد دسترسی به دولت و ثروت است و حاجتِ عموم که نویسنده مطرح میکند. اطمینان دارد که بدون تأمین آن، هرحرکت بنیادی در جامعه ها بیهوده و تلاشها به بیفایده خواهد بود. با تعمیر مسجد و سامان گرفتن خانه شیخ علی، زن و بچه اش هم از نجف وارد دولت آباد میشوند. زن شیخ که عرب است، ازاهل محل خبرهائی ازروابط عاشقانه بین بانو و شوهرش که درگذشته وجود داشته، به گوشش میرسد. بگومگو بین آن دوسرمیگیرد. و زن خشمگین شده "میگوید : بترس ازآن روزی که سروپا برهنه، خودم را بیندازم توی مسجد و پرده ازرازهای مگویت بردارم." و شیخ علی با تهدید پاسخ میدهد " ... آن وقت جایت دردارالمجانین است و یا کافرشده ای که درآن صورت تکلیفت روشن است. "دراین گیرو دار معلوم میشود که بانو و فرشاد هردو اجاقشان کور است. و علتش هم خوردن معجونی ست که شب زفاف به دستور"سرالاسرار" سرکشیدند. همان پیرمردی که دراواخر کتاب درخانۀ حاج زعفرانی، بطور خود خواسته میمیرد.دولت آبادیها زندگی روزانه را در خواب و بیداری سرمیکنند، همانطور قهرمانان، درپریشانخیالیهای توهّم زا با مکاشفه های سکرآورعرفانی سرگرم اند. ونویسنده، ب ادلی پردرد، جامعۀ معتاد به بیفکری و بیعملی را به باد انتقاد میگیرد:"چندسالی را که بدینگونه درخواب و بیداری گذراندند و برای هزاران سئوالی که داشتند پاسخی نیافتند، دوباره باز گشتند به همانجا که بگویند "کار، کار ازما بهتران باید باشد." در پی آن ظهور وحضور روزانۀ از ما بهتران درکوچه و بازار برسر زبان ها میافتد و کسی را نمیتوان پیدا کرد که از ما بهتران را ندیده باشد. چهل سال بعد دولت آباد با محله های گوناگون شهر بزرگی شده. تغییراتِ زمانه همه چیزرا بهم ریخته است. کبیر در حرم امام رضا مجاورشده. فرشاد شده "حاج احمد احمدی" مشهور به دکترعلفی ومغازه دار. بانو "حاجیه بانو"، قابله شهر، شیخ علی پیشنماز بزرگ شهر. پسرش غلام که درقم طلبه بود، وقتی برمیگردد به دولت آباد عبا وعمامه را آتتش میزند و میشود گاریچی شهر. صولت وکیل مجلس میشود و پسرش خسرو اژدری رئیس نظمیه شهردولت آباد.» درهمین ایام، دکترعلفی وحاجیه بانو، پنج تا بچه، - چهار پسر ویک دختر- را به عنوان فرزند خوانده قبول میکنند. آمدن دختر بچه، پس ازحضورچهارپسربچه، اما، با تمهیداتِ خاصی صورت میگیرد. دکترعلفی از کالبد مثالی و سفر به عالم برزخ میگوید وهمسرش را به عالم دیگری میبرد تا دریاچه آرزوهایش را تماشاکند. و دراین صحنه از مسافرت رؤیائی ست که «حاجیه خانم از خواب پریده بود و با دیدن کودکی درکنارخودش، فریاد کشان پس نشسته بود ... ... دکتر علفی او را در بغل گرفته بود ... که دریاچه مقدس آرزویت را برآورده است.». آن دو پرورش پنج بچه را عهده دار میشوند. هر چهار پسر به مدرسه میروند. اما دربارۀ دختر مادر میگوید: " در دولت آباد رسم نیست که دخترها را به مدرسه بفرستند.عوضش، خودم و پدرت به تو درس خواهیم داد.»بچه ها از دیگران میشنوند که فرشاد و بانو پدرومادرشان نیست. و دختر نیز ازآنها میشنود که آن نیز مثل آنها از پدر و مادر دیگری ست. دعوای بچه ها با مثنوی خوانی فرشاد، و خواب رفتن بچه ها فرو میکشد. و همان شب خواب میبینند که سقف آسمان بازشده و آنها رقص کنان در بالاسر دولت آباد درپروازاند. دکتر علفی، از کالبد مثالی با بچه ها سخن میگوید. در و دیوار دولت آباد، با شایعه های همیشگی رنگین است ودرهوا موج میزند. حاجیه بانو روزی غلام گاریچی، پسر شیخ علی را دیده است که : «سراسبش را دربغل گرفته است و هِی چشم های اورا میبوسد و زار و زار گریه میکند." حاجیه خانم میپرسد چه شده آقاغلام؟ میگوید "خجالت میکشم ازاین اسبم توی این گرما از کله ی سحر تا حالا که غروب است ، از او کارکشیده ام و بیشترازده بار، خودم آب خورده ام ولی یادم رفته به این حیوان زبان بسته هم بدهم." وقتی حاجبه خانم ازاو دورمبشود و برمیگردد پشت سرش، میبیند که" پاهای غلام ، روی زمین نیست.! انگار که توی هوا راه میرود." و همو، روزی به علت گرانی و بالا رفتن قیمت ها، گاریچی های شهررا جمع کرده و به مطالبۀ مزد بیشتر دعوت میکند. حکومت برنمیتابد. برای دستگیری او مأموربه دولت آباد میفرستد، فرشاد وسایل فرار او را فراهم میکند. زنش کوکب، به جای غلام برای امرار معاش، با فرزندش یعقوبِ بچه سال به بارکشی با گاری میپردازد. حتی "توی قهوه خانه هم که می نشست، همان جایی می نشست که جای آق غلام شوهرش بود. و به مرور زمان به بهانۀ وجود کوکب درقهوه خانه، سروکلۀ دیگر زنان گاریچی هم پیداشد" پیرمرد، یکی از بازیگرانِ مرموز این اثر، ماهی پس از گم شدن غلام به ملاقات دکترعلفی می رود. با اشاره خبرسلامتی غلام را میدهد. میگوید «کاربسیار بجائی کرده اید.» ومیرود. فرشاد یادش میآید که درپنج سالگی اورا خواب دیده بوده که برشانه اش سواراست. باز هم در سی سالگی پیرمردی به خوابش رفته «... و با انگشت سبابه اش، به کویر گسترده در رو به رویشان اشاره کرده و گفته بود برو دولت آباد آنجاست... ». آیا آن دو پیرمرد همین بوده ؟ و درهمین ملاقات است که پیرمرد، حسن قهوه چی را معرفی کرده و میگوید برای خرج زن و بچۀ غلام ماهیانه به حسن فلان قدرباید بپردازد. صحبت طولانی بین آن دو درهاله ای ازگویشهای متداول عارف مشربها، به آنجا میرسد که خواننده، هویت فرشاد را گم میکند. ازپیرمردشنیده است که «مصلحت نبوده است که مرا بشناسی. اما من تو را میشناسم. ومیدانم از کجا آمده ای . ... اسم واقعی تو، نه دکتر علفی است و نه حاج احمد محمدی و نه فرشاد عارف! ...». پیرمرد، ازقاتلین خان و ملامحمد و مقنی ها گرفته تا نشانی پدر واقعی بچه ها و هرآنچه که دردولت آباد گذشته را تعریف میکند وغایب میشود. دکترعلفی درشک و تردید میغلتد. نمیداند خواب است یا بیدار!«عجب ! تا به حال خیال میکردم که هفتاد سال راه را، دانسته و حساب شده آمده ام ... ... حالا معلوم میشود که نمیدانسته ام و نمیدانم... ... سال ها دستور دادند ...". دکترعلفی دچار تزلزل شده وهویتش آشفته میشود. این توهُم وسرگشتگیِ او، که کیست و از کجاست؟ میرسد به جاییکه : هفت سال پس از آن ملاقات در مغازه اش، پیرمرد را بارها میبیند و تا میخواهد سخنی با او بگوید غایب میشود. ظاهر وغایب شدن، به یقین نشانی ازچیرگیِ پیرمرد در ذهن دکتر علفی را دارد که نویسنده نشانه گرفته تا نوسانات فکرهای بهمریختۀ آفریدۀ خود را با مخاطبین درمیان بگذارد. تا دکتر علفی ها که زیادند خوب بشناسند. با چشم و گوش باز بشناسندشان. درظاهر، دکتر علفی تحت تأثیر شیخ علی قرار میگیرد. در "تظاهر به اسلام، با شیخ علی همراه" میشود. "اما درباطن برای نابود کردن شیخ هم بود." وسخنان آمرانۀ شیخ علی، دگرگونی فضای اجتماعی سیاسی را درخاطره ها زنده میکند.صحبت شلوغی سرحدات و مراجعت غلام به گوش میرسد. و حاجیه بانو انگار متوجه قضایاست میگوید :اینها درطول این هفت سال از زنده بودن غلام خبرداشته اند و چیزی به ما نگفته اند.» وفرشادبه حاجیه بانو میگوید " نکند همه این دوستی و دشمنی ها ودعواهای زرگری برای کندن ریشه عارفی ها باشد؟ ... ... و یکدفعه زیرپای ما راخالی کنند . نکند که این پیرمرد لعنتی ..." حرفش را میبرد و باسکوت سنگین به فکر فرومیرود. از نگاه حاجیه بانو میلرزد و "چیزی مثل پیرمرد" را در عمق چشم های حاجیه بانو میبیند. »راستی این پیرمرد کیست که درپشت یردۀ حجاب امور جاری را میچرخاند و چه اعجوبۀ هفت خطی ایست که دستی درغیب و دستی در روانِ انسان ها دارد حتی درخواب و بیداری هم با قرائت هایی از ذهنیتِ درماندۀ بندگان علیل خدا را در تمام دورانِ حیات شان میرقصاند .آیا تمثیلی از باورهای کهن و پیرسالِ خرافات نیست؟ که فرهنگ عامه را در سیاهفکریها به اسارت دارد ؟! دکترعلفی حضرت خضررا خواب میبیند. و غوغای تازه ای دردولت آباد بپا میشود. یا به قول شیخ علی "شهر را بهم ریخته است." دکتر علفی قبلا از علاقه وعشق یعقوب به دخترش بو برده . دو قواره پارچه میخرد و به حسن قهوه چی میدهد برای یعقوب و حسن قهوه چی. وشیخ علی خواب دکترعلفی را برعلیه خود تفسیر میکند و به حاجیه خانم میگوید : " ... چرا مسئلۀ موقوفات را به میان کشیده است" چه کاری به کار کسبه و تجار بازار دارد؟ دارد دوباره آتش بپا میکند در دولت آباد. ..." بگو مگو بالا میگیرد . دکتر علفی با رندی، هم شیخ و هم مأمورهای حکومت را به بازی میگیرد. دربحث و مناظره، هیچیک حریف دکترعلفی نمیشوند. سرانجام شیخ علی، که از رفتار دکترعلفی عاجرشده و نمیتواند پاسخ مریدانش را بدهد و قانعشان کند با تهدید، عصایش را روسینه دکترعلفی نشانه گرفته میگوید: "خفه شو مرتیکه زندیق..." رقابت بین دو پیشنماز دولت آباد که چشم دیدن هم را ندارند بالا گرفته و اختلاف ها شدید تر میشود، شیخ علی از بلوای قریب الوقوع خبرمیدهد. خواننده، قبلا در صفحه های پیش ازبگومگوهای آشکار و پنهان آن دو ملا باخبرشده، همان گونه از تهمت های کلان که به همدیگر نثار میکنند. روزی هم که دکترعلفی به باغ حاجی زعفرانی دعوت میشود، شیخ حسین رو به دکترعلفی میپرسد "حالا به من بگو ببینم آن شیخ علی بی دین و آن اژدر فاسد، امروز برای چه به منرل تو آمده بودند؟" درهمان نشست است که شیح حسین، با صحنه سازیِ ماهرانه حضورحضرت خضر را زمینه ای برای حکم فتوای قتل دکتر تدارک دیده و به صراحت میگوید : "... هنوز طناب دار دارد بالای سرت میچرخد تا معلوم شود که تو واقعاً حضرت را درخواب دیده ای یا نه. خب چه میگویی؟" دکترعلفی که به منظور شیخ پی برده، برای نجات جان خود، اقرار میکند که "... از بس که آرزوی دیدن جمال بی مثال آن حضرت را داشته ام خیال کرده ام که آن شخصی که به خوابم آمده است، خود همان بوده اند!" شیخ حسین، ازاینکه دکترعلفی سر به راهِ اسلام شده، خوشحال میشود. در همان جاست که به دستور شیخ حسین، حسن قهوه چی، غلام گاریچی و پیرمرد [سرالاسرار] را وارد اتاق میکند و پیرمرد لحظاتی بعد درگوش دکتر علفی چیزی میگوید ودراز میکشد و میمیرد. جنازه پیرمرد درباغ زعفرانی توی باغچه شمعدانی ها دفن میشود. بوی گلاب درفضا میپیچد. غلام گاریچی، سفارش پسرش یعقوب را به دکتر میکند و با خداحاظی دور میشود. دکتر علفی، ازشنیدن صدای خنده های حاجیه بانو، میلرزد و رو به آسمان با دیدن ماه کامل زمزمه میکند: الا یاایها الساقی ادر کأساً و ناولها ... (شعرمنتسب به یزیدبن معاویه که حافظ نیز ازآن سود برده است.)
"بانوی مهر بیداراست" آخرین صحنه، این دفتر است. وقایع باغ حاجی زعفرانی به صورت رؤیا، از زبان حاجیه بانو روایت میشود. َوهم و خیال ذهن خواننده را از واقعیت خالی میکند. حاجیه بانو اقرارمیکند که همۀ خواب هایش دروغ بوده. دکترعلفی هم میگوید "همه سفرهای من با کالبد مثالی ام دروغی بیش نبوده است" وهردو شانه به شانه هم گذاشته گریه سرمیدهد که سبک شده اند. وجالب اینکه آنهمه نیرنگ ودروغ را در پیشرفت "مصلحت ما" خلاصه میکنند. البته، با اندکی تأملِ منصفانه در مشکلات و پیچیدگیهای اجتماعی، میتوان اعتراف کرد که مدعای بیجا و بدون علت نیست.
دربلوای "الم" ی ها گرفتار میشوند. دکترعلفی و حاجیه بانو و شیخ حسین و غلام گاریچی و حسن قهوه چی و ... دستگیر میشوند . باغ میسوزد.و یعقوب و مهربانو را دیده بودند در راه عشق آباد ... کدام عشق آباد؟و کتاب به پایان میرسد.
نقش بازیگران و رابطه های فیمابین این اثر، روایتِ جماعتی ست که اکثریتِ عوام و ساده دلش ، خیرو شرزندگی خودرا نمیدانند. مرز بین دوستی و دشمنی، محبت وخشونت را نمیشناسند. گرچه انگشت شمار اقلیتِ با شعور سطحی میخواهند برای پیشرفتِ مردم کاری بکنند، اما، آن ها نیز چنان درچنبرۀ رقابتهای حقیرانه گرفتارند که دو پیشنماز رند، با کمک حکومت، با رفتارهای آمرانه آن اندک نفراتِ دلسوزرا نیز مانند عوام زیرنفوذ خود میگیرند. سکوت و حوادث هرازگاهی، بخشی ازطبیعت دولت آبادی هاست. دردو دستگی کنار هم و خیلی هم راحت زندگی میکنند. حتی برخوردهای دو پیشنمازرا اهمیت نمیدهند. در بیخبری محض، روزمرگی را ادامه میدهند. دربستر این سکوت و سکون یک نواخت های طولانی ست که ریشۀ نابخردیها و غفلت ها عمیق تر و محکم تر میشود. همانگونه حقیقت و خیال. و فسانه ورؤیا و کابوس ها. و، پختگیِ راوی با تمثیلات زبانی، استفادۀ از سنت های مذهبی گرفته تا سیاسی و تاریخی. و عجبا که در تبیین همۀ این تضادها، نوعی هماهنگی روائی حضوردارد که توانائیِ راوی را برای مخاطبین توضیح میدهد. از منظر تفکر غالبِ طرح توطئه"، نفی عقلانیت دراین اثر، درذهن خواننده سایه میافکند. اما درنگاهی دیگر طرح عادت های اجتماعی وکشف آسیب های فرهنگی، با قدرتِ زبانِ تمثیلی دربستر داستان درجریان است، اساسی ترین مسئله ای که درفرهنگ اجتماعی کم سابقه است. اصولا درسرتاسر تاریخ ایران، یادآوری آسیب های ویرانگری که به هردلیل، مانع رشدِ فکر واندیشه ها بوده، کمتر به چشم میخورد. اما فراوان اند کتاب ها از پیروان معاد ومیقات که درخشکاندن فکر و اندیشۀ جامعه نقش بنیادی داشته اند و دارند. وجه غالب «کدام عشق آباد»، نقد تاریخ اجتماعی ست که نویسنده روی دایره ریخته است و فرهنگی که حضور دارد با آدم ها وعادت ها و شیوه های جاری. همگی قابل لمس و رؤیت اند. خان سالار و همسرش ملا محمد و فرشاد و بانو، ملاعلی و کبیر، غلام گاریچی و کوکب و ... حتی الم وسرالاسرار، غار و فرستاده با - سنت های قرآنی - مصلحت اندیشی، که روایت شیعی اش "تقیه" است، با تلفیقی ازعادت ها مزمن که دراین مجموعه آمده، بخشی از بدنۀ فرهنگی را شکل داده که در فلاکتِ امروزی جامعۀ ایران به بار نشسته است. با این حال، نمیتوان برخی اشکالات را نادیده گرفت و ازکنار روایت های ماورائی داستان و اشاره به مضمون های افسانه ای و مذهبی به سادگی گذشت. پیچیدگی های روائی به ضرب و زور فکر گشوده میشود وهشیاری نویسنده را کهدر خواب و بیداری، شک و یقین، واقعیت و خیال، حتی کابوسِ برخی آفریده ها را چنان ماهرانه نقل میکند که تمیزِ موقعیتِ فردی نقش آفرینان، درتنِ واحدی تبلور مییابد و، گاه همگانی میشود. اضافه کنم که نمیدانم سیف، از کدام منظر این حادثه را دیده و بازبان تمثیلی به تدوین ش همت گماشته، اما این را میدانم ازهردیدگاهی که منظور نظرش بوده مخاطب خود را دارد.به یقین رمان "کدام عشق آباد"، اثری ست ماندنی درادبیات تبعیدی ها، که به بار مثبت "ادبیات ایران درتبعید" افزوده است.
کدام عشق آباد: سیروس (قاسم) سیف.
انتشارات خاوران.
پاریس ۱۳۷۷جلد اول.
در بررسی این اثر، از متن کتاب که درسایت نویسنده است سود بردم.
سايت نويسنده:http://romanash.blogspot.com/

چهارشنبه ۹ دسامبر ۲۰۰۹

حواستان را جمع کنيد!!با دقت بخوانيد! ممکن است که من- آگاه يا نا آگاه- حقيقتی را لوث کرده باشم.ازرجوع به خدا وعقل و وجدانتان هم غافل نشويد

كانون نویسندگان ایران
تشدید ستم و سركوب راه به جایی نمی‌برد!
سه شنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۸ - ۰۸ دسامبر ۲۰۰۹
آزادگان! آزادی‌خواهان!


از منجنیقِ سركوب هم‌چنان سنگِ فتنه می‌بارد. روز جمعه ۱۳ آذر- روز مبارزه با سانسور- از برگزاری مراسم بزرگداشت محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، جان‌باختگان راه آزادی و ستم‌ستیزی، جلوگیری كردند. روز بعد، شنبه ۱۴ آذر، در پارك لاله تهران به تجمع مادران عزاداری كه جگرگوشه‌های‌شان را در شكنجه‌گاه‌ها و خیابان‌ها به خون كشیده‌اند یورش بردند و ضمن ضرب و شتم بی‌رحمانه‌ی این سالخوردگان داغدار بیش از بیست تن از آنان را بازداشت و روانه سیاه‌چال‌ها كردند. دوشنبه ۱۶ آذر، روزنامه «حیات نو» را توقیف كردند. و سرانجام سركوب روزهای اخیر به اوج خود رسید و در طول روز و شب ۱۶ آذر مراسم مسالمت‌آمیزِ «روز دانشجو» با چماق و باتوم و گاز اشك‌آور و تیراندازی روبه‌رو شد و صدها تن از دانشجویان و مردم معترض و آزادی‌خواه دستگیر شدند.

مردم شریف و آزاده!

ما می‌پرسیم مگر نه این كه حاكمیت خود در دی‌ماه ۱۳۷۷ پذیرفت كه پوینده و مختاری و نیز پروانه اسكندری و داریوش فروهر توسط عناصر وزارت اطلاعات به قتل رسیدند؟ پس چرا مانع برگزاری مراسم یادبود این ستم‌كُشتگان می‌شود؟ مگر نه این كه قرار شد شكنجه‌گرانِ متولی كهریزك به جرم كشتار فرزندانِ مادران عزادار محاكمه شوند؟ پس چرا به تجمع توأم با سكوت این مادران یورش می‌برند و آنان را به ضرب مشت و باتوم بازداشت می‌كنند؟ مگر نه این كه آزادی مطبوعات و نشریات از جمله دست‌آوردهای انقلاب مردم در سال ۱۳۵۷ است كه حاكمیت كنونی قاعدتاً باید آن‌ها را پاس بدارد؟ پس چرا حتی همین نشریاتِ خودی را كه از سوی جناحی از خود حاكمیت منتشر می‌شوند برنمی‌تابد و آن‌ها را یكی پس از دیگری به محاق توقیف می‌برد؟ مگر نه این كه «روز دانشجو» در مخالفت با كودتای سیاه و ننگین ۲۸ مرداد و ورود نیكسون جنایتكار به ایران در ۱۶ آذر ۱۳۳۲ شكل گرفت و حاكمیت كنونی ظاهراً خود را «میراث‌دار» آن مبارزه‌ی ضداستبدادی- ضدامپریالیستی می‌داند؟ پس چرا مراسم دانشجویان را این چنین وحشیانه در هم می‌كوبد؟مردم آزادی‌خواه!چنان كه در یكی از بیانیه‌های اخیر اعلام كرده‌ایم، حاكمیت در مسیری افتاده است كه ادامه حیات خود را در تشدید بیش از پیشِ سركوب و ستم جست‌وجو می‌كند، راه بی‌بازگشتی كه فرجام آن از هم‌اكنون روشن است: آنان كه باد می‌كارند، توفان درو خواهند كرد. پاسخ پرسش‌های بالا را در این واقعیت عریان باید یافت. ما تشدید ستم و سركوب را محكوم می‌كنیم و بر اساس منشور خود آزادی بیان بی‌هیچ حصر و استثنا را حق مسلّم همگان می‌دانیم و بر آن پای می‌فشاریم. به نظر ما، آن چه گذشت همه از مصادیقِ بارزِ سركوبِ آزادی بیان است.
كانون نویسندگان ایران۱۷ آذر 1388
http://asre-nou.net/


سه‌شنبه ۸ دسامبر ۲۰۰۹

حواستان را جمع کنيد!!با دقت بخوانيد! ممکن است که من- آگاه يا نا آگاه- حقيقتی را لوث کرده باشم.ازرجوع به خدا وعقل و وجدانتان هم غافل نشويد



شیرین عبادی در مراسم دریافت جایزه حمایت بین المللی از حقوق بشر:
مردم جهان به وضعیت حقوق بشر در ایران بی‌ اعتنا نیستند
من که خود را هم درد و همراه با مادران عزادار می‌‌دانم با افتخار این جایزه را به پاس تحمل فراوان آنان ، به این کمیته تقد یم می‌‌کنم.
سه شنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۸ - ۰۸ دسامبر ۲۰۰۹

امروز ۷ دسامبر موسسه خدمات بین المللی حقوق بشر، جایزه حمایت بین المللی از حقوق بشر را به خانم عبادی به خاطر تلاش‌های ایشان در جهت گسترش حقوق بشر اهدا کرد. مراسم اهدائ این جایزه در مجلس لردها در لندن برگزار گردید. خانم عبادی به پاس تحمل فراوان اعضای کمیته مادران عزا دار، جایزه خود را با افتخار به این کمیته تقدیم نمودند. خانم‌ها و آقایان مفتخرم که جایزه حمایت بین‌المللی از حقوق بشر امسال به من تعلق گرفته است. بی‌ شک اعطای این جایزه می‌‌تواند مرا در اعتلای فرهنگ دمکراسی و حقوق بشر در ایران یاری بخشیده و باعث دلگرمی‌ سایر مدافعان حقوق بشر در ایران باشد، زیرا آنان درمی یابند که مردم جهان به وضعیت حقوق بشر در ایران بی‌ اعتنا نیستند. بیش از سی‌ سال از انقلاب و تاسیس جمهوری اسلامی در ایران گذشته است، اما هنوز هم دادگاه‌های انقلاب بکار خود ادامه داده و با صدور احکام اعدام و زندان‌های طویل المدت، سعی‌ در ارعاب آزادی خواهان دارند. بیش از سی‌ سال از تأسیس جمهوری اسلامی در ایران گذشته است اما هنوز مجازات‌هائی چون سنگسار، قطع دست دزد، به صلیب کشیدن، اعدام مجرمین کمتر از ۱۸ سال در قوانین ایران وجود دارد، استدلال جمهوری اسلامی ایران برای اجرای چنین مجازات‌هایی تبعیت از شریعت اسلامی است که البته استدلالی است نا درست. زیرا چنین مجا زات هائی در اغلب ممالک اسلامی مانند مالزی، اندونزی، تونس، مراکش، مصر و تعدادی دیگر سالهاست که منسوخ شده است و حکومت جمهوری اسلامی ایران و قانون گزاران وی باید پاسخ گوی این سئوال باشند که آیا فقط آنان قادر به درک و تفسیر شریعت اسلامی هستند و سایر مسلمانان در کشور‌های اسلامی دیگر راهی‌ به خطا رفته اند؟ خصوصاً آنکه تعدادی از فقها ایرانی نیز بر این اعتقاد اند که می‌‌توان قوانین دیگری داشت، اما چون فاقد نفوذ سیاسی هستند به نظرات فقهی‌ آنان توجّهی نمیشود. بیش از سی‌ سال از انقلاب در ایران می‌گذرد، اما مردم حق ندارند به هر کس که ما یل باشند به عنوان نماینده پارلمان یا رئیس جمهور رای دهند، زیرا در هر انتخاباتی که صورت می‌‌گیرد، صلاحیت داوطلبان باید در ابتدأ به تصویب شورای نگهبان رسیده و سپس مردم حق دارند از بین آنان فرد یا افرادی را انتخاب کنند- اعضای شورای نگهبان منتخب مردم نبوده، بلکه انتصابی می‌‌ با شند. بیش از سی‌ سال از تاسیس جمهوری اسلامی ایران می‌‌گذرد، اما تبعیضا ت ناروای قانونی هم چنان حقوق زنان را در ایران پایمال می‌کند، از جمله ارزش جان یک زن نیمی از ارزش جان یک مرد است- شهادت دو زن در دادگاه معادل با شهادت یک مرد است- یک مرد می تواند چهار همسر داشته باشد و بسیاری قوانین تبعیض آمیز دیگر و نکته جالب تر آن‌ که زنان ایرانی که این چنین از حقوق انسانی‌ خود محروم شده اند، حتی از مردان هم وطن خود تحصیل کرده تر هم هستند، زیرا از سالها قبل بیش از ۶۵% از دانشجویان دانشگاههای ایران دختر هستند. اقوام متعددی از جمله کرد، بلوچ، آذری و عرب زبان در ایران بسر میبرند و طبق قانون اساسی‌ جمهوری اسلامی ایران حق دارند که زبان خود را در مدارس تدریس کنند، اما تا کنون چنین حقی‌ به آنان داد نشده است و همین امر سر آغاز اختلافات سیاسی اقوام فوق الذکر با حکومت مرکزی است. آزادی بیان در ایران محدود است. حتی طبق قانون مطبوعات، انتقاد از قانون اساسی‌ در نشریات ممنوع بوده و باعث تعطیلی آنان خواهد شد. از ابتدای انقلاب تا کنون بسیاری از خبرنگاران، نویسندگان، دانشجویان، وکلای دادگستری و مدافعان حقوق بشر فقط به جرم بیان عقاید خود به زندان رفته اند. تعدادی از آنان نیز پس از رهائی از زندان مجبور به ترک وطن شده اند. دامنه سا نسور حتی به سایت‌های اینترنتی هم کشیده شده است، بسیاری از سایت ها از جمله سا یتهای مربوط به حقوق زن را فیلتر کرده اند. متاسفانه بعد از انتخابات ریا ست جمهوری که در ماه خرداد صورت گرفت وضعیت حقوق بشر در ایران روز به روز نیز بدتر شده است تا حدی که سازمان ملل متحد چند روز قبل برای بیست و پنجمین بار حکومت جمهوری اسلامی ایران را به علت نقض حقوق بشر محکوم نمود. مبارزه برای دست یابی‌ به حقوق بشر و دمکراسی که از سالها قبل در ایران شروع شده بود هم اکنون با گستردگی بیشتری در جریان است- این جنبش که نام دیگر آن جنبش سبز است مسالمت آمیز بوده و علیرغم خشونت دولتی که با آن مواجه است هرگز حاضر نشده است دست به خشونت زند. طبق آماری که مقامات دولتی اعلام کرده اند بیش از چهار هزار نفر از ابتدای انتخابات تا کنون دستگیر شده اند- که البته تعداد واقعی‌ دستگیر شد گان بسیار بیشتر از این رقم است- تعدادی از دستگیر شد گا ن در زندان و تحت شکنجه به قتل رسیدند- چند نفر نیز در زندان مورد تجاوز جنسی‌ قرار گرفتند. تعدادی از دانشجویان، از دانشگاه‌ها اخراج شدند. ساعت سه بعد از نیمه شب به خوابگاه دانشجویان دانشگاه تهران حمله کردند با شلیک گلوله ۵ دانشجو کشته و چند نفر زخمی شدند. در خیابان به سوی مردم بیگناه شلیک شد- تعدادی کشته شدند. آمارها ی دولتی تعداد کشته شدگان را حدود بیست نفر اعلام کرده اند ولی‌ تعداد واقعی‌ هنوز مشخص نیست زیرا نه تنها حکومت تا کنون حاضر به اعلام اسامی کشته شدگان نشده بلکه با تهدید خانواده قربانیان مانع از اطلاع رسانی شده و حتی اجا زه برگزاری هر گونه مراسم و یا دبود را هم نمی دهند. هم اکنون نیز در تهران و شهرهای بزرگ ایران به مناسبت روز دانشجو تظاهرات گسترده‌ای در جریان است و نیروهای حکومتی بی‌ رحمانه دست به خشونت زده اند. در چنین شرایطی مادرانی که فرزندانشان در جریان اعتراضات مردمی کشته شده و یا دستگیر شده اند و هم چنین سایر زنانی که مخالف سرکوب و خشونت‌های دولتی هستند، کمیته مادران عزادار را تشکیل داده اند. این مادران هر شنبه بعد از ظهر با لبانی خاموش و چشمانی اشکبار در حالی‌ که عکس عزیزان خود را حمل می‌‌ کنند در پارک لاله- یکی‌ از پارک‌های شهر تهران- گرد هم می‌‌آیند و یاد جوانان خود را گرامی‌ می‌‌دارند. با وجودی که این مسالمت آمیز‌ترین شیوه اعتراض به خشونت‌های دولتی است اما متاسفانه مأمورین دولتی همین اندازه را هم بر نمی تابند و بار‌ها به جمع آنان حمله کرده، آنان را مضروب و تعدادی را نیز دستگیر کرده اند. در بسیاری از شهرها از جمله در کلن، ونیز، فلورا نس، رم ، پاریس، کمیته ها ئی برای اعلام هم دردی و همکاری با کمیته مادران عزادار تشکیل شده است. من که خود را هم درد و همراه با مادران عزادار می‌‌دانم با افتخار این جایزه را به پاس تحمل فراوان آنان ، به این کمیته تقد یم می‌‌کنم. باشد که خون پاک جوانان بیگناه و بی‌ پناه ما ن، آزادی و دمکراسی را برای ایران به ارمغان آورد. به امید آن‌ روز

حواستان را جمع کنيد!!با دقت بخوانيد! ممکن است که من- آگاه يا نا آگاه- حقيقتی را لوث کرده باشم.ازرجوع به خدا وعقل و وجدانتان هم غافل نشويد



نبود بر سر آتش میسّرم که نجوشم
سه شنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۸ -
۰۸ دسامبر ۲۰۰۹
میهن‌ جزنی(قریشی)

روی سخنم بیشتر با فعالان سیاسی هم نسل خودم می‌باشد که در طول زندگیمان، سه رویداد تاریخی مهم را تجربه کرده ایم و در پست و بلند آن زیسته‌ایم:۱ـ تحولات سیاسی پس از شهریور ۲۰ تا دوران حکومت ملی دکتر مصدق و ساله ی پرشور ملی شدن صنعت نفت در سالهای ۲۹ ـ ۳۲.۲ ـ کودتای انگلیسی ـ آمریکائی ۲۸ مرداد ۳۲ و سرنگونی حکومت ملی مصدق و سالهای خفقان آریامهری تا گشایش فضای نسبتاً باز سیاسی سالهای ۳۹ ـ ۴۲ و سپس سیاهی استبداد فردی شاه پس از ۱۵ خرداد ۴۲ و در دهه‌های ۴۰ ـ ۵۰ رویش «جنبش نوین انقلابی»، در این برهه از زمان بود که انسان های وال و کم‌نظیری را از دست دادیم.۳ ـ با باز شدن نسبی فضای سیاسی سالهای ۵۵ ـ ۵۶ و شرکت فعالمان در مبارزه ضد دیکتاوری در کنار سایر هم‌وطنانمان راه سرنگونی رژیم شاهنشاهی را هموار کردیم و سپس در انقلاب ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ بیش از دو ماهی از بهار آزادی سپری نشده، شاهد دزدیده شدن انقلابمان بوسیله ارتجاع مذهبی تحت نام جمهوری اسلامی شدیم و بهای سیاهی و تباهی آن را به قیمت جان هزاران کشته و زندانی تا به حال می‌پردازیم.اما ما جان‌بدربردگان از این مهلکه هر یک با کوله‌باری از درد و حسرت و خاطرات تلخ و شیرین ناچار به ترک وطن شدیم و در گوشه‌ای از این جهان بزرگ، زندگی در تبعید را می‌گذرانیم. پس از حدود ۳۰ سال، این ما و این جنبش بی‌نظیر و تحسین‌برانگیز مردم میهنمان! جنبشی که پس از گذشت صد سال از انقلاب مشروطیت، خواست آزادی و حاکمیت ملی را در خود دارد. نسل پس از نسل مشعل مبارزه بر ضد ارتجاع سلطنتی و استبداد و استعمار را برافروختند و سپس به دلایل تاریخی و اجتماعی شکست را تجربه کردند و ناکام ماندند. حال این ققنوس از خاکستر خود دوباره بال گشوده و به پرواز درآمده است و دوباره خواست آزادی، حاکمیت ملی و حقوق مدنی... را فریاد می‌کشد.اکنون که با این جنبش بی‌‌نظیر و تحسین‌برانگیز مردم کشورمان روبرو شده‌ایم، اولین پرسشی که از ذهن ما می‌گذرد، طبیعتاً باید این باشد که ما «سرد و گرم چشیدگان» و «فعالان سیاسی» در این سال ها و در این گوشه دنیا که هر چه نداشته ایم دستکم از آزادی و امنیت برخوردار بوده‌ایم چه می‌بایست می‌کردیم که نکرده‌ایم؟ چرا ما به مثابه «جمهوری‌خواهان دمکرات و لائیک» پس از سال ها تلاش موفق نشدیم اتحاد گسترده‌ای از اکثر سازمان‌ها، گروه‌ها، افراد منفرد و شخصیت‌های سیاسی ـ فرهنگی را که در راستای آزادی، دموکراسی، لائیسیته و حقوق بشر گام بر می‌دارند به وجود آوریم، طیفی که همچون رنگین‌کمانی دربرگیرنده اعتقادات، سلیقه‌ها، اهداف و آمال و آرزوهای مختلف باشد، طیفی که بتواند در موقع لزوم با اتحاد دست به عملی گسترده بزند.اگر در گذشته چنین کرده بودیم، امروز می‌توانستیم در کنار جنبش همگانی مردم پشتوانه‌ای قوی برای نیروهای سکولار داخل این جنبش باشیم و از اعتبار جهانی درخور نیز برخوردار گردیم.فکر می‌کنم اگر دست از منیّت‌ها و خودخواهی‌های خود برداریم و لحظه‌ایی بیندیشیم که شاید همۀ حقیقت نزد من نباشد، بتوانیم به توافقی کارساز نائل آئیم. امیدوارم در آینده با کار جمعی با سایر گروه‌ها و سازمان‌ها و افراد علاقمند این مهم را به انجام برسانیم.اما «جمهوریخواهان دموکرات و لائیک» ـ که خود نیز از هوادارانش هستم ـ چه شد که در برابر این جنبش فراگیر تا این لحظه یعنی تا حدود ۶ ماهی که از تولد آن می‌گذرد، هنوز کوچک ترین تحلیلی از آن منتشر نکرده اند و گاه و بی‌گاه ابراز می‌دارند که غافلگیر و به اصطلاح «آچمز» شده‌اند.این حقیقتی است انکارناپذیر، جنبشی که پس از اعلام نتایج انتخابات و پی‌بردن به «کودتای انتخاباتی» در اعتراضات ملیونی، به نقطه اوج خود رسید، و با آن چنان سرعتی پیش رفت که نه تنها تأثیر خود را بر جنبش‌های تا آن زمان چون جنبش زنان، دانشجوئی، کارگری و معلمین... بر جای گذاشت، بلکه این حرکت خودجوش ملیونی همه را حیرت‌زده کرد و به فکر فرو برد که البته تا این جا مشکلی نیست. مشکل آن جاست که چرا پس از گذشت ۶ ماه هم چنان قدرت تحلیل آن از این دوستان سلب شده است؟در این زمینه من به زعم خود مشکل را در مسائلی می‌بینم که از سال ها پیش از انتخابات در ایران وجود داشته است و به قول معروف همه چیز از هیچ به وجود نیامده است و این دوستان بذل توجهی به آن نکرده بودند:۱ ـ عدم توجه به شکاف‌هائی که ظرف ۱۰ ـ ۱۵ سال اخیر در درون حاکمیت به وجود آمده و خصوصاً پس از انتخابات احمدی‌نژاد در سال ۱۳۸۴ و مثلثی که از بیت رهبری و فرماندهان نظامی و گروه احمدی‌نژاد برای یک دست کردن حاکمیت بر ضد جمهوریت نظام و حذف اصلاح‌طلبان حکومتی و تأکید بر حکومت اسلامی، به وجود آمد که خود زمینه‌ساز تنش‌هائی در میان جناح‌هائی از روحانیت و مجموع حاکمیت گردید. از طرف دیگر نارضایتی روزافزون مردم از فقر و بیکاری و عدم تأمین اجتماعی و وجود خط قرمز فقر بالای ۷۰ درصد در بین اقشار پائین جامعه، عدم پرداخت حقوق معوقه کارگران و مزد و حقوق بگیران از طرف دولت و سرمایه‌داران دولتی، تعطیل... ورشکستگی کارخانجات به دلائل مختلف اقتصادی ـ سیاسی و خصوصاً سیاست دولت احمدی‌نژاد در عرصه داخلی و بین‌المللی که خود نیز سبب شکاف در حاکمیت می‌شد، زیرا همانطور که می‌دانید نه تنها در ایران که در اکثر کشورهای جهان، بحران اقتصادی سبب تضعیف دولت ها و در مواقعی خاص باعث بروز خیزش‌های مردمی می‌شود.۲ ـ عدم توجه به سوابق جنبش‌های دانشجوئی از بدو انقلاب و گسترش نسبی آن از ده سال پیش به این سو. حضور جنبش‌های زنان و حضور فعالین کمپین یک میلیون امضاء از سال ۸۵ به این سو و قریباً در جریان انتخابات دوره دهم، «همگرائی جنبش زنان برای طرح مطالبات در انتخابات» و بدون تکیه بر روی کاندیدای مشخص. حضور گسترده «جنبش‌های مطالبه‌محور» از طرف تعداد کثیری از روشنفکران، نمایندگان کارگری، نویسندگان، فرهیختگان، استادان دانشگاه‌ها، شعرا و فعالان سیاسی قدیم و جدید از هر مسلک و مرام و مذهبی که خود، در بالا بردن سطح توقعات و انتظارات مردم از حکومت برای درخواست حقوق مدنی و شهروندی موثر بوده است.۳ ـ وجود فعالیت‌های سندیکائی و مقاومت و پی‌گیری نمایندگانشان چون اسالوها و نجاتی‌ها... برای احقاق حقوق صنفی خود و درخواست سندیکای مستقل غیردولتی و... و... .۴ـ عدم توجه به مناظره‌های تلویزیونی و افشاگری «خودی»ها از یکدیگر: مسأله گم شدن ۳۰۰ میلیارد دلار پول نفت در «شعبده‌بازی‌های احمدی‌نژادی» و پیش‌تر از آن در سال ۲۰۰۸، حاتم‌بخشی ۲۳۰ میلیون تومانی رهبری توسط احمدی‌نژاد برای آیات عظام قم به نام اهالی شهر و ظاهراً به جهت ایجاد یک پروژه ملی یعنی مشکل آب‌رسانی این شهر. افشای چهره «دروغگو»ی احمدی‌نژاد در ضمن مناظره‌ها، همه و همه در راستای افشای دولتی بود که ادعا می‌کرد حامی مستضعفان است و قول داده بود که سفره بی‌نوایان و تهیدستان را پر و پیمانه سازد. این مسائل در مجموع خود به اضافه دلائل دیگری که برای جلوگیری از اطاله کلام از ذکرشان می‌گذرم دست به دست هم داد تا مردم برای رفع شّر «بختک» احمدی‌نژاد گروه گروه به پای صندوق رأی بروند و به هر کسی غیر از او رأی دهند. و در بین «منتصبین» بین بد و بدتر «کمتر بد» را انتخاب کنند.۵ ـ عدم توجه به تحولات جهانی، از فرو ریختن دیوار برلن و فروپاشی سوسیالیزم واقعاً موجود در شوروی سابق تا روی کار آمدن باراک اوباما و کوشش‌های او برای تنش‌زدائی در سطح جهانی و منطقه‌ای، پیام صلح‌جویانه و احترام‌آمیز او به مناسبت سال نوی ایرانی‌ها برای مردم و دولت ایران و در نتیجه خارج کردن حربه «دشمن خارجی» از دست «دون‌کیشوت‌های اصحاف کهفی» همه و همه سبب تغییر و دگرگونی‌های سیاسی در میان طیف وسیعی از مردم بطورکلی و جوانان بطور اخص و در مجموع بخشی از طبقه متوسط مدرن شهری شد.۶ ـ حرکات و رفتار جنون‌آمیز احمدی‌نژاد و دارودسته‌اش تبلور خود را در «گشت‌های خیابانی» بروز می‌داد و سبب بیزاری و عصیان طیف وسیعی از مردم، خصوصاً جوانان می‌شد. جوانی که تنها به جرم پوشیدن یک پیراهن آستین کوتاه یا آرایش موی سر نه به آن مدلی که حکومت دستور داده بود، توسط گشت خیابانی بازداشت و پس از دستبندزدن و تراشیدن موی سر آفتابه به گردن در ملاء عام گردانده می شد. اراذل و اوباش صفت جوانانی شده بود که حرکات و سکناتی غیر از مدل حزب‌الهی‌ها و بسیجی‌ها داشتند. اینان همگی سراپا خشم و فریاد فرو خورده بودند. از طرف دیگر، جوانانی که فرزندان و نوادگان نسل قبل و بعد از انقلاب ۵۷ بوده و داغ شهادت پدربزرگ ها و مادربزرگ ها و دائی‌ها و خاله‌ها و سایر اقوام دور و نزدیک خود را بر سینه دارند. فرزندان اعدام‌شدگان سال‌های ۶۷ ـ ۶۸ اکنون بیست سال یا اندکی بیشتر دارند در خیل جوانانی هستند که با تمام عشق و ایمان خود به آزادی و زندگی بهتر خیابان های پر دود و گلوله را درمی‌نوردند. و از قضا همین جوانان هستند که از کشتار و خونریزی و بیداد و دیکتاتوری بیزارند و عزم کرده‌اند چرخه کشتار بی‌امان سده‌ها و دهه‌ها را از کار بیندازند و به جایش دریچه‌ای از عشق به مردم، آزادی و دفاع از حق شرافت انسانی را بروی همگان بگشایند و همین جوانان بودند که سر از ستادهای انتخاباتی بر حسب برنامه انتخاباتی هر یک، درآوردند و شد آن چه که باید بشود.و حال به طور خلاصه می‌پردازم به مسائلی که ذهن دوستان ما را کم و بیش به خود مشغول داشته:بعضی از دوستان ج . د . ل، از همان بدو بروز و ظهور این جنبش همگانی و در دفاع از حق مردم برای اعتراض به «کودتای انتخاباتی» در حالی که هر یک به اصطلاح «به صفت فردی» در همه تظاهرات و راهپیمائی‌های دفاعی و افشاگرانه شرکت می کردند و کشور میزبان حود را در جریان کشتارها و شکنجه‌ها و تجاوزها در درون زندان قرار داده و می‌دهند، معذالک همواره سایه ترسی از این «همه با هم» بودن را با خود حمل می‌کنند. ترس از تکرار فاجعه ۲۲ بهمن ۵۷ زیر علم «سبز». و نیز هستند کسانی که در مورد «پس نشستن» جنبش‌های اجتماعی گوناگون و مستحیل شدن آن ها در «جنبش سبز» هشدار می‌دهند. بعضی نیز با کلمه «جنبش سبز» مسأله دارند و اعتقاد دارند چرا نگوئیم «جنبش» بدون پسوند سبز زیرا آن را از آن موسوی و دارودسته‌اش می‌دانند.من، سعی دارم نقطه نظرات خودم را بدون ادعای «این است و جز این نیست» بیان کنم تا به بحثی دامن زنم که شاید تمرینی برای گفتگو و به قول معروف مبادلۀ افکار و نظرها در آینده‌ای نزدیک باشد و خود نیز تحلیلم را از این «جنبش سبز» در مقاله جداگانه‌ای خواهم آورد.۱ ـ ترس از «همه با هم»: به اعتقاد من این ترس یا وسواس موردی ندارد، زیرا نه این مردم، مردم سی سال پیش هستند و نه شرایط زمان، زمان سی سال پیش است. از قضا مردمی که چوب این حکومت مذهبی را می‌خورند و شب و روز با بی‌عدالتی‌ها و حق‌کشی‌ها و نهایتاً آدم‌کشی‌های در ابعاد وسیع این رژیم سر و کار دارند بهتر از هر کسی می‌دانند حکومت مذهبی چه بلائی است. و در حالی که شناخت حکومت ستم شاهی نسل بعد از نسل در آنان به وجود آمده بود اما ابتدای سرنگونی شاه شناختی از حکومت اسلامی و «عدل اسلامی» نداشتند که حالا با گوشت و پوست و با تمام زندگی خود آن را درک کرده‌اند. و این نسلی که پا به میدان گذاشته از جَنَم دیگری است و اگر با اندکی تواضع و فروتنی از «منیّت» خود کاسته و به این نسل نگاه کنیم تفاوت‌های آشکاری را خواهیم یافت که شاید سبب کاهش دلنگرانی‌ها ما در این موارد شود!ما که به دلائل سیاسی ـ تاریخی ـ که خود احتیاج به بحث مفصلی دارد ـ بیشتر از هر چیزی مفتون کلیشه‌های از پیش‌ساخته و تئوری‌هائی بودیم که بعضاً با شرائط خاص کشور ما و نوع حاکمیت استبداد شرقی و آسیائی خوانائی نداشت، آزادی را جز در آزادی و رهائی طبقه کارگر از چنگ سرمایه‌داری نمی‌دیدیم. و حقوق بشر را پدیده‌ای بورژوازی می‌دانستیم. ما در بحث‌ها انگ‌ زدن و ترور شخصیت را به بحث و گفتگو ترجیح می‌دادیم (از استثناها در همه موارد در می‌گذرم و جّو کلی را می‌گویم) و بسیاری مسائل دیگر... و نیز در آستانه انقلاب ۵۷ به دلائل اجتماعی ـ سیاسی دوران دیکتاوری شاه از کوچکت رین تشکلی محروم بودیم و برای انتقال اخبار جنایات رژیم در زندان ها با خریدن خطر بسیار بر جان خود دست به چاپ اعلامیه‌های مخفی و شب‌نامه‌ها می‌زدیم... به همراه میلیون ها تودۀ ناراضی فریاد «مرگ بر شاه» سردادیم و خواهان سرنگونی بساط ستم شاهی برای همیشه شدیم. "و چه خوب شد که سرنگون شد" ما آلترناتیوی پس از رفتن شاه نداشتیم و شاید تحت آن شرائط که ذکر شد نمی‌توانستیم داشته باشیم که باز جای بحثش در این مختصر نیست.در حالی که این نسل می‌داند چه می‌خواهد. این نسل به یمن ماهواره و انترنت و پیشرفته‌ترین تکنیک های دیجیتالی، از لحظه به لحظه تحولات و رویدادهای جهان در همه عرصه‌های علمی، فنی، ادبی، سیاسی، فلسفی، هنری و... مطلع می‌شود و آن ها را در خدمت آرمانش که آزادی، دموکراسی و حقوق مدنی و شهروندی است به کار می‌برد و این خواست‌ها در شعارهای خیابانی با همه «تابو»هایش، «از مرگ بر اصل ولایت فقیه» گرفته تا «جمهوری ایرانی». انعکاس خود را می‌یابد. این نسل آزادی و حقوق مدنی و شهروندی را برای همه می‌خواهد. امروز زمینه بروز دیدگاه های مختلف، به یمن پذیرش یکدیگر وجود دارد که در «پلورالیسم» به معنای سیاسی و اجتماعی آن متجلی می‌شود. نسلی که جنایت حکومت اسلامی را به قیمت خون خود و به زبدگی افشا کرده و دنیائی را به حیرت وا داشته است، مطمئناً به دنبال نعلین و عمامه دیگری نخواهد رفت.مسأله دیگر نگرانی بعضی از دوستان از «پس نشستن» جنبش‌های تاکنونی تحت لوای «جنبش سبز» می‌باشد. به نظر من اما شرکت جنبش‌های مختلف در بطن جنبشی بزرگ تر و فراگیر به عنوان مستحیل شدن یا تعطیل آن ها نیست و در حقیقت مثل این است که بگوییم « جنگل مانع می‌شود درخت ها را ببینیم». جنبش‌های کوچک تر اغلب خواست های اساسی خود را در جنبش فراگیر درمی‌یابند ضمن این که هیچ یک از اهداف و برنامه های خاص خود را نیز فراموش نمی کنند. بهتر است در این رابطه برای کوتاهی سخن مصاحبه خانم پروین اردلان را که در اول نوامبر در شهر بوخوم انجام شده برایتان بیاورم. خانم پروین اردلان از صاحبنظران جنبش فمینیستی و هم چنین از فعالین کمپین یک میلیون امضاء می‌باشند:«... در ایران یک حزب سیاسی امکان شکل‌گیری ندارد. اما جنبش‌های اجتماعی به خاطر فقدان نهادهای مدنی مانند احزاب و به بن‌بست رسیدن حرکته ای دیگر تقویت شده و چون می‌توانند با مردم ارتباط برقرار کنند، تأثیر به سزائی در سازماندهی اعتراضات مردمی داشته‌اند.جنبش سز باید به طور مستمر خود را نقد کرده و چند صدائی و چند رنگی بودن خود را حفظ کند. اکنون دیگر جامعه عملاً به صدا درآمده و این یک یا دو جنبش نیست بلکه تک تک مردم‌اند که فریاد می‌زنند. ظاهرِ ساکتِ جنبش زنان به معنای عقب‌نشینی و عدم فعالیت نیست.انگار همیشه باید پلاکادری در دست داشته باشیم و بگوئیم ما اینجا هستیم. ما بودیم، در این جنبش همه بودند، همه حضور داشتند با مطالبات گوناگون و البته هویت‌های خاص. مهم این است که همه در یک حرکت دموکراتیک حضور داریم. اما این به این معنا نیست که مطالباتمان به حاشیه رفته».(روش ها و استراتژی‌های جنبش زنان و ارتباط آن با جنبش سبز، دانشگاه بوخوم ۱ نوامبر)و اما مسأله «جنبش سبز»:جنبشی که پیش روی داریم «جنبش سبز» نامیده می‌شود و این جنبش در برگیرنده اکثریت عظیمی از مردم معترض ایران و در حقیقت رنگین‌کمانی از همه عقاید و سلیقه‌ها و ایدئولوژی‌ها و آمال و آرزوهاست.حال، صرف نظر از اینکه وجه تسمیۀ آن از کجا آمده و با چه نیتی نامگذاری شده است، این رنگ سبز دیگر عملاً به صورت نمادی از اعتماد و همبستگی و وحدت عمل (نه وحدت نظر) بر روی خواست های مشترکی تبدیل شده که توانسته مردم را با ابعاد میلیونی بسیج نماید و در قلب همین جنبش است که مذهبی و سکولار، با دین و بی‌دین، ملی و مذهبی و... در کنار یکدیگر و با نهایت همدردی و فداکاری در راه احقاق حقوق سیاسی ـ اجتماعی و آزادی و حقوق مدنی و شهروندی خود خیابان ها را درمی‌نوردند و شهدائی چون ندا و سهراب و محسن روح‌الامینی سمبل‌های آن هستند. مردم در حرکت خود جوش خود، رهبران طبیعی یا به قول خودم «پدرخوانده»های خود را پشت سرگذاشتند، چنان چه بارها موسوی به این نکته اشاره کرده که این ما نیستیم که جلوی مردم حرکت می‌کنیم، بلکه ما پشت سر مردم ایستاده‌ایم.تعبیر من و خیلی‌ها چون من از این «سبزی»، سبز بودن، جوان بودن، جوانه زدن، نو بودن و نوشدن است و در قلب همین «جنبش سبز» است که پسر و دختر و مرد و زن در کنار یکدیگر و دست در دست همدیگر سرودهای «یار دبستانی» و «سراومد زمستون» را می‌خوانند و دست‌افشانی و پایکوبی می‌کنند و در حالی که سنت مذهبی، جدائی صف زن از مرد و فرستادن صلوات است نه کف‌زدن و خواندن سرود و حرکت زنان پیشاپیش صف مردان! از این ها که بگذریم، اگر این رنگ بر به ضرر جنبش مردم بود می‌بایست جلوی آن ایستاد والاّ نباید آن را عمده کرد و در روند یکپارچگی و تداوم حرکت مردم خللی ایجاد نمود.در پایان، امیدوارم انتشار این مقاله و طرح بحث‌هائی از این دست فتح‌بابی باشد برای توافق بر سر حداقل یک موضع‌گیری از طرف «جمهوریخواهان دموکراتیک و لائیک» و منتظر نمانیم تا ۱۰ سال از وقایع امروز بگذرد تا ما پشتیبانی خود را از این جنبش ابراز کرده و از شهیدانش تجلیل به عمل آوریم!! و من به سهم خود در مقاله دیگری برداشت وتحلیل خود را از این جنبش شرح خواهم داد.برای حسن ختام مقاله‌ام، فرازی از نوشته خانم نوشین احمدی خراسانی را می‌آورم. (نوشین احمدی خراسانی اندیشمند و مبارز فمینیست و از فعالان کمپین یک میلیون امضاء می‌باشند):«ایران خانه مشترک همه ما ایرانیان با هر مذهب و مشرب متفاوت فکری است. باید از گسترش فضای خشم و گلوله و کین‌ورزی واقعاً جلوگیری شود. ما باید درک کنیم که مقاومت مدنی، هر چند شیوه و روش انسانی و اخلاقی است ولی با سختی بسیار همراه است. به دست آوردن پیروزی در «کوتاه مدت» واقعاً ممکن نیست. باید «آهسته و پیوسته» حرکت کنیم پس روشن است که هنوز راه درازی در پیش داریم. زیرا می‌دانیم که فرهنگ و سنت‌های سیاسی جامعه بسیار آهسته و بطئی تغییر می‌کنند. اگر مهاتما گاندی توانست جامعه متکثر و به شدت تحقیر شدۀ هند را از میان منجلاب حقارت و توهین و سرکوب خشونت‌بار با روشی صلح‌جویانه و غیر خشونت‌آمیز به سر منزل مقصود برساند، حاصل سال ها و ده‌ها آموزش چهره به چهره، انتشار صدها کتاب و هزاران خطابه و تدوین صبورانه ادبیات این شکل از مبارزه بوده است.برای این که جنبش مدنی ما غیر خشونت‌آمیز باقی بماند باید «قدرت» آن، نه از «خون»، «مشت‌های گره کرده»، «رگ‌های برآمده گردن» و «غیرت» و... ناشی شود بلکه باید از «تحمل»، «تداوم»، «تفکر» یعنی از خود «زندگی» و... نشأت بگیرد. بی‌شک، آینده این جنبش عمومی و دموکراتیک در گرو استقرار چنین ارزش‌های صلح‌طلبانه‌ای است.
"
پاریس ۳ دسامبر2009
http://asre-nou.net/

یکشنبه ۶ دسامبر ۲۰۰۹

حواستان را جمع کنيد!!با دقت بخوانيد! ممکن است که من- آگاه يا نا آگاه- حقيقتی را لوث کرده باشم.ازرجوع به خدا وعقل و وجدانتان هم غافل نشويد



جامعه ما اینک شگرف‌ترین تحولات را تجربه می‌‌کند؛ بعد از حوادثی که چند ماه گذشته به خود دید، کیست که بتواند این حقیقت را انکار کند؟ ماهیت دقیق این دگرگونی چیست؟ این بزرگترین سوال برای ما و برای مخالفان ماست. آنان نیز اگر بدانند که چه رویداد عظیم و مبارکی در راه است، کلاه‌خودها و چوب‌دستی‌هایشان را کنار می‌گذارند و به دنبال ابزارهایی برای پرستاری از این گیاه پاک که در خاک ما جوانه زده است می‌روند

کلمه: میرحسین موسوی به مناسبت سالروز ۱۶ آذر بیانیه ای صادر کرد. به گزارش “کلمه” متن کامل بیانیه به شرح زیر است

بسم الله الرحمن الرحیم
عید سعید غدیر را به ملت مسلمان ایران تبریک می‌گویم و از خداوند متعال نزدیک شدن به آرمان‌های صاحب غدیر را برای آنان و تمامی مسلمانان جهان مسئلت می‌کنم. در این عید شیعیان برای هم، برکت و بهروزی آرزو می‌کنند و از یکدیگر تحفه‌هایی را می‌طلبند که به تحقق چنین آرزوهایی کمک کند و متضمن سرانجامی نیکو برای ملت و کشور خصوصا در شرایط بحران‌زده کنونی باشد. چنین انتظاری از ما نیز هست و حتی اگر این انتظار وجود نداشت برآورده کردن آن وظیفه‌ای بر عهده ما بود. برای این منظور کاری که از ما برمی‌آید صمیمیت در خیرخواهی است، حتی اگر آن را نپذیرند، و پایداری در دوراندیشی است، حتی اگر چنین نامی بر آن نگذارند. خطرهایی بزرگ‌تر از آن در پیش است که چه ما و چه دیگران از خویشتن یاد کنیم و واقعیت‌هایی سترگ‌تر از آن در برابر قرار دارند که با نادیدن ناپدید شوند. با استمداد از لطافتی که فضای عید ایجاد کرده است و با استفاده از فرصتی که روز شانزدهم آذر به وجود می‌آورد چه چیز بهتر از پرداختن به آنچه می‌تواند داروی درد امروز باشد؛ دارویی که الزاما تلخ نیست، اگر پیشداوری‌ها را کنار بگذاریم.
روز دانشجو در پیش است.
در تاریخ معاصر ما جنبش دانشجویی همواره نوعی پرچم و گواه برای حرکت مردم بوده است. در روزهای تلخ بعد از کودتا و در تاریک‌ترین برهه از تاریخ ملت ما، زمانی که همه آرزوها برباد رفته به نظر می‌رسید آنچه در شانزدهم آذر ۱۳۳۲ روی داد شاهدی بود که معلوم می‌کرد روح مردم و خواسته‌های تاریخی‌شان هنوز زنده است. آن «سه قطره خون» و آن «سه آذر اهورایی» که روز دانشجو را پایه گذاشتند، اگر پس از نیم قرن هنوز از تازگی، درخشندگی و اهمیت برخوردارند، به خاطر آن است که نسبت به وجود و حیات واقعیتی عظیم‌تر در جان مردم شهادت ‌دادند. این گواهی در سال‌ها و نسل‌های پس از آن نیز از سوی جنبش دانشجویی ادامه داشت و هنوز ادامه دارد. جامعه به دلایل بسیار گرایش‌های در حال تکوین در بطن خویش را پیش چشم کسانی که تنها به ظاهر آن می‌نگرند نمایان نمی‌کند. دگرگونی‌های بزرگ معمولا متهمند که یک‌باره روی می‌دهند و از بازیگران سیاسی فرصت هماهنگ شدن با خود را دریغ می‌کنند. البته در حقیقت هیچ تحولی دفعتا تحقق نیافته است؛ تنها بروز و ظهور تغییرهاست که شکلی دفعی دارد. در چنین شرایط گواهانی که از اعماق ناپیدای جامعه خبر می‌دهند به راستی ارزشمندند.
جنبش دانشجویی در تاریخ معاصر ما همواره حاوی ‌گزارش‌هایی از شکل‌گیری جریان‌های عمیق سیاسی و اجتماعی در متن جامعه بوده است. این نقشی است که اگر حاکمان با درایت برخورد می‌کردند می‌توانست و می‌تواند برای عبور کم‌هزینه به سمت توسعه و پیشرفت بیشترین بهره‌ها را برساند، اما آنان خشمگینانه این نشانگر ذی‌قیمت را می‌شکنند؛ آنان دوست دارند به خود تسلی دهند که حرکت‌های دانشجویی جز غوغای چند جوان پرسروصدا نیستند که اگر خاموش شوند صورت مسئله از اساس پاک خواهد شد؛ داستانی تکراری از انکار واقعیت‌ها و تلاش برای تولید و تفسیر اطلاعات مطابق میل دولتمردان که تقریبا هیچ عهد تاریخی بدون شمه‌ای از آن پایان نیافته است. ان هولاء لشرذمه قلیلون، (گفتند که) اینها گروهی ناچیزند (به قول امروزی‌ها خس و خاشاکی بیش نیستند)، و انهم لنا لغائظون، و آنها ما را به خشم می‌آورند، و انا لجمیع حاذرون، و ما همگی در آماده‌باش به سر می‌بریم، فاخرجناهم من جنات و عیون، پس خداوند آنان را از باغ‌ها و چشمه‌سارها بیرون کرد، و کنوز و مقام کریم، و از گنج‌ها و از جایگاه دلپسند.
چه تلخ است اگر پس از این همه عبرت‌های دور و نزدیک مشابه این خطا هنوز در رفتار کسانی دیده ‌‌شود؛ آنهایی که اصرار دارند بگویند مردم دیگر ساکت شده‌اند و فقط دانشجویان مانده‌اند؛ در دانشگاه‌ها هم فقط تهران ناآرام است، از تهران هم فقط دانشگاه‌های مادر هیاهو می‌کنند، آنجا هم کانون جنبش و جوشش، چند نفر جوان غریبند که اگر آنها را به اخراج از خوابگاه و محرومیت از تحصیل تهدید و محکوم کنیم داستان تمام می‌شود. خوب! تمام این کارها را کردید، پس چرا داستان تمام نشد؟ زیرا حرکت دانشجویی گواه بر واقعیت‌هایی بزرگتر از خویش است. ای کاش قدر آن را می‌دانستند، از پیش‌آگهی‌هایی که درباره تحولات دور و نزدیک می‌دهد درس‌ می‌گرفتند و خود را با این تغییرات هماهنگ می‌کردند، خصوصا اینک که دانشجویان نه مستوره‌ای کوچک از مردم، که یکی از وسیع‌ترین و فعال‌ترین قشرها را تشکیل می‌دهند. درحال حاضر از هر بیست ایرانی یک نفر دانشجوست. متصدیان امور اگر پیش از این به نقش آنان به عنوان گواه فردا توجه کرده بودند اینک در چنین بحرانی قرار نداشتند.
البته این یک قاعده دوسویه است. حرکات دانشجویی هم به اندازه‌ای که از تمایلات واقعی جامعه خبر بدهند نیرومند و ریشه‌دارند، زیرا قدرت نهادهای اجتماعی در گرو پایبندی به ضرورتی است که آنها را ایجاد و ایجاب می‌کند. نسل ما آن زمان که در حرکات دانشجویی شرکت داشتیم به روشنی می‌دید که پیوند با متن جامعه تا چه حد در توانایی‌هایش موثر است. در آن زمان گرایش‌های بسیاری میان دانشجویان به چشم می‌خورد. اگر انجمن‌های اسلامی از همه قوی‌تر بودند به خاطر آن بود که از واقعیت‌‌های اجتماعی بیشتر نمایندگی می‌کردند.
بسیاری از فعالان دانشجویی امروز، گردانندگان فردای جامعه خواهند بود و این دلیلی مضاعف است تا مظهریت از واقعیت‌های اجتماعی را از دست ندهند . قدرت و سرزندگی آنها در گرو این رمز است. راز موفقیت سیاستمداران نیز همین است. آنها تا اندازه‌ای که بتوانند خواست‌ها و تمایلات جامعه را بشناسند و با آنها منطبق شوند، بلکه تجلی و گواه آنها قرار بگیرند، قادرند به کشور خود خدمت کنند، یا لااقل قدرتمند باقی بمانند. و این تصور که کسی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تواند به رغم گرایش‌های مردم بر آنان حکومت کند بیشتر از یک توهم نیست. حتی زمانی که یک دولت موفق می‌شود با تکیه بر نیروی سرکوب موجودیتش را حفظ ‌کند فی‌الواقع از انطباق خود با آمادگی جامعه برای تمکین در برابر زور ارتزاق کرده است، گرچه این تمکین هم تا ابد نمی‌پاید.
جامعه ما اینک شگرف‌ترین تحولات را تجربه می‌‌کند؛ بعد از حوادثی که چند ماه گذشته به خود دید کیست که بتواند این حقیقت را انکار کند؟ ماهیت دقیق این دگرگونی چیست؟ این بزرگترین سوال برای ما و برای مخالفان ماست. آنان نیز اگر بدانند که چه رویداد عظیم و مبارکی در راه است، کلاه‌خودها و چوب‌دستی‌هایشان را کنار می‌گذارند و به دنبال ابزارهایی برای پرستاری از این گیاه پاک که در خاک ما جوانه زده است می‌روند.
در میان زیبایی‌های بسیاری که روزهای پیش از انتخابات را نورانی می‌کرد زیباترین پدیده جمع شدن مردمی از سلیقه‌های گوناگون گرداگرد هم بود. آنها برای آن که به این کار موفق شوند تفاوت‌ها و تنوع‌هایشان را کنار نمی‌گذاشتند، بلکه به رسمیت می‌شناختند. کسی لازم نمی‌دید که برای شرکت در این یکرنگی هویت خویش را از دست بدهد و دیگری شود. در آن یگانه‌شدن‌ها حظی وجود داشت که فطرت‌هایمان می‌پسندید. آن زنجیره‌های سبز انسانی که شهرهای ما را فرا گرفت نمایشی تهی از حقیقت نبود. قرار نبود بعد از آن که از پل گذشتیم به سرنوشت یکدیگر اهمیت ندهیم و جان‌‌هایمان نمی‌خواست که پس از چشیدن طعم آن یگانگی از نو پراکنده شویم. چنین چیزی بدون تردید نشانه‌ای از طلوع بزرگی و رشد در حیات یک ملت است.
بزرگی یک ملت در ثروتمند بودن یا قدرتمند شدن نیست؛ اینها فقط بخش کوچکی از آثار آن است. بزرگی یک ملت در عظمت جان اوست. بزرگی به آن است که بتوانیم امور ظاهرا ناسازگار را با هم داشته باشیم. خانه کوچک مکانی است فقط برای «من»، اما در خانه بزرگ برای دیگران هم جا وجود دارد. کارفرمایی که جانش کوچک بود فکر می‌کرد جز با تجاوز به حقوق کارگران نمی‌تواند مالی بیندوزد، حال آن که کارآفرین بزرگ تنها راه سود بردن را سود رساندن می‌بیند. همین‌گونه است تفاوت کارگر کوچک و کارگر بزرگ. به هزار دلیل تنها راه بهره‌مند شدن این است که همه با هم بهره‌مند شوند، اما کسانی که کوچکند ظرفی ندارند که در آن دیگری هم بگنجد. همچنین است تفاوت دینداری که بزرگ است و دینداری که کوچک است. دیندار بزرگ امام صادق (ع) است که در خانه خدا می‌نشیند و با منکر خدا حکیمانه گفتگو می‌کند. حقیقت خانه خدا همان قلب اوست که برای همگان جا دارد و برای همه حق قائل است؛ حق زیستن، حق شنیدن، حق برگزیدن، حق اشتباه کردن، حق بزرگ بودن. آری بزرگ بودن، و الا بزرگ به کوچک چه کار دارد؟ غیردیندار را در جایگاهی می‌بیند که می‌تواند به زیبایی‌های دین رو کند، اگر نتوانسته‌ است حقیقتی را بیابد احتمال درک آن را از سوی دیگری نادیده نگیرد، یا می‌تواند کوچک باشد و هر چیزی را که نچشیده است انکار کند؛ هر چیزی را که درک نمی‌کند ترک کند و بی‌آن‌که بنشیند و برای فهمیدن گوش بدهد، عقاید دیگران را بی‌اساس بخواند.
ملت ما اینک دارد نشانه‌های بزرگی خود را به نمایش می‌گذارد؛ آن تحول شگرفی که جامعه ما در تکاپوی تجربه آن است این است. البته چیزی که اهمیت دارد خود این بزرگی است و نه نشانه‌های آن. نشانه‌هایش را باز می‌گوییم تا خود آن را باور کنیم که چونان بهار از راه می‌رسد و حیات ما را دیگرگون می‌کند؛ تا به مبارکی آن ایمان بیاوریم و از تغییراتی که ایجاد می‌کند نترسیم. این همان رشدی است که انقلاب ما به امید آن بنا نهاده شد. چندی گذشت و از آن غافل شدیم، ولی پروردگارمان غافل نشد. بذری را که سی سال پیش از این با هزار امید در خاک خود کاشته بودیم پرورش داد تا اینک که جوانه‌هایش را پیش‌رویمان قرار داده است.
نشانه‌های بزرگی یک ملت شبیه به صفاتی است که از یک انسان رشید انتظار می‌رود. کسی که آرمان ندارد هیچ نمی ارزد، اما کیست که بتواند در عین آرمان‌گرایی ارتباط خود را با واقعیت‌ها از دست ندهد؟ یک انسان رشید؛ و یک ملت بزرگ. اگر مردم علیرغم تمامی صحنه‌های تلخی که در این چند ماهه دیده‌اند همچنان اجرای بدون تنازل قانون اساسی را شعار محوری خود می‌دانند به آن خاطر نیست که اگر چیز دیگری بخواهند به آنها داده نمی‌شود. تنها و تنها حکمت و واقع‌بینی مردم بود که اجازه نداد رفتار زشت حاکمان به واکنش‌های عصبی و لجام‌گسیخته بیانجامد.
به عنوان مثالی دیگر صفت شجاعت را در نظر آورید. شهامتی که یک انسان رشید (مثلا یک پدر در دفاع از فرزندش) نشان می‌دهد همراه با هیاهو نیست، مانع از دوراندیشی و مستلزم قبول هزینه‌های بی‌دلیل نیست، اما هول‌انگیزتر و اثرگذارتر از زور بازوی دیگران است. آیا مشابه این کیفیت‌ را در شجاعتی که مردم ما به نمایش می‌گذارند مشاهده نمی‌کنید؟
به عنوان مثالی دیگر انعطاف یک انسان رشید به معنای وادادگی نیست، بلکه بدان معناست که او برای رسیدن به مقصود خود پر از راه‌حل‌های گره‌گشاست. در طول شش ماه گذشته هر روز روزنه‌هایی که مردم می‌گشودند بسته می‌شد و آنان هربار بدون آن که به رودررویی کشیده شوند یا آرمانشان را کنار بگذارند راه‌‌‌‌حل‌های جدید خلق می‌کردند.
به عنوان مثالی دیگر به صبر و متانتی که در حرکت مردم وجود دارد نگاه کنید؛ خواسته‌هایشان را چنان با حوصله‌ای زندگی می‌کنند که گویی می‌توانند صد سال آنها را زندگی کنند؛ حوصله‌ای که مخالفانشان را خسته کرده است، حوصله‌ای که از رشد حکایت می‌کند.
و به عنوان مثالی دیگر انسان رشید کسی است که اعتماد به نفس دارد؛ یعنی نسبت به ارزش‌های وجودی خود آگاه است. برای زمانی طولانی ما این‌گونه نبودیم. سرهای ما فروافتاده بود. دو قرن وابستگی خودباوری را از ملت ما گرفته بود، تا این که انقلاب ترمیم این باروی فروریخته را آغاز کرد. ولی آیا بلافاصله به این هدف رسیدیم و عمق روح خود را از آن لطمه‌های تاریخی پاک کردیم؟ پس چرا وقتی هنرمندانمان در جهان مورد تحسین قرار می‌گرفتند متعجب می‌شدیم؟ انگاری احتمال هم نمی‌دادیم که از ایرانی هنری سر بزند، یا اگر بدبین بودیم بی‌باور به آن که ممکن است کمترین نکته قابل‌ستایشی در ما وجود داشته باشد به دنبال ردپای توطئه می‌گشتیم. آیا اگر یک انسان رشید هم مورد تحسین قرار گیرد این‌گونه واکنش‌ نشان می‌دهد؟ یا او از فضائل خویش آگاه است، به قدری که تمجید‌ها نه جانش را ذوق‌زده می‌کند و نه مسیرش را تغییر می‌دهد. در چند ماه گذشته ملت‌ها ایرانیان را بسیار ستودند، اما واکنش مردم ما را در مقابل این تحسین‌ها با گذشته مقایسه کنید تا ایمان بیاورید که جان جامعه ما دارد نشانه‌های عظمت را تجربه می‌کند.
در سند چشم‌انداز بیست ‌ساله آمده است که ایران باید در سال ۱۴۰۴ قدرت اول منطقه باشد. آیا قرار است در آن سال ما به منطقه و جهان راست بگوییم که قدرت بزرگی هستیم یا دروغ بگوییم؟ ‌آیا قرار است در حالی که هنوز بزرگ نشده‌ایم لباس‌های بزرگ بپوشیم تا عظیم به نظر برسیم؟ آیا قرار است در سطح کشورهای منطقه طرح‌های عمرانی نیمه‌کاره افتتاح کنیم، یا سفرهای شکست‌خورده‌مان را با امدادهای رسانه‌ای پیروزی بنامیم، یا خود را کانون دائمی جنجال‌ها قرار دهیم، یا با تحقیر دیگران و توهین به آنان ادعای عظمت کنیم؟ یا قرار است واقعا قدرتمند باشیم؟ این سوال را از آنجا می‌پرسم که یک کشور تنها زمانی بزرگ است که ملتی بزرگ داشته باشد.
دعایمان مستجاب شد و ملت با تکیه بر زانوان خود به بلوغ و رشدی که شایسته او بود رسید، منتهی مشکل آن است که یک ملت بزرگ نمی‌نشیند تا در روز روشن رایش را ببرند و هیچ نگوید. یک ملت بزرگ انتخابات درجه دو انتصابی را تحمل نمی‌کند. وقتی که یک ملت بزرگ می‌شود دیگر خدمتگزارانش اجازه ندارند به او بگویند چه باید بخورد و کجا باید برود و چه کسی را برگزیند و به چه چیز و چه کس اعتماد کند. یک ملت بزرگ از شورای نگهبان انتظار دارد آنها را قانع کند که تقلبی در انتخابات روی نداده است، نه آن که تنها یک ادعا پیش رویشان بگذارد و ادعای خود را باطل کننده انبوهی از مشاهدات و مستندات بداند.
از ما می‌خواهند که مسئله انتخابات را فراموش کنیم، گویی مسئله مردم انتخابات است. چگونه توضیح دهیم که چنین نیست؟ مسئله مردم قطعا این نیست که فلانی باشد و فلانی نباشد؛ مسئله‌ آنها این است که به یک ملت بزرگ بزرگی فروخته می‌‌شود. آن چیزی که مردم را عصبانی می‌کند و به واکنش وا می‌دارد آن است که به صریح‌ترین لهجه بزرگی آنان انکار می‌شود.
مگر نمی‌خواهید که ما نباشیم و شما باشید؟ راهش توجه به این واقعیت است؛ مردم با زید و عمرو عهد اخوت ندارند و آن کسی را بیشتر می‌پسندند که حق بزرگی آنان را کامل‌تر ادا کند. این مسئله‌ای است که توجه به آن نه فقط گره انتخابات، که هزار گره دیگر را نیز می‌گشاید. و اگر بنا باشد حل نشود آرزو کنید که دامنه‌های مشکل در یک انتخابات، محدود بماند.
برادران ما! اگر از هزینه‌های سنگین و عملیات عظیم خود نتیجه نمی‌گیرید شاید صحنه درگیری را اشتباه گرفته‌اید؛ در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن که در میدان وجدان‌های مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است. ۱۶ آذر دانشگاه را تحمل نمی‌کنید. ۱۷ آذر چه می‌کنید؟ ۱۸ آذر چه می‌کنید؟ چشمانی را که در صحن دانشگاه به رزمایش‌های بی‌فایده افتاده و آنها را نشانه ترس یافته چگونه تسخیر می‌کنید؟ اصلا همه دانشجویان را ساکت کردید؛ با واقعیت جامعه چه خواهید کرد؟
اینها سخنانی است که ما از روی خیرخواهی می‌گوییم و شنیده نمی‌شود. اگر می‌شنیدند راه پیروزی خیلی نزدیک می‌شد؛ آن پیروزی را می‌گویم که عبارت از غلبه یک حزب نیست، بلکه فراگیر شدن بلوغ یک ملت است؛ آن پیروزی که انسان‌ها را همچون جوانه‌های یک مزرعه یکی یکی و گروه گروه بزرگ می‌کند و بی آن که لازم باشد هویت خود را از دست بدهند سبز می‌کند، تا جایی که خود زندانبان از کارهایی که می‌کند خجالت بکشد.
اخیرا شنیدم بسیج دانشجویی یکی از دانشگاه‌ها در مراسم خود برای مخالفان هم فرصت سخن گفتن قرار داده است؛ این یک شروع خوب است. یا شنیدم که در عید غدیر مخالفان مردم به یکدیگر شال سبز هدیه می‌دهند. از دیدگاهی که این همراه شما می‌نگرد این را بزرگترین عیدی است. زیرا این ما نبودیم که سبز را انتخاب کردیم، بلکه سبز بود که ما را برگزید. آیا ممکن است که این رنگ، برادران ما را نیز برگزیند؟ آری ممکن است، زیرا ذی‌جود کسی است که به حیله حیله‌زننده نگاه نمی‌کند، و راه سبز شدن بر هیچ کس بسته نیست.
میر حسین موسوی
۱۳۸۸/۰۹/۱۵

شنبه ۵ دسامبر ۲۰۰۹

حواستان را جمع کنيد!!با دقت بخوانيد! ممکن است که من- آگاه يا نا آگاه- حقيقتی را لوث کرده باشم.ازرجوع به خدا وعقل و وجدانتان هم غافل نشويد



بیانیه نازنین ‍پوینده و سهراب مختاری
ما همچنان بر خواستۀ به حق خود استوار ایستاده ایم
شنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۸ - ۰۵ دسامبر ۲۰۰۹
یازده سال از فاجعۀ قتل پدرانمان محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، دو نویسندۀ آزاده و عضو برجستۀ کانون نویسندگان ایران گذشت و هنوز هویت آمرین و عاملین این جنایت هولناک برای خانواده های قربانیان و مردم ایران افشا نشده است. یازده سال است که به خانواده های ما حتی اجازۀ برگزاری مراسم شایستهای برای گرامیداشت یاد و راه این دو نویسندۀ آزاده داده نمی شود و امسال نیز نیروهای انتظامی و امنیتی از برگزاری مراسم سالگرد فروهرها و مختاری و پوینده ممانعت کردند.اما ما همچنان بر خواستۀ به حق خود استوار ایستاده ایم و تا زمانی که زنده ایم برای اجرای عدالت و افشای حقایق این قتلها که علیه آزادیخواهی و جامعۀ روشنفکری در ایران صورت گرفت، تلاش خواهیم کرد.ما بی هیچ حس انتقام جویانه ای خواهان افشای حقایق این جنایات و نیز تمام جنایات دولتی در سی سال گذشتۀ کشورمان هستیم. و همچون پدرانمان لغو مجازات اعدام و برچیدن دستگاه سانسور و سرکوب را پیش شرط تحقق آزادی و اعتلای فرهنگی در کشورمان میدانیم.
یادشان گرامی و افکارشان جاویدان.
نازنین پوینده و سهراب مختاری

جمعه ۴ دسامبر ۲۰۰۹

حواستان را جمع کنيد!!با دقت بخوانيد! ممکن است که من- آگاه يا نا آگاه- حقيقتی را لوث کرده باشم.ازرجوع به خدا وعقل و وجدانتان هم غافل نشويد


a>








نمایندۀ نیروی انتظامی از مداخلۀ نیروهای امنیتی در مراسم مختاری و پوینده جلوگیری کرد
جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸ - ۰۴ دسامبر ۲۰۰۹
امروز پیش از شروع مراسم سالگرد زنده یادان محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، نیروهای امنیتی و نیروی انتظامی محل برگزاری مراسم در امام زاده طاهر کرج را بسته بودند و مانع از برگزاری مراسم شدند. مأمورین که تعدادشان نسبت به سال های پیش بسیار پرشمارتر بود، خانواده های مختاری و پوینده را تهدید کردند که اجازۀ برگزاری مراسم را ندارند و اگر به سرعت محل برگزاری مراسم را ترک نکنند نیروهای امنیتی آنها را متفرق کرده و از قبرستان بیرون میکنند. این برخورد مأمورین با اعتراض مریم حسین زاده همسر محمد مختاری و سیاوش مختاری روبه رو شد و پس از بحث کوتاهی بین نمایندۀ نیروی انتظامی و خانوادۀ مختاری، این نماینده از دخالت نیروهای امنیتی و ضد شورش در مراسم جلوگیری کرده و در تمام مدت که نیروهای امنیتی با او تماس میگرفتند با مداخلۀ آن نیروها مخالفت میکرده است. اما با این حال اجازۀ برگزاری مراسم و ایراد سخنرانی و شعرخوانی به خانواده ها داده نشد. همچنین مأمورین در تمام مدت با گرفتن فیلم و عکس از شرکت کنندگان فضای رعب و وحشتی به وجود آورده بودند که نسبت به سال های پیش بی سابقه بود.روز قبل نیز مسئولین به خانواده ها گفته بودند که مراسم را برگزار نکنند و از آمدن به امام زاده طاهر کرج خودداری نمایند. اما با این حال خانواده ها و دانشجویان و نویسندگان جوان و اعضای کانون نویسندگان ایران مثل هر سال برای گرامیداشت یاد محمد مختاری و محمد جعفر پوینده به امام زاده طاهر رفتند.پس از ممانعت از برگزاری مراسم، اعضای کانون نویسندگان به منزل علی اشرف درویشیان رفتند و در حضور خانواده های مختاری و پوینده مراسم را در آنجا برگزار کردند و به سخنرانی و شعرخوانی پرداختند.این نکته نیز قابل ذکر است که دولت جمهوری اسلامی در تمام این سال ها هرگز به خانواده های مختاری و پوینده اجازۀ برگزاری مراسم شایسته ای برای گرامیداشت یاد و راه محمد مختاری و محمدجعفر پوینده نداده است و در دو سال اخیر حتی از جمع شدن این خانواده ها و دوستان و یاران مختاری و پوینده بر مزار ایشان در امام زاده طاهر کرج جلوگیری کرده است.

سه‌شنبه ۱ دسامبر ۲۰۰۹

حواستان را جمع کنيد!!با دقت بخوانيد! ممکن است که من- آگاه يا نا آگاه- حقيقتی را لوث کرده باشم.ازرجوع به خدا وعقل و وجدانتان هم غافل نشويد


یازدهمین سالگرد قتل محمد مختاری و محمد جعفر پوینده، دو نویسندۀ آزادیخواه و عضو برجستۀ کانون نویسندگان ایران، روز جمعه سیزدهم آذر در امام زاده طاهر کرج برگزار میشود.ما خانوادههای مختاری و پوینده از همۀ آزادیخواهان و فرهنگ دوستان دعوت میکنیم که با شرکت خود در این مراسم ما را در یازدهمین سالگرد خاموشی عزیزانمان همراهی کنند.
خانواده های مختاری و پوینده .
مکان: امام زاده طاهر کرج.
زمان: جمعه، ۱۳ آذر ۱۳۸۸، ساعت ١۴ تا ١٦

حواستان را جمع کنيد!!با دقت بخوانيد! ممکن است که من- آگاه يا نا آگاه- حقيقتی را لوث کرده باشم.ازرجوع به خدا وعقل و وجدانتان هم غافل نشويد



بيانيه كانون نويسندگان ايران
به مناسبت يازدهمين سالگرد قتل محمد مختاریو محمدجعفر پوينده
سه شنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۸ - ۰۱ دسامبر ۲۰۰۹
آيين تازه‌اي نبود مرگ ،
ما زنده‌ايم .
ياران، هم‌گامان، زنان و مردان آزاده !
يازده سال پيش، در خزان ۱۳۷۷، در پي قتل تبهكارانه‌ي پروانه اسكندري و داريوش فروهر، فعالان سياسي و اجتماعي، دو تن از ياران دلير و آزاده‌ي ما، محمد مختاري و محمدجعفر پوينده، را در خيابان‌هاي تهران ربودند و به جرم نوشتن و گفتن و سرودن، شكستن سكوت گورستاني، گردن نگذاشتن به يوغ بردگيِ قدرتِ حاكم، كوشيدن در راه آزادي بيان و قلم و انديشه و پيكار بي‌امان با سانسور به طرز هولناكي به قتل رساندند.در آن هنگام، حاكميت كه از سركوب‌هاي خونين و گسترده‌ي دهه‌ي ۱۳۶۰ فارغ شده بود گمان داشت كه با قتل و تك‌زنيِ مختاري و پوينده، غفار حسيني، حميد حاجي‌زاده و احمد ميرعلايي و نيز مجيد شريف و پيروز دواني و ده‌ها تن ديگر مي‌توان فرياد آزادي‌خواهيِ روشنفكريِ متعهد ايران را براي هميشه خاموش كرد. اما هنگامي كه قتل‌ها از پرده بيرون افتاد و حاكميت چاره‌اي جز پذيرش قتل‌ها نديد، كوشيد با محدود كردن اين كشتارها به چهار قتل، بر ژرفاي اين جنايت‌هاي ضدبشري سرپوش بگذارد و اين تبهكاري‌ها را حاصل انحراف مشتي «خودسر» جلوه‌گر سازد؛ دادگاهي سر هم كرد و در پشت درهاي بسته، در تاريكي و خاموشي، بدون حضور خانواده‌ها و وكيلان جان‌باختگان، سر و ته قضيه را هم آورد و سرانجام ناصر زرافشان، وكيل شجاع قربانيان و عضو كانون نويسندگان ايران را به جرم حق‌جويي و پافشاري بر محاكمه‌ي آمران و عاملان جنايت‌ها روانه‌ي زندان كرد. چندي نگذشت كه آمران و قاتلان را در بافت و ساختي ديگرگونه و گسترده، و در سليحِ كامل، روانه‌ي خيابان‌ها كردند تا اين بار در رويدادهاي خونينِ پس از خرداد ۱۳۸۸ به جان مردم و جوانان حق‌طلبي بيافتند كه به مسالمت‌آميزترين شكلِ ممكن خواهان اعاده‌ي آزادي‌هاي از دست‌رفته‌ي خود بودند. و چنين شد كه خون كشتگانِ خيابان‌ها، شكنجه‌شدگان و قربانيان كهريزك‌ها، نداها و ترانه‌ها، سهراب‌ها و محسن‌ها و... با خون سلطان‌پورها و پوينده‌ها و مختاري‌ها و هزاران جان‌باخته‌ي دهه‌ي ۶۰ به هم پيوست و آزادي را فرياد كرد.مردم آزاده !كانون نويسندگان ايران در يازدهمين سالِ جان باختن محمد مختاري و محمدجعفر پوينده، بار ديگر اعلام مي‌كند كه با آرمان‌هاي پاك و آزادي‌خواهانه‌ي ياران از دست‌ رفته‌ي خود بر سر همان پيمان است كه بود، و اگر هزار سال بر اين بگذرد حتي يك دَم از دادخواهي خود نمي‌گذرد و تا محاكمه و مجازات آمران و عاملان جنايت‌هاي سه دهه‌ي اخير و برچيدن كامل تمامي بساط شكنجه و پيگرد و آزار و آزادي‌كُشي دَمي از پاي نمي‌نشيند.ديدگان خفته در گورِ ياران عزيز ما و همه‌ي ستم‌كُشتگانِ اين سال‌ها چشم به راه روز دادرسي است.
كانون نويسندگان ايران۱۰ آذر 1388

دوشنبه ۳۰ نوامبر ۲۰۰۹

حواستان را جمع کنيد!!با دقت بخوانيد! ممکن است که من- آگاه يا نا آگاه- حقيقتی را لوث کرده باشم.ازرجوع به خدا وعقل و وجدانتان هم غافل نشويد

جمعه ۲۷ نوامبر ۲۰۰۹

حواستان را جمع کنيد!!با دقت بخوانيد! ممکن است که من- آگاه يا نا آگاه- حقيقتی را لوث کرده باشم.ازرجوع به خدا وعقل و وجدانتان هم غافل نشويد

آقای مجيد تالش مجيدی! آيا هنوزهم خدا محبت است؟!

مجيد عزيز!
متن سخنرانی ای را که در ميهمانی افطار رهبر جمهوری اسلامی و در جمعی از هنرمندان عرصه ی دفاع مقدس ايراد کرده بودی، خواندم. به هنگام خواندن آن متن، هر از گاهی تصوير جوانی تو- حدود سی سال پيش- به ذهنم می آمد؛ تصوير آن مجيدی که در تابستان 1358 آمد به تئاتر شهر و اظهار علاقه کرد برای بازی در نمايشنامه ی "براند- اثر هنريک ايبسن- نمايشنامه نويس نوروژی" که من در حال فراهم آوردن مقدمات به روی صحنه بردن آن نمايشنامه بودم.

نمايشنامه ی "براند"- همچنانکه می دانی- در سال 1866 به وسيله ی هنريگ ايبسن، نويسنده ی نوروژی نوشته شده است. "براند" که شخصيت اصلی و محوری اين نمايشنامه است، کشيشی است سازش ناپذير که کجدار و مريز نمی شناسد. يا "همه" را می دهد، يا "هيچ" نمی دهد. با شعار " همه يا هيچ" ، خود را فدای ديگران می کند. به دليل گفتار و رفتار متفاوتش در اموردينی، پيروان زيادی پيدا می کند و به دليل همان گفتار و رفتاراست که سياست حاکم "کليسا" ی آن روز با او درگير می شود و... در پايان نمايشنامه، پس از درگيری لفظی ای که بين او و "رئيس کليسای شهر" درمی گيرد، کليسا را رها می کند و به همراه پيروانش رو به کوه می آورد. در راه رفتن به سوی قله، بهمن بر او فرود می آيد و در حال دفن شدن در زير بهمن است که ندائی می شنود؛، ندائی که در کوه طنين می افکند و می گويد:" خدا محبت است!".
ناکامی های زندگی ايبسن و مخالفت متعصبين مسيحی با "هنر و علم" و تحقيری که بر ايبسن جوان روا می داشتند، در نمايشنامه ی براند منعکس شده است. ايبسن – به قول خودش- با نوشتن اين نمايشنامه مثل عقربی، زهرش- زهر ناسازگاری اش با جهل و تزوير و قلدری- بخوان ديکتاتوری- را بيرون می ريزد و آرامش می يابد.

اگر هنوز يادت مانده باشد، تعداد بازيگران نمايشنامه ی براند زياد بود و در ميان آنها هم، وابستگان به خط و خطوط سياسی، فراوان. و بودند کسانی هم که وابسته به خط و خطوطی نبودند و از جمله آنها، خود من- سيروس"قاسم" سيف. البته، تو، مرا با نام " قاسم سيف" می شناسی؛ "سيروس"، اسم مستعار من است که - به دلايلی- در قبل از انقلاب، اکثرا از آن استفاده می کردم و در پس از انقلاب، اجازه ی استفاده از آن را ندادند و به همين دليل هم هست که در پس از انقلاب اگر کسی کاری از من در صحنه ، تلويزيون و سينما ديده است، بنام قاسم سيف بوده است؛ از جمله در همين پوسترنمايشنامه ی "براند"که در آن بازی کرده ای و تصوير خودت را در عکس دسته جمعی يی که در آن نمايشنامه، با ديگر همکارانمان گرفته ای، مشاهده می کنی.

در طول تمرين نمايشنامه که چند ماهی به طول انجاميد، علاوه بر ساعت های تمرين که همه ی بازيگران بايد در آن ساعت ها حضور می داشتند، جلساتی را هم اختصاص داده بودم به تمرين خصوصی با تک تک آنها. و تو مجيد عزيز به دليل پشت کاری که در امر آموختن داشتی از آن نوع بازيگران مشتاق به حساب می آمدی که علاوه بر دفعاتی که خود من تعيين کرده بودم، خودت هم خواسته بودی که وقت های خاصی را هم به تو اختصاص دهم. اين ها را می گويم که هم تو- اگر آن چند ماه تمرين و بعد هم بازی در نمايشنامه را فراموش کرده ای، به خاطر بياوری- و هم خوانندگان اين متن بدانند که در چه رابطه ای و از چه فاصله ی زمانی و مکانی و اعتقادی، دارم تو را به خاطر می آورم و با تو سخن می گويم. به خاطر آوردنی که تنها متکی به حافظه ام نيست، بلکه عکس ها و دفترچه ی گزارش کار آن نمايشنامه " نمايشنامه ی براند" صحت داشته های حافظه ام را هم تأييد می کند. و حالا بعد از حدود سی سال، با رجوع به حافظه ام و يادداشت های آمده در آن دفترچه ها، تا حدودی می توانم نکات اساسی گفتگوهايم را با تو که در طول تمرين های خصوصی مان پيش می آمده است، دو باره در ذهنم مرور کنم و مثلا در همان دفترچه ببينم که در پاسخ سؤال من که از تو پرسيده ام :" نسبت به شخصيت خود "براند" چه احساسی داری؟". جواب داده ای که:" من، نمايشنامه و شخصيت براند را دوست دارم، چون می گويد- خدا، محبت است-" و در حواشی آن چند صفحه ای که مربوط به جلسات تمرين با تو می شود، جملاتی را هم يادداشت کرده ام که که نمی دانم گفته های مستقيم تو است و يا برداشت های من از گفته های تو، مانند:
" براند، يک کشيش مدرن و مترقی است".
" رئيس کليسای شهر، يک کشيش متحجر و عقب افتاده است".
" براند، يک عارف است. حلاج مسيحيت است که بر عليه... ".
به هر حال، يادداشت های موجود در آن دفترچه ها نشان می دهد که همه ی ما دست اندرکاران آن نمايشنامه، اعم از چپ مارکسيستی، ملی ، غير مذهبی ومذهبی، شخصيت براند را مثبت ارزيابی کرده بوده ايم و با انگيزهائی متفاوت در همزاد پنداری خودمان با براند، به خاطر پيام" خدا محبت است" و و سازش ناپذيری اش در جنگ با "جهل، تزوير و قلدری" وجه اشتراک بسيارزيادی داشته ايم! حالا، سؤال اين است که پس از حدود سی سال که از آن تاريخ می گذرد و من در اينجا هستم- تبعيد- و تو در آنجا هستی- در ايران- و ديگر همکارانمان- نمی دانم در کجا؟- به راستی، هر کدام از ما، تا چه حدی توانسته ايم به همزاد پنداری مان با "براند" وفادار بمانيم؟
مجيد عزيز!
اگرچه در مثل مناقشه ای نيست و روشن است که نه "اکنون- يعنی سال 1388 شمسی قمری" ، سال 1866 ميلادی است و نه دين اسلام،"دين مسيحيت" است و نه کشور ايران، "کشورنوروژ" است و نه من، "ايبسن " در تبعيد هستم و نه تو، "براند- کشيش " هستی و نه رهبر جمهوری اسلامی، "رئيس کليسای شهر"، با اينهمه، چيزی هست که صحنه ی گفتگوی "براند" و " رئيس کليسای شهر" را در نوروژ 1866 به صحنه ی گفتگوی "تو" با " رهبر جمهوری اسلامی" 1388 ايران، مرتبط می کند. آن چيست؟! نمی دانم. اما؛هرچه هست، هم او باعث شده است که در زمان خواندن متن سخنرانی ات در ميهمانی رهبر جمهوری اسلامی، به ياد صحنه ی گفتگوی "براند و رئيس کليسای شهر" " بيفتم و همزاد پنداری هامان – درسی سال پيش- با پيام آوران " خدا محبت است" و قهرمانان مبارزه عليه "جهل، تزوير و قلدری- بخوان ديکتاتوری!"در ايران و سر تاسر جهان. البته، با اين تفاوت که وقتی اکنون پس از گذشتن سی سال، به نمايشنامه ی براند مراجعه می کنم و صحنه گفتگوی او را با " رئيس کليسای شهر" می خوانم، تشخيص آنکه کداميک از آنها، بر له " جهل، تزوير و قلدری- بخوان ديکتاتوری-" است، و کداميک بر عليه آن، برايم روشن است. اما در طول خواندن متن گفتگوی تو و رهبر جمهوری اسلامی، روشن نيست که کداميک از شما ، بر له " جهل، تزوير و قلدری- بخوان ديکتاتوری!-" سخن می گوئيد و کداميک بر عليه آن! اشتباه می کنم؟!
بسيارخوب. يکبار ديگر، فراز هائی از گفتگوی "براند" و " رئيس کليسای شهر" را که در سال 1866 ميلادی در نروژ اتفاق افتاده است و خلاصه ای از گفتگوی تو و رهبر جمهوری اسلامی را که در سال 1388 شمسی قمری در ايران و در ميهمانی افطار و ميان جمعی از هنرمندان عرصه ی دفاع مقدس اتفاق افتاده است، با هم مرور می کنيم:
اول: خلاصه ای از صحنه ی گفتگوی "براند" با "رئيس کليسای شهر":
رئيس کليسای شهر در راه بيرون آمدن از آشپزخانه، با براند چهره به چهره می شود. براند می ايستد و به علامت احترام تعظيم می کند. رئيس کليسای شهر، قدمی به سوی او بر می دارد و می گويد: ( خسته نباشی فرزندم. به خاطر زحماتی که متحمل شده ای سپاسگزارم. چرا رنگت پريده است؟!).
براند: ( خسته ام عاليجناب. ديگر آن دل و جرأت سابق را ندارم).
رئيس کليسای شهر: ( کاملا می فهمم. حق هم داری. برای ساختن اين کليسا زحمات زيادی کشيده ای و شنيده ام که ديگران هم، آنطور شايد و بايد کمکت نکرده اند. به هر حال، اکنون شرايط عوض شده است و همکارانت عميقا به تو افتخار می کنند و مردم عادی هم سپاسگزار تو هستند. به! به! چه سبکی. چه عظمتی! و... نهار! خدای من، چه ضيافتی به راه انداخته ای! چند لحظه پيش با آشپزها گفتگو می کردم. داشتند گوشت گاو را سرخ می کردند. گاو! من که هرگز حيوانی به قشنگی گاو نديده ام! تو ديده ای؟! با همه ی اين ها، بايد برای تهيه ی گوشتی که اين روزها اينقدر گران شده است، پول هنگفتی پرداخته شده باشد! بگذرم. کار ما پرداختن به ارزانی و گرانی و اينطور چيزها نيست. من می خواستم در مورد موضوع مهمتری با تو صحبت کنم!).
براند: ( بفرمائيد. در خدمتتان هستم عاليجناب).
رئيس کليسای شهر: ( اميدوارم فکر نکنی که از دستت عصبانی هستم! نه. عصبانی نيستم، بلکه از تو گله دارم. و گله ی من هم اين است که چرا تو، با هريک از پيروان کليسای خودت طوری رفتار می کنی که پنداری هرکدام از آنها مشکل معنوی جداگانه ای دارند. البته می فهمم. تو جوان هستی و رسم رسوم روستائيان را نمی شناسی. اما بين خودمان بماند،اين کارت اشتباه است!).
براند: ( منظورتان را روشن بفرمائيد، لطفا!).
رئيس کليسای شهر: ( منظور من روشن است جانم، روشن! حکومت، دين را بهترين وسيله ی اصلاح وضع اخلاق مردم می داند. بهترين راه جلوگيری از آشوب! مسيحی خوب يعنی تبعه ی خوب! بنابراين، حکومت می تواند فقط از طريق مأموران خود به چنان هدفی دست پيدا کند و در اين مورد، به وسيله ی کشيشان!).
براند: ( به درستی متوجه منظورتان نمی شوم عاليجناب!).
رئيس کليسای شهر : ( کليسای تقديمی تو به حکومت، وقتی پذيرفته می شود که وجود آن برای حکومت سودمند باشد. انسان وقتی هديه ای به کسی می دهد، در برابر پيامدهای ناشی شده از دادن ان هديه هم متعهد است!).
براند: ( به شرفم قسم که هرگز قصدم از ساختن کليسا، هديه دادن آن به حکومت نبوده است!).
رئيس کليسای شهر: ( در هر حال، ديگر خيلی دير شده است دوست من!).
براند : ( خيلی دير؟! من در اين باره بايد با شما صحبت کنم!).
رئيس کيسای شهر : ( من، به اينجا نيامده ام که با تو بحث کنم. فقط می خواهم بگويم که وظيفه ی تو امتياز دادن به اين طرز تفکر يا آن طرز تفکر نيست. تا پيش از آمدنت به اينجا، اصل، کليسا بود و مردم تابع قرائت کليسا از اوامر الهی بودند، اما تو، راه قرائت های شخصی را پيش پای آنها گذاشته ای! من واقعا نمی دانم که چرا بايد خدمتگذاری به دولت و به کليسا، مانعت الجمع باشند! عزيز من! تو می توانی همزمان با خدمت به کليسا، خدمت گذار دولت هم باشی و...).
براند: ( شما متوجه هستيد که داريد مرا وادار به خيانت می کنيد؟!).
رئيس کليسای شهر: ( چه خيانتی؟!).
براند: ( خيانت به آرمانم!).
رئيس کليسای شهر: (من دارم وظيفه ات را به تو گوشزد می کنم. من فقط از تو می خواهم از تبليغ عقايدی که به مصلحت مردم ما نيست، دست برداری. چرا لجاجت می کنی! مگر نمی خواهی به مقام اسقفی ارتقاء پيدا کنی؟!).
براند: ( ارتقاء به مقام اسقفی؟! داريد به من پيشنهاد رشوه می کنيد؟! آه! آه! آه! شما اکنون در چشم من، همچون قابيلی هستيد که با ترس و حرص و جهل حکمتانه تان، هابيل معصوم درونتان را به قتل رسانده ايد و ...).
رئيس کليسای شهر، همچنانکه با عصبانيت از براند دور می شود، می گويد:( ديگر اسقف نخواهی شد و با تو هم بحثی ندارم! فقط به تو دستور می دهم که دست از جنک با کليسا بردار! جنگيدن با کليسا عاقبت خوشی ندارد!).
براند رو به رئيس کليسای شهر که در حال رفتن است، فرياد می زند:( پس معلوم می شود که هنوز مرا نشناخته ايد! اين کليساهای شما، خون های بيشماری را پايمال کرده اند! شما اگر بتوانيد خون مرا هم مثل خون ديگران پايمال کنيد اما قادر نخواهيد بود که روح مرا...).
مردم از گوشه و کنار جمع می شوند و دور آنها را می گيرند. رئيس کليسای شهر رو به مردم می کند و می گويد: ( اين کشيش ديوانه شده است. از او فاصله بگيريد!).
براند رو به مردم می کند و فرياد می زند: ( اين قابيل راست می گويد. من اگر ديوانه نبودم، اين کليسا را نمی ساختم! ساختن ين کليسا دليل سازشکاری من با اين قابيل است! اما امروز با به صدا در آمدن خدا از فراز اين کليسا، ديوانگی من به همراه ترديد ها و سازشکاری هايم دارند محو می شوند تا بتوانم به روشنی، هيکل اين شيطان سازشکار در شنل پيچيده شده را ببينم!).
رئيس کليسای شهر رو به مردم فرياد می زند: ( جلوی او را بگيريد! دارد به مقدساتتان توهين می کند! کوريد؟! کريد؟! نمی شنويد؟! نمی بينيد؟!).
براند: - رو به مردم – ( مردم! از اين کليسا دور شويد. خدا در اين کليسا نيست. من در همه ی عمرم در رؤيای ساختن کليسائی بوده ام که با کلام خدا يگانه باشد و بتوانم آن را همچون معشوقی در آغوش بگيرم؛ کليسائی همچون زندگی، نه همچون مرگ! کليسائی بی کران که ديواری ندارد و صحن حياط آن، دشت ها باشند و صحرا ها و کوه ها و درياها و سقف آن، آسمان! کليسائی که در آن، ايمان و عشق به زندگی بتوانند در هم آميزند!).
رئيس کليسای شهر: - رو به مردم- ( به سخنان او گوش نکنيد! او يک مسيحی واقعی نيست! او يک مرتد است!)
.....................................
دوم: خلاصه ای از متن گفتگوی تو با رهبر جمهوری اسلامی.
تو- يعنی مجيد تالش مجيدی- از جايت بر می خيزی و به پشت ميکرفون می روی و رو به رهبر جمهوری اسلامی می گوئی : ( من امروز تبركاً اینجا آمده‌ام و به ‌عنوان مهمان اینجا حضور پیدا كردم. من به‌ هر حال، توفیق حضور در كارهای دفاع مقدس را از نزدیك نداشتم و دورادور در سایه دوستان عزیز فیلم‌ساز خودم بودم، ولی طعم روزهای زیبای دوران دفاع مقدس، همه ما را دلتنگ می‌كند. حالِ آن روزها ما را ـ خود من را ـ دچار یك افسردگی می‌كند كه بر ما چه گذشته؟ امروز بر ما چه می‌گذرد؟ دورانی كه پر از شور و شعف و مردانگی بود؛( .... ) و بسیاری از چیزهای زیادی كه خودِ عزیزان خاطرات آن را به زیبایی دیدند و شنیدند. مردم عزیزی كه نداشته‌های خودشان را تقسیم می‌كردند. یادم هست كه همه شما به‌ هر روی، شاهد بودید و شنیدید. پیرزنی را یك‌ بار در تلوویزیون دیدم؛ دو تا تخم‌مرغش را آورده بود و می‌گفت كه این‌ها تمام داشته‌های من است. به‌ راستی چه شده است!( ..... )آن موقع، ما در یك رویای بسیار زیبایی بودیم كه پر از زیبایی و طراوت بود، كسی، كسی را متهم نمی‌كرد، كسی به كسی تهمت نمی‌زد، كسی تلاش نمی‌كرد كه بیاید نفر اول بایستد. همدیگر را متهم نمی‌كردیم. چه بلایی به سر ما آمده، چه شده، ما امروز كجا ایستادیم؟ چرا این جور است؟ آقا ما همه دلتنگیم، آقا همه دلمان به تنگ آمده. آقا من حالم خوب نیست آقا. ما كجا می‌رویم؟( .... )ببخشید حالم خوب نیست آقا(. ....) آقا اگر اجازه بدهید، می‌خواهم جسارتاً بگویم كه

تلویزیون حق ندارد تصویر من را پخش كند. نه الان بلكه هیچ ‌وقت دیگر راضی نیستم كه تلویزیون تصویر من را پخش كند. تلویزیونی كه مجید مجیدی را در لیست سیاه خودش می‌برد، نه این ‌كه من كسی باشم. من هر چه دارم از انقلاب دارم و از خون شهدا دارم. هرچه دارم. چیزی كه ندارم، هیچ ادعایی هم ندارم. ولی كار به كجا می‌كشد و اگر درایت شما و تدبیر خردمندانه شما نبود، قطعاً این كار را می‌كردم. خودم آن لیست را با چشم خودم دیدم، بعد هم در روزنامه‌‌ها آمد. ما داریم به كجا می‌رویم. من الان راضی نیستم (.... )برای این‌كه این بی‌حرمتی است. ما این بی‌حرمتی‌ها برای چه می‌كنیم؟ (.... ) برگردیم به اصلمان. اصل ما كجاست؟ اصل ما انقلاب بوده، اصل ما جنگ بوده. همه آن ضررهایی كه داریم می‌دهیم برای این است كه ما این اصل را فراموش كردیم (.... )من خدمت حضرت‌عالی گفتم كه فیلمی كه من ساخته بودم، سه بار تكذیب كردم كه خانمی كه در فیلم من بازی كرده، هنرپیشه نیست. اما آن‌ها گفتند كه هنرپیشه است. سه بار تكذیب كردم ولی دوباره در رسانه‌های رسمی گفتند كه از هنرپیشه استفاده كرده. من به‌ عنوان یك چیز كوچك عرض می‌كنم. البته دروغ كوچك و بزرگ ندارد. منتهی می‌خواهم عرض كنم كه ما برای چه به اینجا رسیدیم؟ برای این‌كه تهی شدیم، خالی شدیم. برای این‌ كه از معنویت خالی شدیم. برای این‌كه از آن ریشه‌های خومان جدا شدیم؛ چه آن ریشه‌هایی كه متعلق به ساحت مقدس ائمه اطهار است كه به هر روی، ما معتقدیم كه این كشور متعلق به آقا امام زمان است (..... )من امیدوارم كه به لطف پروردگار و با توجه به خون شهدا و عزیزانی كه پشتوانه این انقلاب بودند، خود مقام معظم رهبری و نفَس پاك مادران شهدا، ان‌شاءالله، برگردیم به اصل خودمان (... ) دوباره به آن روزهای پر از امید و نشاط برگردیم.والسلام علیكم و رحمة‌الله سوم:
رهبر جمهوری اسلامی در پاسخ به صحبت های تو می گويد: ( از بهشت‌های باصفا غفلت نكنید.
طیب‌الله انفاسكم آقای مجیدی، طیب‌الله انفاسكم. این روح لطیف آقای مجیدی كه بالأخره دیگر یك هنرمند هستند، روح لطیف و حساس. البته من این حرف‌ها را از ایشان قبلاً هم شنیده بودم. دیده بودم اشك ریختن ایشان را از روی خلوص و علاقه‌مندی. اما من فقط یك تسلی می‌خواهم به ایشان بدهم آقای مجیدی عزیز. آن روزی كه روز دفاع مقدس بود كه شما اسمش را روز رؤیاها می‌گذارید كه درست هم هست، و این همه فضیلت برای آن روز ذكر می‌كنید كه همه‌اش هم درست است. همان روز هم ـ یادتان رفته شما ـ همین‌جور دعواها بود؛ خیال نكنید نبود.اولا اگر به حافظه‌تان مراجعه كنید، می‌بینید كه خیلی از این دعواها بود(.... )



من می‌خواهم به دوستان بگویم كه ببینید خاصیت نگاه هنرمندانه همین است كه همین چیزهایی كه چشم معمولی نمی‌بیند، ببیند؛ چه زیبایی چه زشتی و خاصیت دل لطیف هنرمند همین است كه شامه حساسش خیلی از بوهای بد را كه خیلی‌ها نمی‌شنوند، او بشنود و هشدار بدهد. این‌ها خوب است. این‌ها را من كاملاً تأیید می‌كنم. این اظهارات این دوستمان كه بعضی دوستان دیگر هم كه من از این‌گونه اظهارات ازشان شنیدم، همیشه برای من دلنشین است. لكن نكته‌ای كه می‌خواهم بگویم این است كه مراقب باشید این نگاه بدبینانه شاید تا حدود زیادی هم واقع‌بینانه، این شما را مأیوس نكند(.... ) از خود ایشان و دیگر برادرانی كه در هنر سینما كار می‌كنند، توقع خیلی زیاد است، انتظارات زیاد است؛ باید هم به آن انتظارات عمل كنید. خود شما هم می‌دانید كه من چه انتظاراتی از شما دارم و بدانید كه می‌توانید، والّا اگر با این نگاه انسان نگاه كند به جامعه كه بدی‌ها و تلخی‌ها را ببیند، شیرینی‌ها و زیباییی‌ها را در كنار آن نبیند، هیچ امیدی برای انسان باقی نمی‌ماند. به این بخشِ حرف من معترضم. ان‌شاءالله موفق باشید.
توضيح: الف- نقطه چين های وسط پرانتز، نشان دهنده ی قسمت های کوتاه شده است. برای خواندن متن کامل سخنان مجيد تالش مجيدی و رهبر جمهوری اسلامی، می توانيد به سايت رهبری و سايت تابناک و سايت خود مجيد تالش مجيدی مراجعه کنيد.
ب - - متن گفتگوی براند و رئيس کليسای شهر، ترجمه ای است آزاد، با دخل و تصرفاتی در متن ، اما وفادار به محتوای نمايشنامه و هدف اصلی ايبسن از نوشتن آن.

دوشنبه ۲۳ نوامبر ۲۰۰۹

حواستان را جمع کنيد!!با دقت بخوانيد! ممکن است که من- آگاه يا نا آگاه- حقيقتی را لوث کرده باشم.ازرجوع به خدا وعقل و وجدانتان هم غافل نشويد





«خط فیروزه ای»



نام نمایش نقاشی ها و ویدیوهای هنری کوروش صالحی است که از 10 دسامبر 2009
درگالری Generation Idea در لندن به نمایش گذاشته خواهند شد.

صالحی از آن دسته ازهنرمندان ایرانی بعد ازانقلاب است که درتبعید، با آمیختن سنت های نقاشی شرق و غرب گویشی تازه پدید آورده اند و او دراین میان به سبک خاص خود دست یافته است.
کارهایی که امسال صالحی به نمایش می گذارد، مجموعه ای از حدود 20 نقاشی و 3 فیلم ویدیوئی هنری اوست که بازتابی از آخرین کارهایش می باشد.
ویدیوها که اغلب درایران فیلمبرداری شده اند از آنجا که یک ماهیت داستانی دارند، بیشتر نزدیک به فیلم کوتاه هستند تا ویدیوهای هنری (اینستلیشن). در دو ویدیو به نام های «دشت ریحان» و «فراق» محور اصلی کار کشمکشی است ما بین رؤیاهای گذشته و واقعیت حال. این تم، یعنی ارزیابی واقعیت موجود در بستر انتخابهائی که درگذشته رخ داده اند، در هردو قطعه محسوس و پررنگ است.
ویدیوی سوم، « ب برای بازدید» نام دارد و از نظر فرم داستانی نیست اما چون از شخصیتهائی که دریک بازار شلوغ بطور کلوزآپ فیلم برداری شده، بیننده را بی اختیار بر می انگیزد که برای هر کاراکتر قصه ، سرنوشتی را در ذهن پروش دهد .
نقاشی های صالحی گویای یک گسست عاطفی ازمردم، مکان و زمان هستند. فصل هائی پراکنده از تجربه اش
که او ازاین جا و آنجا بهم آورده با شوق و بی دغل بازگو میکند.
دربعضی ازکارها او نامه های خانواده اش را که درسی سال اخیر به او نوشته اند به طوردیجیتال روی بوم می اندازد و بیننده را به حریم خصوصی خود دعوت میکند.
بیننده همچنان آلبوم عکس های کودکی او وبستگانش را ورق میزند و شاهد چهره ها و خطوطی می شود که یک به یک از جعبۀ کفش مقوائی کهنه صالحی دوباره پا به عرصۀ وجود می گذارند.
این بازنگری تنها به حریم خصوصی خود او وخانواده اش خلاصه نمی شود بلکه نقاشی ها پاره ای ازتاریخ ایران را نیز به زیر ذربین یا بهتر بگوئیم چاقوی کالبد شکافی می برند.
دربرخی ازکارها تصاویری ازخاندان قاجار و برخی دیگر ترکیب هائی ازجامعۀ امروز ایران با کامپیوتر کلاژ شده وبر پارچۀ بوم نگاشته شده اند . سپس نقاش گوئی چون یک بازخواست دردادگاه عمومی باورهای خود و جامعه اش را به چالش می کشد و بیننده را به یک ارزیابی دوباره از ارزش های خود دعوت میکند.
این مجموعه درکلیت خود دیدگاه نقاش را به نمایش می گذارد که بیننده را به تجربۀ یک سفر، سفری گاه پرمخاطره اما مجذوب کننده و پراحساس می خواند .
Details and Contacts;
www.roudart.com
http://www.candlestar.co.uk/artists/kourosh-salehi/
The exhibition is held at “The Idea Generation Gallery” in London from 10 to 16 December 2009.
Opening Hours Throughout Exhibition
Monday – Friday 10 – 6
Saturday & Sunday 12 – 5

www.ideageneration.co.uk/generationgallery.php
Idea Generation: +44(0)20 7749 6850

سه‌شنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۰۹

حواستان را جمع کنيد!!با دقت بخوانيد! ممکن است که من- آگاه يا نا آگاه- حقيقتی را لوث کرده باشم.ازرجوع به خدا وعقل و وجدانتان هم غافل نشويد



شبی با ژاله اصفهانی
شعر- نمايش- موسيقی – رقص ايرانی


Poetry, music and dance
Saturday 28th November 09, 6:30pm
Brunei Gallery, SOAS, Thornhaugh
St., Russell Square, London
WC1H 0XG, Tube: Russell Square
Organised by:
Bonyad Jaleh Esfahani
In association with the LondonMiddle East Institute - SOAS
...................................
http://www.jalehesfahani.com/F/index.php

جمعه ۱۳ نوامبر ۲۰۰۹

حواستان را جمع کنيد!!با دقت بخوانيد! ممکن است که من- آگاه يا نا آگاه- حقيقتی را لوث کرده باشم.ازرجوع به خدا وعقل و وجدانتان هم غافل نشويد




«مادر محسنی» هم رفت!


اما، ما همه هستیم، پی گیر درد مشترک
عفت ماهباز
• مادر، از معدود مادرانی بود که با دید زنان سنتی مرسوم امروزین جامعه ما، به زندگی زنان دیگر نمی نگریست. او دوست همراه زنان ضربه دیده دور و برش بود. هشدارهایش برای زنان جوان نه در تداوم سنت گرایی بلکه در جهت اگاهی از خطری بود که می توانست زن را در چارچوب هایش اسیر خود کند. او در دوستی با نسل دیگر پیش قدم بود ...
اخبار روز:
www.akhbar-rooz.com
دوشنبه ۱٨ آبان ۱٣٨٨ - ۹ نوامبر ۲۰۰۹
مهربان مادر خواب بود یا بیدارپنجه در پنجه عدالت بر بال مرگ نشست پرید و رفت راه شیری مادران بیدار است هنوز.
«مادر محسنی»، فاطمه ملک، سحرگاه جمعه در غربت تبعید در خواب درگذشت. خواب مادر را در ربود و برد؟ نه مادر خواب را فریفت وبا خود همراه کرد تا شاید اندکی از رنج پیری، دغدغه روز و شب های اخیرش بکاهد؟ چندی بود دیگر صفحات شطرنجی کتابچه های جدول با دستان بلند کشیده اش نوازش نمی شدند، دیگر مجله جدولی پر شده در سبد روزنامه های خوانده شده اش گذاشته نمی شد، دیگر از خانه اش تا خیابان و کتاب فروشی فروغ و مهرگانی تا راین و جاده های کلن در انتظار دوستی اش راهی پیموده نمی شد، دیگر تلفنی به راه دور و نزدیک نمیزد: الو دخترم خوبی...؟ راضیه خانم با او همدم شده بود، رقصان با چوب عصایش او را می خنداند. تا اینکه سحرگاه جمعه ۱۵ آبان او آرام بدون کابوس هایش خفت. او دیگر به نوازش های عزیزانش مهناز و مرسده، شهین و فایزه، فواد و عطا... واکنش نشان نداد. رنج ها و شادی ها، همه ی دغدغه های بی شمارش، آرزوی دادخواهی ای برای مرگ پسر جوانش مجتبی در تابستان سیاه ۶۷ به پایان رسید؟ نرسید؟! ایا مادر از روزهای پرطلاطم میهن سبز هیچ می دانست؟ می دانست مادران دیگر پرچم نسل آنها را برافراشته اند، در شنبه های پارک لاله*. ان را چون او بر دوش می کشند تا داد فرزندان شان بستانند، تا رسیدن عدالت به دریچه سپید صلح. کاش مادر دانسته باشد، خواست مادران خاوران به یک خواست همگانی تبدیل می شود.مرسده سه چهارساله، همراهی با مادر برای دیدار دایی جان- خلیل ملکی- در زندان را، از اولین خاطره هایش از مادر می شناسد. او معلم بود و الفبای زندگی سیاسی را از همان کودکی به فرزندانش آموخت. فاطمه ملک، از جمله زنان آگاه به حقوق خود بود. وی در خانواده سیاسی رشد و پرورش یافت. بر اوضاع و احوال سیاسی روز و روزگارش اشنا. خواهر زاده خلیل ملکی بود و استقلال او را در سیاست در دوران های مختلف سیاسی ایران با خود همراه داشت. اگر نگاه جامعه مردسالار ایران به زن نقش درجه دوم نبود، یعنی زن را تنها به عنوان زن خانه و مادر بچه ها نمی دید، بی شک او هم یک سیاستمدار بنام امروز ایران می شد. همیشه در هر زمینه ایی نظر مستدل خود را داشت. تا آخرین روزهای حیاتش، لحظه ایی از مطالعه فرو نگذاشت.در سال ۱٣۵۰ فاطمه ملک – محسنی- پسر جوانش "عطا"، دانشجوی دانشگاه فنی را همراه با عده ایی دیگر از دانشجویان در زندان یافت و ممنوع الملاقات. مادران در هول و نگرانی و بی تاب فرزندند، هر صبح راهی زندان قزل قلعه می شوند وشب پردرد، دست خالی و بی خبر، باز می گردند. یکی از روزها مادر محسنی "دکتر جوان" از مسئولین وقت ساواک را در حال عبور در محل نشست مادران، می بیند. شجاعانه جلو می رود در محاصره بازوانش راه عبور را بر او می بندد. از "دکتر جوان" می خواهد تا به فرزندانشان ملاقات بدهد. دکتر جوان مودبانه کوشش می کند با وعده و وعید مادر را کنار بزند اما مادر بر خواستشان اصرار می ورزد و می گوید اگر ملاقات ندهید کنار نمی روم مگر از رویم رد شوید. شجاعت و سماجت مادر، سبب گردید در ان هنگام همه مادران موفق به دیدار فرزندانشان شوند. مادران ملاقات و شادی ان ان روزشان را مرهون تلاش های مادر محسنی می دانند. اینگونه در گذران روزگار مبارزه فاطمه ملک – محسنی- "مادر محسنی" مادر ِ همه شد.
"مادر محسنی" یک پای فعال انقلاب بهمن بود، با شادمانی پیروزیش را پذیراگردید. اما سال ۱٣۶۰و دغدغه جوانان زندانی اورا دوباره با مادران و زنان جوانی ییوند داد که پشت در زندان ها دربه در شده و یا عزیزشان کشته شده بودند. از آن سال "مادر محسنی" خانه به خانه به دیدار بازماندگان کشته ها برای تسلی خاطر شتافت. سال ۱٣۶٣ پسر کوچکش مجتبی را در اصفهان زندانی کردند. مادر این بار اما بی قرار و بیمناک بود، از شیوه زندانبانان می هراسید. مادر یک پا در تهران و یک پا در اصفهان داشت. در کشتار تابستان سیاه سال ۱٣۶۷ مادر هم به خیل مادران از عزیز از دست داده خاوران پیوست و دردمند و نالان با مادران دیگر در خاوران گرد هم امدند و هنوز در آرزوی آن بود که بداند فرزندانش – همه ی فرزندانش – در کجا دفنند، چرا و کجا کشته شدند و وصیت نامه شان چه بوده است.
"مادر محسنی" به اجبار به خارج از کشور کوچ نمود. اما در غربت همواره یاد همه فرزندان کشته شده اش را با خود همراه داشت. وی خود را، فقط مادر مجتبی نمی دانست او،سوگوار صدها فرزند از دست رفته ایران زمین بود. بسیاری از زنده مانده گان آن تابستان شوم وی را مادر خویش میپندارند. مادر با یاد آنها به زندگیش معنایی دوباره می بخشید.در تبعید با - کمک مادران خاوران،- به منظور کمک به فرزندان زنده مانده گان ۶۷ به جع اوری کمک مالی برای فرزندان آنان پرداخت پی گیرانه این کار را تا اواخر عمرش ادامه داد.مادر، از معدود مادرانی بود که با دید زنان سنتی مرسوم امروزین جامعه ما، به زندگی زنان دیگر نمی نگریست. او دوست همراه زنان ضربه دیده دور و برش بود. هشدارهایش برای زنان جوان نه در تداوم سنت گرایی بلکه در جهت اگاهی از خطری بود که می توانست زن را در چارچوب هایش اسیر خود کند. او در دوستی با نسل دیگر پیش قدم بود، می توانستی پای صحبت - او با معلوماتی که از زندگی و مطالعاتش نشئت می گرفت- ساعتها به بحث و تبادل نظر بنشینی. در حین گفتگو او احساس مادرانه اش را نثارت می کرد، می توانستی به او دل ببندی. و به حرف و حدیث روز و روزگار حال و گذشته بپردازی."مادر محسنی" جوانی و عمرش را صرف مبارزه و عدالت خواهی برای زندانیان و بازمانده های کشته شدگان کرد و همه ارزویش آن بود تا محاکمه قاتلان فرزندان ایران زمین را به چشم ببیند. اما بی شک راه سبز و صلح آمیز او را ما مانده گان، مادر نداها و سهراب ها، با هم به انجام خواهیم رساند.«مادر محسنی» رفت! اما، ما همه هستیم، پی گیر درد مشترک.
بادش همواره گرامی.
عفت ماهباز.لندن
efatmahbas@hotmail.com
http://efatmahbaz.blogfa.com/
زیر نویس:
راضیه شعبانی اولین و شاید تنها زندانی زن سیاسی از سال ١٣٢٥ تا ١٣٣١ در زندان زنان عادی تهران است. راضیه در بهمن ماه ١٣٢٥ در تهران بار دیگر بازداشت می گردد و تا اسفندماه ١٣٣١ در زندان های تهران و تبریز بسر می برد. اتهام او همکاری با فرقه دمکرات آذربایجان بود. او در دادگاه تبریز ابتدا به دو سال و دوباره در دادگاه تهران ابتدا به چهار سال و سپس به ٥ سال محکوم می گردد. راضیه هنگام دستگیری دو ماهه باردار بود.مادران عزادار در ایران، مادر سهراب ها و نداها هر هفته روزهای شنبه شش تا هفت بعد از ظهر در پارک ها تجمع کرده و شمع می افروزند.درآخرین تجمع آنان در هفته گزشته بیش از ۲۵۰ نفر شرکت داشتند.
http://hambastegi- madaran.blogspot.com
همبستگی زنان شهر کلن آلمان با مادران عزادار در ایران.

حواستان را جمع کنيد!!با دقت بخوانيد! ممکن است که من- آگاه يا نا آگاه- حقيقتی را لوث کرده باشم.ازرجوع به خدا وعقل و وجدانتان هم غافل نشويد



آرش شماره ۱۰۳ (مرداد ۱۳۸۸/اوت ۲۰۰۹)منتشر شد
ليست سرفصل های مطالب اين شماره:

ا- رابطهی روشنفکران و قدرت
2- انتخاباتِ دهمین دورهی ریاست جمهوری ایران‏
3- ما و يادمان کشتارتابستان67
4-ما و جنبش کارگری ایران
5- ‏دیوار ننگ
6 - نقد و بررسی، شعر و مقالات، ترجمه، طرح و داستان ‏

یکشنبه ۸ نوامبر ۲۰۰۹

حواستان را جمع کنيد!!با دقت بخوانيد! ممکن است که من- آگاه يا نا آگاه- حقيقتی را لوث کرده باشم.ازرجوع به خدا وعقل و وجدانتان هم غافل نشويد


کفر نگو! خدا، سايه ندارد

آقاي علی!

شما را علي مي نامم، چون نامه ي بي امضايتان را با امضاي علي به پايان رسانده ايد! - نامه اي را که به وسيله ي فکس برايم فرستاده بوديد، دريافت کردم. به سختي توانستم آن را بخوانم. هم به دليل ريز بودن حروف تايپ شده – به سبک شب نامه! - و هم به دليل خرابي فکس خودم که مرکبش تمام شده بود. مرکب فکس را عوض خواهم کرد و اميدوارم که شما هم اگر خواستيد نامه ي جديدي بنويسيد، از حروف درشتي استفاده کنيد.
در نامه تان، من را نامسلمان و بي دين و کمونيست و ضد انقلاب و توده اي و سلطنت طلب و خائن و خادم به دشمنان اسلام و ايران ناميده ايد. چرا؟! چون در مطلب "علي معلم و بچه هاي مسجد پائين، دارند مي آيند"، روايت انقلاب را از زبان آدم لات و کاسبکار و لومپني مثل علي آقا نقل کرده ام! و بعد هم نوشته ايد که: (....... و من هم يکي از همان بچه هاي مسجد پائين هستم و نمي دانم که شما و همپالگي هاي داخلي و خارجي تان، منتظر کدام علي معلم هستيد که بيايد. چون، علي معلم ما بچه هاي مسجد پائين، با انقلاب اسلامي آمده است و اگر شما و علي آقا و علي تاجدار و علي سبز و علی سرخ و علی سفيد و عمامه اي و علي اوف و علي کراواتي و علي خارجه و علي بي مخ و علي با مخ و بقيه ي علي هاي ضد انقلابي، چشم بصيرت مي داشتيد او را مي ديديد! و...). و بعد، از مظلوميت علي زمان "آيت الله سيد علي خامنه اي؟!" نوشته ايد و در وصف الحال ايشان، فرازهائي از نهج البلاغه را آورده ايد که: (....، به خدائي که دانه را کفيد - شکافت - و جان را آفريد، اگر اين بيعت کنندگان نبودند، و ياران ، حجت بر من تمام نمي نمودند، و خدا علما را نفرموده بود تا ستمکار شکمباره را بر نتابند، و به ياري گرسنگان ستمديده بشتابند، رشته ي اين کار از دست مي گذاشتم و پايانش را چون آغازش مي انگاشتم و چون گذشته، خود را به کناري مي داشتم، و مي ديديد که دنياي شما را به چيزي نمي شمارم و حکومت را پشيزي ارزش نمي گذارم). "خطبه 3 - صفحه اا". بعد هم، من و همپالگي هايم "علي تاجدار و علي عمامه اي و علي سبز و ...." ديگران را از طرف "علي زمان" مورد خطاب قرار داده ايد و سند شيطان زدگي ما را هم از نهج البلاغه بيرون کشيده ايد که: (....... شيطان را پشتوانه ي خود گرفتند؛ و او از آنان دامها بافت، در سينه هاشان جاي گرفت و در کنارشان پرورش يافت. پس آنچه مي ديدند شيطان بديشان مي نمود، و آنچه مي گفتند سخن او بود. به راه خطاشان برد و زشت را در ديده ي آنان آراست. شريک او شدند، و کردند و گفتند، چنانکه او خواست). "خطبه 7 - صفحه 13".از اينکه خودتان را از جنس علي معلم و بچه هاي مسجد پائين به حساب آورده ايد و نه از جنس علي آقاي به قول خودتان "لات و کاسبکار و لومپن!"، معلوم مي شود که زبان نمادين داستان را خوب فهميده ايد و بر فهم شما از داستان ايرادي وارد نيست! بنابراين پاسخ شما را با استفاده از همان عناصر نمادين داستان مي دهم و مطمئن هستم که براي فهم آن، دچار مشکل نخواهيد شد. در قبل از انقلاب، علي هائي بودند که نه تنها گوش به صداي "علي معلم "درونشان نمي دادند، بلکه ميدان را سپرده بودند به دست "علي کاسبکار" درونشان که زير سايه ي "تاج"، هر بلائي که مي خواهد بر سر علي معلم ها بياورد. به زندانشان بيفکند. بکشد و يا تبعيدشان کند. و اگر چنان نمي کردند که کردند، نيازي به انقلاب نبود. و منظورم اصلا اين نيست که خود "تاج" ، علي معلمي در درونش نداشت و يا هرکسي در زمان "علی تاجدار" به زندان افکنده شد و يا تبعيد و يا کشته شد، علي معلم بود!بعد از انقلاب، علي هائي پيدا شدند که باز نه تنها گوش به صداي "علي معلم" درونشان ندادند، بلکه ميدان را سپردند به دست "علي کاسبکار" درونشان که زير سايه ي "علی عمامه" ، هر بلائي که مي خواهد بر سر علي معلم ها بياورد؛ به زندانشان افکند، بکشد و يا تبعيدشان کند. و منظورم اصلا اين نيست که خود "علی عمامه" ، علي معلمي در درونش نداشت و يا هر کسي که در زمان "علی عمامه" به زندان افکنده بشود و يا تبعيد و کشته، علي معلم است! بنابراين اين سؤال پيش می آيد که علي معلم کيست؟!
پاسخ: علي معلم، بري از همه ي آن صفات بدي است که ما از آن تبري مي جوئيم و دارنده ي همه ي آن صفات خوبي است که ما به خودمان نسبت مي دهيم.علي کاسبکار کيست؟!
پاسخ: علي کاسبکار، دارنده ي همه ي آن صفات بدي است که ما از آن تبري مي جوئيم و بري از همه ي آن صفات خوبي است که ما به خودمان نسبت مي دهيم. در عين حال، در درون هر علي معلمي، علي کاسبکاري و در درون هر علي کاسبکاري، علي معلمي است! علي تاجدار و علي عمامه اي، علی سبز و علی سفيد و علی سرخ و علي اف، علي کراواتي، سندوني، مکانيک، وزير، وکيل، مهندس، دکتر، انقلابي، فيلسوف، مسلمان، کافر، هنرمند، نويسنده، شاعر، مهاجر، تبعيدي و........، هم در درونشان علي کاسبکاري دارند و علي معلمي. نمي گويم به "خود " تان نگاه کنيد، چرا که کار بسيار بسيار مشکلي است. مي گويم به اطرافتان نگاه کنيد و به اطرافيانتان؛ در خانواده، در مدرسه، در دانشگاه، در حوزه، در محيط کار، در مجلس، در دولت، درون گروهتان، سازمانتان، حزبتان، کانونتان، انجمنتان، و...، البته مشروط به آنکه نگاهتان از درون فيلتري عبور نکند که "خودي" را از "غير خودي" جدا مي کند، آنوقت، خواهيد ديد که چقدر آدمهاي اطرافتان، از بده و بستان هاي کاسبکارانه به دور هستند و به علي معلم هاي آرماني "با دين يا بي دين" مورد ادعايشان، نزديک؟! شما نوشته ايد که چرا روايت انقلاب را از زبان آدم لات و کاسبکار و لومپني مثل علي آقا نقل کرده ام. در مورد کاسبکار شدنش – و نه کاسبکار بودنش! - با شما هم عقيده هستم، اما چرا او را لات و لومپن ناميده ايد؟! نکند منظورتان اين باشد که هرکسي که با لهجه ي جنوب شهري حرف مي زند، لات و کاسبکار و لومپن است؟! نکند منکر اين باشيد که انقلاب را همان جنوب شهري ها بودند که به پيروزي رساندند؟! در اين صورت، چطور ادعا مي کنيد که از بچه هاي مسجد پائين هستيد؟! نه آقاي عزيز! علي آقا هم، يکي از همان جنوب شهري ها است که پيش از آنکه علي آقاي کاسبکار بشود، علي اي بوده است که مثل همه ي علي هاي جنوب شهري، از کله ي سحر تا بوق سگ، به دنبال تکه ي ناني مي دويده است که شايد از راه کسب حلال، شکم خودش و خانواده اش را سير کند. او هم مثل ما، در درونش علي معلمي داشته است و علي کاسبکاري. اما مناسبات غير عادلانه جامعه، علي معلم درون او را به گوشه اي رانده است و ميدان را داده است به دست علي کاسبکار او. در جامعه اي که مناسبات ناعادلانه بر آن حکم مي راند، علي کاسبکار نشدن، يک قاعده نيست، بلکه يک استثنا است. و براي علي معلم شدن، هم "هفت شهر عشق" را بر سر راه داريم وهم "هفت خوان جهنم" را! حالا فهميديد که چرا من روايت انقلاب را از زبان علي آقا نقل کرده ام و نه از زبان آقاي علي اي که شما باشيد؟! من، نه دشمني اي با "علی تاجدار " داشتم و نه دشمني اي با "علی عمامه"ای دارم. اما هرکس که بخواهد آن بالا بايستند و مدعي شود که سايه ي خدا است، مي گويم: "کفر نگو! خداوند سايه ندارد".
شما با استفاده ي ابزاري از نام اسلام و انقلاب و ادعای آنکه " علی معلم، با انقلاب آمده است"، متوجه نيستيد که تا چه حد، خودتان و اسلام و انقلاب و رهبران انقلابتان را دچار مشکل کرده ايد. چرا؟! چون اگر "علي معلم" مورد ادعاي شما، با انقلاب آمده بود، روزگار ايران و اسلام، به گونه اي نبود که اکنون هست!
اگر علی معلم، به همراه انقلاب آمده بود، کشت و کشتار های بدون محاکمه ی روزهای آغازين پس از پيروزی انقلاب نبود!
اگر علی معلم با انقلاب آ مده بود، حمله به سفارت آمريکا و گروگان گيری و روي در رو قراردادن انقلاب با جهان وکشاندن ايران به جنگ با عراق و آنهمه شهيد و معلول و ناپديد شده نبود!
اگر علی معلم با انقلاب آمده بود، آزادی انديشه و بيان بود و اينهمه زندانی مدافع آزادی انديشه و بيان و کشتار پنج هزار نفرشان – آنهم در طول چندماه- در سال 67 و زنده در گور شدگان خاوران نبود!
اگر علی معلم با انقلاب آمده بود، ترورهای داخل و خارج و قتل های زنجيره ای نبود!
اگر علی معلم با انقلاب آمده بود، امکان تقلب در انتخابات و دعوای سبز و سفيد و سرخ و کشت و کشتار و تجاوز در کهريزک های پنهان و آشکار نبود!
اگر علی معلم با انقلاب آمده بود، "انقلاب" به "گوهر"، انقلاب ديگری بود و ... بگذرم!
و اينهم فرازهائي از عهدنامه ی اميرالمؤمنين علي عليه السلام که براي مالک اشتر نخعي نوشته است؛ همان "علی" ای که شما برای اثبات حقانيت خودتان و "علی زمان" تان، در بالا به کتاب او"نهج البلاغه" استناد کرده ايد:
خواهش می کنم آن را بخوانيد - نه با چشم علي کاسبکار درونتان، بلکه با چشم علي معلم درونتان؛ البته اگر هنوز او را نکشته باشيد! - (نهج البلاغه. ترجمه ي دکتر سيد جعفر شهيدي. صفحه ي 325 عهدنامه ي 53):
(..........، و مالک! بدان که تو را به شهرهائي مي فرستم که دستخوش دگرگوني ها گرديده، گاه داد و گاه ستم ديده ، و مردم در کار هاي تو چنان مي نگرند که تو در کارهاي واليان پيش از خود مي نگري، و در باره ي تو آن مي گويند که در باره ي آنان مي گوئي............، و نيکوکاران را به نام نيکي توان شناخت که خدا از ايشان بر زبانهاي بندگانش جاري ساخت. پس نيکوترين اندوخته ي خود را کردار نيک بدان و هواي خويش را در اختيار گير، و........و مباش همچون جانوري شکاري که خوردنشان را غنيمت شماري! چه رعيت دو دسته اند: دسته اي برادر ديني تواند، و دسته اي ديگر در آفرينش با تو همانند. گناهي از ايشان سر مي زند، يا علت هائي بر آنان عارض مي شود، يا خواسته و نا خواسته خطائي بر دستشان مي رود. به خطاشان منگر، و از گناهشان در گذز، چنانکه دوست داري خدا بر تو ببخشايد و گناهانت را عفو فرمايد، چه تو برتر آناني، و آن که بر تو ولايت دارد از تو برتر است. و خدا از آن که تو را ولايت داد بالاتر، و او ساختن کارشان را از تو خواست و آنان را وسيلت آزمايش تو ساخت؛ و خود را آماده ي جنگ با خدا مکن که کيفر او را نتواني بر تافت – تحمل کرد - و در بخشش و آمرزش از او بي نيازي نخواهي يافت؛ و بر بخشش پشيمان مشو و بر کيفر شادي مکن، و به خشمي که تواني خود را از آن برهاني مشتاب، و مگو مرا گمارده اند و من مي فرمايم، و اطاعت امر را مي پايم – توقع دارم - چه اين کار دل را سياه کند و دين را پژمرده و تباه و موجب زوال نعمت است و نزديکي بلا و آفت، و اگر قدرتي که از آن برخورداري ، نخوتي در تو پديد آرد و خود را بزرگ بشماري، بزرگي حکومت پروردگار را که برتر از توست بنگر، که چيست، و قدرتي را که بر تو دارد و تو را بر خود آن قدرت نيست، که چنين نگريستن سرکشي تو را مي خواباند و تيزي تو را فرو مي نشاند و خرد رفته ات را به جاي باز مي گرداند. و...... و بايد از کارها آن را بيشتر دوست بداري که نه از حق بگذرد، و نه فروماند، و عدالت را فراگيرتر بود و رعيت را دلپذيرتر، که نا خوشنودي همگان خشنودي نزديکان را بي اثر گرداند، و خشم نزديکان خشنودي همگان را زياني نرساند، و به هنگام فراخي زندگاني، سنگيني بار نزديکان بر والي از همه ي افراد رعيت بيشتر است، و در روزگار گرفتاري ياري آنان از همه کمتر، و انصاف را از همه ناخوشتر دارند، و چون درخواست کنند فزونتر از ديگران ستهند و به هنگام عطا سپاس از همه کمتر گزارند، و چون به آنان ندهند ديرتر از همه عذر پذيرند، و در سختي روزگار شکيبايي را از همه کمتر پيشه گيرند، و همانا آنان که دين را پشتيبانند، و موجب انبوهي مسلمانان، و آماده ي پيکار با دشمنان، عامه ي مردمانند. پس بايد گرايش تو به آنان بود و ميلت به سوي ايشان. و از رعيت آن را از خود دورتر دار و با او دشمن باش که عيب مردم را بيشتر جويد، که همه مردم را عيب ها است و والي از هرکس سزاوارتر به پوشيدن آنها است. پس مبادا آنچه بر تو نهان است آشکار گرداني و بايد، آن را که برايت پيدا است بپوشاني، و داوري در آنچه از تو نهان است با خداي جهان است. پس چندان که تواني زشتي را بپوشان تا آن را که دوست داري بر رعيت پوشيده ماند، خدا بر تو بپوشاند. گره هر کينه را – که از مردم داري – بگشاي، و رشته ي هر دشمني را پاره نماي. خود را از آنچه برايت آشکار نيست نا آگاه گير و شتابان گفته ي سخن چين را مپذير، که سخن چين نرد خيانت بازد هر چند خود را همانند خيرخواهان سازد. و...، آن کس را بر ديگران بگزين که سخن تلخ حق را به تو بيشتر گويد، و آنچه کني يا گوئي – و خدا آن را از دوستانش ناپسند دارد - کمتر ياريت کند. و به پارسايان و راستگويان بپيوند، و آنان را چنان بپرور که تو را فراوان نستايند، و با ستودن کاربيهوده اي که نکرده اي خاطرت را شاد ننمايند، که ستودن فراوان خود پسندي آرد، و به سرکشي وادارد. و............، و آيين پسنديده اي را بر هم مريز که بزرگان امت بدان رفتار نموده اند، و مردم بدان وسيلت به هم پيوسته اند، و رعيت با يکديگر سازش کرده اند، و آييني را منه که چيزي از سنت هاي نيک گذشته را زيان رساند، تا پاداش از آن نهنده ي سنت باشد و گناه شکستن آن بر تو بماند. و با دانشمندان فراوان گفتگو کن و با حکيمان فراوان سخن در ميان نه، در آنچه کار شهرهايت را استوار دارد و نظمي را که مردم پيش از تو بر آن بوده اند، بر قرار. و........................).
توضيح: اين نامه را ، در چند سال پيش، پس از انتشار داستان " علی معلم و بچه های مسجد پائين...." از طرف يکی از خوانندگان دريافت کردم. و با اوضاع و احوالاتی که در اين چند ماه پيش آمده است، پس از انتشار مجدد داستان، چاپ مجدد آن نامه و جواب آن راهم ضروری دانستم.

جمعه ۶ نوامبر ۲۰۰۹

حواستان را جمع کنيد!!با دقت بخوانيد! ممکن است که من- آگاه يا نا آگاه- حقيقتی را لوث کرده باشم.ازرجوع به خدا وعقل و وجدانتان هم غافل نشويد


سيزدهم آبان 1388

................
درد دل ها


ـ درد اونیه که دیگه نه دستت رو حس می کنی، نه پات رو، نه هیچی رو. دیگه هیچی رو.یکی از ما، برنگشت.
ماندانا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مادرم رفته بود بود بیرون امروز. گویا توی مترو نزدیک‌های هفت تیر مردم شعار می‌دادند : " نترسید نترسید ما همه با هم هستیم." مادر گفت : "من نمی‌ترسیدم برای خودم. ولی راستش را بخواهی برای جوان‌ها خیلی می ترسم . دست خودم نیست. می‌ترسم. یاد شصت و هفت می‌افتم. آیدا ما چه نسلی هستیم که شاهد دو انقلاب و یک جنگ و کلی قتل عام بوده‌ایم؟ برای یک‌بار زندگی خیلی زیاد است." من جوابی برای مادرم ندارم.
آیدا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خیلی خندیدیم ، آن‌قدر خندیدیم که یادم بره قد خر ترسیده بودم، همون اول کار یارو با اسپری فلفل زد تو چشم رابی، فقط می‌گفت دارم می‌سوزم، از ترس حلقم خشک شده بود، بعد اومدیم بریم سمت بالای میدون که گیر افتادیم جلوی کرکره‌های یک مغازه بسته، داشتن می‌زدن ، من فقط می‌گفتم نزنین، نزنین تو چشمش اسپری زدن، اونا هم می‌زدن، زن و دختر و پیر و جوون ... چه‌قدر ترسیده بودم خوبه؟ خیلی ... بعد باتوم‌ها رسید به من، یکی رو بازوی راست، یکی پشت کمر، یکی به پا، پشت هم ... اون وقت آن‌قدر درد نداشت، پیچیدیم تو کوچه، یکی با لگد گذاشت تو کمرم، قبلش ولی حواسم بود یکی با لگد زد تو کمر رابی ... بعدش خیلی خندیدیم، تمام مدتی که از این کوچه می‌رفتیم اون کوچه از این خیابون به اون خیابون من چرت و پرت می‌گفتم که بخندیم که یادم بره چه‌قدر ترسیده بودم و چه‌قدر پر از نفرتم ...
رکسانا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توی آن هم‌همه و بگیر و ببند یک پسره را گرفتند ... رفتیم جلو و هو کردیم‌شان ... یک نفر از این لباس شخصی‌ها بود که شروع کرد به کتک‌زدن ... پسره می‌خواست فرار کند ... مردم هو می‌کشیدند ... پرتش کرد توی جوب بغل ما ... یک دختره دوید بغلش کرد. تکان نمی خورد ... صدای مردم بالا گرفته بود ... هیچ تکان نمی‌خورد ... با تمام قوا جیغ می‌کشیدم ... جیغ می‌کشیدم ... یارو که پرتش کرده بود را نگاه کردم ... یک لحظه‌ی بزرگ بود ! یارو عقب عقب رفت ، صدای مردم بلندتر از همیشه و من همین طور که می‌لرزیدم و داد می‌کشیدم دیدم ... دیدم که چه‌طور یارو توی تک‌تک اجزای صورتش ترس وحشت زده دنبال مامنی می‌گشت و نمی‌یافت ... نمی‌یافت ... دوست داشتم تا ابد ادامه پیدا می‌کرد ... دوست داشتم اما یکی از همین باتوم به دست‌ها کوفت پشت پام ... زانوم خم شد ... ضعف کرد پام ... چشمم پی افسانه گشت ... هنوز داشت داد می‌زد ، می‌کشیدمش باز می‌دوید پسره از جا جست و فرار کرد ... همه خیال کردند که مرده یا دست کم بی‌هوش است ...وحشی شدند ... افتادند به جان‌مان اما یک چیزی در من سبک‌سرانه می‌خندید، شاد بود ... آن‌قدر که وقتی دم پاساژ افتخاری که همیشه با طمانینه توش می‌گردم موتوری‌هاشان رسیدند به‌مان مثل آن پسر چاقه دست و پام را گم نکردم ... حتی وقتی موتوری‌ها دنبال‌مان گاز می‌دادند داشتم مقنعه‌ام را با یک دست آزادم روی سرم درست می‌کردم ... وقتی هم صاحب مغازه را هل دادیم تو و پرت شدم روی خرت و پرت هاش خندیدم ... دیدن چهره‌ی آن یارو که سخت ترسیده بود مومن‌ام کرد : ما پیروزیم ... گیرم که نگذاشتند شعار بدهیم، با دوربین‌هاشان فیلم‌مان را گرفتند، کتک‌مان زدند، چند نفر را بردند، عربده زدند، وحشی گری شان را ... ما برنده بودیم ... پی‌نوشت :به میمنت این 13 آبان و جمهوری اسلامی! امروز در حال فرار وقتی یکی توی فرار مقنعه‌ام را کشید با موهای افشانی که در باد تکان می‌خورد یکی از حسرت‌هام هم جواب گرفت و من با موی رها دویدم ...
مرجان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امروز زیاد دیدم مردم را که در همان حال که شعار می‌دادند یا فرار می‌کردند از دست گاردی‌ها، در همان وضعیت داشتند می‌خندیدند. طوری که آدم شک می‌کرد آن‌ها دارند مبارزه می‌کنند یا تفریح دسته‌جمعی! نه این‌که خشم یا حتی نفرت در کار نباشد، نه، ولی آن‌قدر هست که اگر کوچک‌ترین بهانه‌ای برای خنده و شوخی به دست بیاید، لب‌ها همه خندان می‌شود. نوعی اعتماد به نفس جمعی شاید ... در خیابان ولی‌عصر کمی بالاتر از تقاطع زرتشت، در یکی از آن فراوان نقاطی که عده‌ای از مردم جمع شده بودند و رفته بودند لابه‌لای ماشین‌ها شعار می‌دادند، و ماشین‌ها هم به نشانه‌ی هم‌راهی، صدای بوق‌شان بلند بود، یک آقای سپیدموی جاافتاده رفت حاشیه‌ی پیاده‌رو و شروع کرد مثل ره‌بر ارکستر بوق ماشین‌ها، به‌ره‌بری هم‌نوایی بوق‌ها. خیلی باکلاس. و مردم هم برایش ابراز احساسات کردند حسابی ... یکی دو دقیقه بعد هم اتوبوس شرکت واحد از همین نقطه داشت آرام آرام در ترافیک جلو می‌رفت و در اتوبوس هم مردم و به خصوص خانم‌های نیمه‌ی عقب اتوبوس با جدیت دست می‌زدند و شعار می‌دادند. و مردمی هم که در پیاده رو ایستاده بودند، برای اتوبوس سواران شادان علامت وی نشون می‌دادند ... خیلی‌ها این سیزده آبان باتوم خوردند، یا گاز اشک‌آور استنشاق کردند، یا حتی خودشان یا نزدیکان‌شان دست‌گیر شدند. ولی این همه نمی‌تواند باعث شود این امید یا سرور جمعی را که به وضوح در میان اهالی جنبش سبز (بخوانید مردم) دیدم از یاد ببرم.
مریم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زمین بازی ابتدای خیابان ویلای جنوبی، ضلع غربی.احتراما٬ در خاطره‌ام، باز هم بشو همان زمین بازی که توش پسرهای نوجوان جوش‌جوشی و گاهی تک و توک دخترهای ریزاندام، با قیافه‌های غمگین و پسرانه بسکتبال بازی می‌کنند.نه یک محوطه‌ی کوچک سیمانی، که دور تا دورش را فنس کشیده‌اند و جان می‌دهد برای این که چند نفر، بریزند سر جوانکی نحیف و دست‌هاشان یک لحظه بی‌کار نماند از زدن و زدن و باز هم زدن.نه جایی که زنی ایستاده کنار فنس‌ها و اندازه‌ی تمام قلبش، اندازه‌ی فاصله‌ی بی‌نهایت این فنس‌های نازک، میان او و آن پسر، اشک می‌ریزد.نه جایی که زنی دیگر را دارند می‌کشند و می‌برند، چون داد زده که رها کنند پسرک را، این جور بی‌رحم نزنندش. با تشکر
آذین
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ولی هنگامه‌ای بود حقیقتن. جمعیت که اوّلش ساکن بود؛ یک‌عدّه داد می‌زدند، یک‌عدّه غُر می‌زدند، یک‌عدّه هم بی‌خودی می‌خندیدند که لابُد نترسند. بعد آن‌ها که جلو جلو بودند، داد و بیداد کردند و کشیدند عقب و تا بجنبیم یک جمعیت عظیمی داشت این‌ور و آن‌ور می‌شد. این‌وسط یکی خوش‌مزگی کرد و گفت موج مکزیکیِ ناخواسته همین است دیگر. حالا همه خندیدند. با صدای بلند خندیدند. بعد کف زدند. از آن کف‌های یا حسین، میرحسینی. ولی هنگامه‌ای بود حقیقتن و من یک عذرخواهی بده‌کارم به همه‌ی دهه‌ی شصتی‌هایی که شجاع‌تر از بقیه، نترس‌تر از بقیه، آن جلو بودند. من معذرت می‌خواهم ازشان رسمن و چه روزی بود امروز. سرم درد می‌کند هنوز. پایم هم که چلاق بود و چلاق‌تر شد شُکرِ خدا. ولی چه هنگامه‌ای بود و چه‌قدر حالم خوب است، با این‌که سرم درد می‌کند هنوز.
آزرم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پدرم را تصادفن توی هفت تیر دیدم. برای این‌که نروم قول داده بود که نرود. حالا ما هر دو روبه‌روی هم بودیم و نمی‌دانستیم که اول کدام‌مان زیر قول‌مان زده‌ایم. اشک آور هم باعث نشد من جلویش سیگار بکشم. یک تکه روزنامه پیدا کردم و آتش زدم. سیگار یا روزنامه؛ چه فرقی می‌کند؟ پدرم می‌گوید پشت کروبی بودیم و می‌رفتیم سمت هفت تیر که زیر پل تخت طاووس اشک‌آور زدند. یکی از اشک‌آورها صاف آمد توی عمامه‌ی کروبی. خبرها می‌گویند اشک‌آور خورده است به محافظش اما. خودش یا محافظش؛ چه فرقی می‌کند؟ می‌گوید گاردی‌ها گرفتند و بردندش. گاردی‌ها! چه بازی غریبی دارند این تشابهات اسمی! خبرها می‌گویند محافظانش کروبی را از صحنه برده‌اند بیرون. گاردی‌ها یا محافظان؛ چه فرقی می‌کند؟ می‌گوید تو راست می‌گفتی؛ کاش من هم به کروبی رای داده بودم. می‌خندم و می‌گویم میرحسین یا شیخ؛ چه فرقی می کند؟ توی دلم می گویم خوشا به سعادت این مرد، کروبی، که این چنین خوش‌نام می‌ماند در تاریخ. مگر چند نفر در هر صدسال از فرصت‌های تاریخی‌شان این‌قدر درست استفاده می‌کنند؟
ترسا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بهجت جون، حالا اگه بگیرن‌مون قرص‌هامون رو نیوردیم کهپیرزنه به اون یکی می‌گفت
لیتیوم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ ان‌قدر زدن، ان‌قدر کله شیکوندن، ان‌قدر دس‌بند زدن کردن تو ماشین بردن، ان‌قددددددددرررررررررررر اشک‌آور زدن، ان‌قدددددددددددددددددددددددددرررررررررررررر هار بودن که من هم در عملیات سطل‌آشغال آتیش‌زنی و آجرکف‌خیابون‌پخش‌کنی و سنگ‌پرت‌کنی شرکت کردم ... جنگ بود به‌قرآن، جنگ واقعنی ـ یه پسر ریغوی خونی‌ای رو یه دونه از این بسیجی‌های رضازاده‌طور داشت می‌کشید رو زمین ببره مغولستان خارجی، بعد یه پسر ریغوی دیگه‌ای با حجم عظیمی تخم، به سبک بروسلی جفت پا رفت تو گردن و کتف بسیجی‌ئه، مادرش رو فیلان فی‌الواقع ... بعد جفت ریغوها فرار کردن خیلی حال داد. ـ سر حافظ 50 متر جلوتر از خط مقدم بود.
نگار
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ تو خیابون سنائی تازه از گاز اشک‌آور و باتوم فرار کرده بودیم که یه قیافه‌ی آشنا دیدم. هی برگشتم نگاهش کردم، هی یادم نیومد کیه، الان دو زاریم افتاد که اصغر فرهادی بوده. ـ من همین الان برگشتم. هفت تیر عین روز 30 خرداد بود. افتضاح به قصد کشت می‌زدن و لباس‌شخصی‌ها با قمه حمله می‌کردن موقع دست‌گیری بچه‌ها. جلوی چشم‌های خود من چند نفر و بردن یکی‌شونو سوار پژو کردن نشستن دورش رو سرش کیسه کشیدن. چند نفرو که گرفتن داد می‌زدیم ولش کن یه بار یکی‌شون اومد تو صورتم گفت خفه شو یه بار یکی دیگه‌شون حمله ور شد طرفم با کابل کوبید تو کمرم. اولش نفسم گرفت بعد فکر کردم درد نداشت اصلن. درد نداشت ترسم بیش‌تر از قبل ریخت. پسرِ آزاد شد اما. نگران مامانمم موبایلش هیچ جور نمی گیره. ـ می‌دونی چی آتیشم می‌زنه هر وقت از تجمع‌های این مدلی می‌آم . این که جلوت می‌زنن، به قصد کشت می‌زنن و تو نمی‌دونی باید چی کار کنی. می‌ری طرف‌شون بدتر می‌زننت. می‌دون پشت سر چهار تا جوون که دارن فرار می‌کنن، تو هم می‌دوی پشت سرشون داد می‌زنی ولش کن، اما این تنها کاریه که می‌تونی بکنی، چون تو نه هفت تیر داری، نه قمه، نه چوب، فقط یه دست بند سبز داری.
سولماز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ وقتی من داشتم برمی‌گشتم، یه عده گاردی و لباس شخصی خیمه زده بودن جلوی خوابگاه پسران توی به آفرین. شلیک هم می‌کردن تو کوچه. زدن بیش‌تر شیشه‌های خوابگاه رو با سنگ شکوندن، چون بچه‌ها از بالا به حمایت از مردم وسیله‌هاشون رو پرت می‌کردن سر گاردی و لباس شخصیا. ـ می زدن، به قصد کشت. به هیچ کس هم رحم نمی کردن. همین‌جور هم الکی می‌گرفتن، هرکی دم دست‌شون بود. ـ سر به آفرین، غوغا بود، خون بود که از سر و صورت بچه‌ها می‌ریخت، صدای سرفه بود از سیگار و اشک آور، صدای شلیک بود و موج سنگ‌های پران از هردو طرف ـ هنوز تو هفت تیر بودیم، هنوز به‌مون حمله نکرده بودن، هنوز زیر پل عابر بودیم، دختره تنهایی داشت بلند می خوند (داد می زد): از خون جوانان وطن، لاااااااااااله دمیده. صداش می‌لرزید از بغض، دستم منم وقتی داشت شماره بچه هارو می گرفت. بعد از زیر پل که اومدیم بیرون، حمله که کردن، گریه می‌کرد فقط. هیچی نمی‌خوند. ـ جلوی هتل مروارید، خانومه داد می‌زد، ضجه می‌زد، داشتن می‌کشوندنش، زن‌ها شروع کردن ولش کن ولش کن. یکی داد می‌زد مامان نداشت، بردنش، بردنش! ـ این‌بار خودشون ماسک زده بودن، ماسک ضد گاز. از اینا که وقتی شیمیایی می‌زنن باید بپوشی. ـ نفر اول افتاد، نفر دوم افتاد، من افتادم و فقط حس کردم رضا داره منو می‌کشه از زیر دست و پا نجاتم بده. همه که ازمون رد شدن (من اون زیر وسط درد و فشار، تصویر بچه خرگوش رابین هود زیر دست و پای دیگرون رو داشتم و نیشم باز شده بود:ی) من موندم و رضا و برادران مسلح که می‌زدن و فحش می‌دادن و لنگه کفش من که با بندهای صورتیش افتاده بود وسط کوچه. داد زد گم شو، داد زدم کفش منو پس بدین، بعد اشاره کردم به بسیجی که کفش رو داشت می‌برد. کفشم رو گرفتم، دویدیم تو خونه‌ای که درش رو برامون باز کرده بود و صدای نعره موتورسوارها ازمون رد شد. بعد تازه فهمیدم ای وای مچم! کیست دستم ترکیده، و دیگه لازم نیست عملش کنم، ولی ساقط شده فعلن طفلی! ـ ما داد می زدیم، سفارت روسیه لانه‌ی جاسوسیه.برگشتنی شنیدم کثافتا که می‌رفتن جلو خوابگاه می‌گفت لانه‌ی جاسوسی جدیده. بریم اون‌جا!کثافتا، کثافتا ـ باز هم سر به آفرین: بچه‌ها تو کوچه سنگر گرفته بودن (پشت چی؟ هیچ‌چی!) یه ماشین به سرعت پیچید تو کوچه، سنگ و چوب بود که رو شیشه‌اش فرو می‌اومد، از طرف بچه‌ها. بسیجی‌ها دوره‌ش کردن. گیر کرده بود. چندتا از پسرهای خودی اومدن جلو، شدن سپر ماشین. توش دوتا آخوند بود. داد زدن نزنیدشون، بذارید رد شن، بچه ها سنگ نزدن دیگه. ماشین دنده عقب گرفت، پسر خودی داشت به راننده کمک می‌کرد، به راننده با قیافه سنگی خیره به جلو کمک می‌کرد. ما ها سنگ نزدیم، اونا هم سنگ نزدن، برای چند ثانیه‌ای که به دقیقه نکشید. ماشین که رفت ولی اول اونا شروع کردن، سنگ پرونی‌شون رو ـ اتوبوسه پر بود از پسر مدرسه‌ای با پرچم ایران، تک و توک توشون به‌مون داد می‌زدن مرگ بر منافق، هومون می کردن. اون وسط، دقیقن همون‌جا که می‌شه مرز بخش زنونه و مردونه، پنجره‌ش باز بود و یه پسره یواشکی بهمون V نشون می‌داد. ـ مثلن فرار کرده بودیم جلوی اون ساختمونه سر حافظ. بچه‌های اورژانس هم کلن اون‌جا مستقر بودن واسه کمک. دست دختره رو با باند معمولی و مقوا آتل بسته بودن. کنار ساختمون اشک‌آور زدن، باد آورد پیش ما، به‌مون حمله کردن ماسک‌دارهای باتوم‌به‌دست و زدن، ما مثلن پناه گرفته هارو. اورژانسیا دو سه تا بودن، دستاشون رو دادن به هم، جلو ما وایسادن، که اینا مریضن، بذارید برید! دختر زخمیه گریه می‌کرد، می‌ترسید بره. می‌گفت دستم این‌جوریه، ببینن می‌گیرن، می‌برنم. مثه جوجه خیس می‌لرزید تا رسوندیمش یه جای امن که سوار ماشین بشه بره. ـ سیگار به سیگار داشتیم می‌گرفتیم، همین‌جوری هی فوت می‌کردیم تو چش و چال هم! آقاهه پیر بود، سیگارم تموم شده بود. دستمال کاغذیش رو آتیش زدم، دعایی کردا همه رو، همه‌مون رو.به خدا این دعاها یه روز باید جواب بده، یه روز ِ زود! یه روز جواب می‌ده! ـ از شرکت رفتنی بچه‌ها باهامون روبوسی کردن، بغل‌مون کردن، حلالیت خواستیم:ی فحش‌مون دادن:یبعد یه جوری بغل‌مون می‌کردن، می‌گفتن مواظب باشید که به شوخی گفتم الآن حس لحظه‌های قبل از عملیات دارم ها، انگار داریم می‌ریم عملیات، خط مقدم، کربلای 5! چه می‌دونستم راستکی می‌شه این‌قدر؟! ـ خانومای چادری باتوم زنونه به دست. یعنی باتوم‌شون سایز زنونه بود، چون مال مردا گنده‌تر بود!بعد من تاحالا ندیده بودم‌شون این خانوما رو، تا امروز!
ئه‌سرین
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- قائم مقام نرسیده به هفت تیر: دور هم جمع می‌شویم. هنوز دخترهای خوشگل میان جمع را درست و حسابی رصد نکرده‌ام که یک بخیل خیرندیده‌ای اشک‌آور را استاد می‌کند. چپ و راست همه سیگار روشن می‌کنند. آقا جان اشک‌آور می‌زنی بعد توقع داری ملت سیگاری نشود؟غلط نکنم بعدها می‌فهمیم دم واردکنندگان اشک‌آور و واردکنندگان سیگار به‌هم جایی گره خورده. کجا؟ من چه می‌دانم. حتمن توی شرکت مخابرات ... اصلن به من چه! ٢- قائم مقام نرسیده به میدان شعاع: من بدو، آهو بدو، من بدو، آهو بدو ... البته لازم به توضیح است آهوی فوق‌الذکر یک نره‌خر کریه‌المنظر عربده‌کشی بود که شی دراز کلفتی را هم در دست داشت و آن را به طرزی تحریک‌آمیز می‌چرخاند. من اگر می دانستم چرا غیرت دینی برخی حضرات فقط در باتوم متجلی می‌شود، شب سر آسوده به بالین می‌گذاشتم. خواستم بایستم از طرف بپرسم اتفاقن حسابی نور معنویت کهریزک هم در جبینش می‌درخشید و متخصص امور بالینی به نظر می‌رسید. اما غیرت طویلش مانع شد ... اصلن به من چه! ٣- میدان شعاع: نه جان من تست کنید. باراک حسین اوباما، یا با اونا یا با ما ... بعد این قر دارد، بعد آدم وسط اغتشاش مشت گره کرده به سوی آسمان، فریاد خشم یک ملت علیه قرن‌ها استبداد و این‌ها؛ ناگهان قر در او فوران کرده و مشغول رقصیدن می‌شود، بعد حیثیت آدم می‌رود. همین کارها را می‌کنید به آدم می‌گویند سوسول دیگه. شعار باید روح رزمی در آدم ایجاد کند نه قر بزمی. کسی گوش نمی‌کند که ... اصلن به من چه! ۴- تخت طاووس سر میرزای شیرازی، شاید هم ته میرزای شیرازی: یک آقای ریشویی از میدان شعاع تا آن‌جا دنبال ما آمده، دویدیم، دوید. ایستادیم، ایستاد. اولش فکر کردم روشن‌فکری چیزی است و چشمش مرا گرفته و رویش نمی‌شود شماره بدهد، بعد دیدم نه جاسوس، مرا به عنوان ره‌بر اغتشاش شناسایی کرده و می‌خواهد ترتیب‌مان را بدهد. رفتم توی یک خیابان فرعی گفتم اگر باز هم دنبالم آمد از حریم حرمتم دفاع کنم. رفتم، آمد، خفتش کردم مثل یوزپلنگ، مشت اول را نزده گفت به خدا من نیتم خیره، از دوستام جدا شدم گفتم هم‌راه شما بیام. یه دفعه قبلن تو کافی شاپ فلان، میز بغلی شما نشسته بودم. خواستم بغرم که یارو هیشکی وسط کافی شاپ نمی‌تونه تو بغل من بشینه، فکر کردم وسط این هاگیر واگیر چه کاریه ... اصلن به من چه! ۵- قائم مقام پایین عباس آباد: سر کوچه یک اتوبوس در ترافیک مانده و ملت دارند توی اتوبوس شعار می دهند. نصف حواس‌مان به اتوبوس است، نصف بقیه به عابرین، الله مع الصابرین! چند فقره اغتشاشگر مونث می‌آیند رد می‌شوند، همین‌طور بی‌جهت از مغزم می‌گذرد یک وقتی مادرها برای پسران‌شان در حمام زنانه دختر پسند می‌کردند، یک وقت هایی در سونا و استخر، حالا باید مادران را به صفوف اغتشاشگران هدایت کرد و جنبش نرم‌افزاری زن پسرم می شی یا نه، را راه اندازی نمود. جان؟ مغزم مرد سالار و متحجر و آنتی فمنیست است؟ بد کردم دنبال حل مشکل ازدواج جوانان بودم؟ ... اصلن به من چه! پی نوشت: این همه مزخرف نوشتم تا تلخی امروز یادم برود، نمی‌شود، نرفت. یکی از بچه‌ها هنوز برنگشته شرکت. دوست دیگری هنوز نرفته خانه ... دل‌نگرانم، می‌دانستم امروز نمی‌گذارند مثل روز قدس دور هم جمع شویم، می‌دانستم شمشیر را از رو بسته اند اما ... اما دلم نمی‌خواهد تسلیم تلخی شویم، روز سختی بود که بود ... اصلن به من چه! ـ هم کارمان برنگشته ... دوستم هم ... عصبی و بی‌قرارم. موبایل آنتن نمی‌دهد. مادر هم‌کارمان پنج دقیقه یک‌بار زنگ می‌زند سراغـش را می گیرد. مرتب زنگ می‌زنم به دوستم جواب نمی‌دهد ... هزار لعنت خدا بر صدر تا ذیل‌تان که گرفتار این روزها کردیدمان. نفرت می‌کارید و دیر یا زود توفان خشم درو خواهید کرد ... تا آن روز فقط چه خون دل ها که باید بخوریم ... چه خون دل ها ـ ص دختر لاغر اندام کوچولوی مهربانی‌ست. ان‌قدر ریزنقش است که من توی شرکت صدایش می کنم دخترم، او هم به من می گوید پدر جان. صبح با ما آمد. آخرین بار که میان جمعیت دیدمش، داشت کیت‌کت می‌خورد. در اولین موج حمله گمش کردم. همه تقریبن هم‌دیگر را گم کردیم، هر کس دوید یک طرف. دیگر ندیدمش تا برگشتیم شرکت. ص نیامده بود. موبایلش در دست‌رس نبود. مادرش را به هر ترفندی که می‌شد آرام کردیم و دیگر داشتیم مطمئن می‌شدیم که بلایی سرش آمده که آمد ... کتک خورده و ویران! داشته بر می‌گشته شرکت. با همان یورش اول حضرات از ادامه ماجرا منصرف شده، اما سر خیابان مشاهیر سه نفر می‌آیند سراغش. می‌گویند دیده‌اند که میان جمعیت بوده، کتکش می‌زنند، با باتوم. لنگ می‌زند و روی ساعدش خون‌مردگی بزرگی عیان است. سومی قوی‌هیکل‌ترین‌شان بوده، با یک دست ص را نگه می‌دارد و با دست دیگر چند بار محکم مشت می‌کوبد به دهانش ... لب‌هایش هنوز متورم است. بعد رهایش می‌کنند و به تمسخر می‌گویند دفعه دیگر که خواسته بیاید تظاهرات، یاد مزه‌ی این مشت‌ها بیفتد ... ان‌قدر حال ص زار بوده، که کسی می‌بردش خانه، تا هم اوضاع آرام شود و هم سر و وضع ص مرتب.از آن وقت، من فقط دارم با خودم فکر می‌کنم این بی‌شرف‌ها را وقتی مثل سگ هار به جان مردم نمی‌اندازید، کجا نگه می‌دارید؟ جدی هم‌دیگر را نمی‌درند؟ نمی‌ترسید روزی شما را هم تکه پاره کنند؟ می‌ترسم برای‌تان. سگ هار باید گاز بگیرد تا آرام شود، ما که همیشه نیستیم، نوبت شما کی می‌شود که گزیده شوید؟

سه‌شنبه ۳ نوامبر ۲۰۰۹

حواستان را جمع کنيد!!با دقت بخوانيد! ممکن است که من- آگاه يا نا آگاه- حقيقتی را لوث کرده باشم.ازرجوع به خدا وعقل و وجدانتان هم غافل نشويد


حواستان را جمع کنيد!!با دقت بخوانيد! ممکن است که من- آگاه يا نا آگاه- حقيقتی را لوث کرده باشم.ازرجوع به خدا وعقل و وجدانتان هم غافل نشويد





علی "معلم" و بچه های مسجد پائين دارند می آيند!


شکر تو کلومت. حرفت يادت نره. نونوائی يی که می گفتم، اونجا بود. کنار اون برجه. يارو، بعد از اومدن انقلاب همه ی دکون مکون و خونه مونه ها وو بازارچه ی کنارشو صاف کرد و به جاش اون برجه روساخت. خدادتا آپارتمان توشه. بالای بالای برجه، منظورم رو پشت بومشه، يه رستوران زده، به بزرگی علی آباد که وختی توش مينشينی عين اون ميمونه که رو قله ی دماوند نشستی. هرچی هم که بخوای ميتونی سفارش بدی.از شيرمرغ گرفته تا جون آدميزاد. آره. دفعه ی اولی که ديدمش کنار اون نونوائی بود. نشسته بود و به ديفال تکيه داده بود. اولش فکرکردم که مشتری نونوائيه. ولی ديدم که نه؛ چون نونوائی، اون ساعت ها د يگه می بست. گفتم شايد هم مشتری خودمون باشه؛ اما مشتری های ما، اون ريختی نبودن. دردسرت ندم، تو دلم افتاد که طرف باس يه کاره ای باشه! منظورمو می فهمی که! برای همين هم صداش کردم و گفتم آی عمو! کاری داشتی؟ يارو گفت، گفتم که گشنمه!راس می گفت. يه ساعت پيش بود که ديده بودمش. رفته بودم که کارمو انجام بدم و برگردم، طول کشيده بود وياروهم، هنوز همونجا، سيخکی کنار در واستاده بود. بهش گفتم، بهشون گفته بودم که بهت بدن! گفت چی؟! گفتم نون ديگه! تليفون زنگ زد. رفتم که گوشی رو وردارم، ديدم داد زد که کجا؟!گفتم تليفون! دارم می رم تليفونو ور دارم! گفت بی خود! اول اون قولی که دادی عمليش کن، بعدش برو دنبال تليفون!تو دلم گفتم عجب آدم پر روئيه! همين موقع بود که يکی از کارگرام – گمونم اسمش علی بود – از راه رسيد. تا چشش به يارو افتاد، يه دفعه پخی زد زير خنده! گفتم چرا می خندی پسر؟! گفت آخه اوستا، گردنشو نيگا کن! ازاون سالا، کلفت تر شده که باريک تر نشده! سرش داد کشيدم و گفتم برو بچه! برو سرکارت. پرروئی نکن! برو بيچاره رو راش بنداز! تليفون همينجور زنگ می زد. علی رفت و من هم دوويدم تليفونو وردارم که ديدم قطع شد. برگشتم و به يارو گفتم ديدی چه جوری مشتری مارو پروندی! يارو گفت کدوم مشتری؟! گفتم تليفون ديگه! گفت از کجا معلوم که مشتری بود؟! شايدم طلبکار بود! يه ساعته که منو همينجوری توی جز گرما، با لب تشنه، نيگه داشتی. مگه شمری؟! تا اينو گفت، يهو دلم ريخت پائين. با خودم گفتم يا ابوالفضل! بعدشم داد زدم و گفتم علی! يه ليوان آب هم براش بيار، يادت نره! می خواستم برم تو دفتر، ولی پاهام پيش نمی رفت. خودمو کشوندم توی سايه و رفتم تو بحر يارو. با خودم گفتم که تا علی برگرده، يارو رو يه خورده نيگا کنم. به نظرم اومد که قيافش، همچين بگی نگی، آشنا ست. خب آشنا هم که باشه، باس بيرزه. فوت و فن کاره جون تو. مشتری برای ما مشتريه. حالا می خواد بفروشه، می خواد بخره. کار ما خريد و فروشه. برامون فرقی نمی کنه. يه چيزی تو کله ام بهم گفت، يه فی بزنم ببينم چند ميرزه. فی زدم. نمی ارزيد. توی چنون احوالاتی به مفت هم نمی ارزيد. فقير و بيچارن ديگه. گدان. از اينا زيادند. شب های جمعه بيشتر. ساعتمو نيگا کردم. تا وقت اومدن گداها، يکی دو ساعتی مونده بود. توی همين خيالات بودم که علی اومد. ليوان آبم دستش بود. داد به يارو و يارو هم، با يه چشم بهم زدن، ريختش تو خندق بلا. تو همون فاصله، علی خودشو کشوند بغل گوش من و گفت مالی نيس اوستا. داری زيادی وقت صرفش می کنی! نيگا کردم. ديدم راس می گه. برای همينم راهمو کشيدم و رفتم طرف دفتر. پامو که گذاشتم تودفتر، بازجوش آوردم. صد دفعه با خودم شرط کرده بودم که ديگه جوش نيارم. آخه، آدم عاقل که جوش نمياره. عصبانی نميشه. ولی باور کن که ديگه کارد به استخونم رسيده بود. خب، اگه اون توی دفتر بود، اقلا، می تونست گوشی تليفونو ورداره. حالا، کار ديگه ای هم که از دستش برنميومد، اقلا می تونست ببينه کيه؟ طلبکاری، بدهکاری، مشتری ای، چيزی؟! صد دفعه بهش گفته بودم که داداش من، اگه نمی کشی، خب بذار زمين. کاسبی اين چيزها رو ور نمی داره! بهتر از تو نباشه، آدم خوبی بود. نمی گم بد، ولی کاسب نبود. ازش می پرسيدم آخه چه مرگته؟! می گفت نمی دونم! آخه، نمی دونم هم شد حرف؟! نه آقاجون! به قول علی شاگردم، بعضی آدما، همينجوری که از شکم ننه شون در ميان، کون گشادن. خب، اشکال اونهم، همين کون گشاديش بود ديگه! توی اين کاری که ما هستيم، دووم آوردنش خيلی گرده می خواد. آدم باس حساب همه چيزشو بکنه. مثلا، خيلی ها همينجوری انگشت به کون موندن که چطوری من تونستم درعرض چند سال، با هيچ و پوچ، يه همچو کاری رو سرپا نيگهدارم. خب، حالا می گيريم که همه اش هم، هيچ و پوچ نبود، ولی پولی هم نبود که آدم بهش بگه پول! پول، حيوونيه که تا به دست آدم نرسيده، جون نداره. اين دست آدمه که به اون جون ميده وو اينور و اونورش میکنه. کمش می کنه. زيادش می کنه. خودت که دستت توی کاره! در ضمن، استکانتو برو بالا. ميخوام اون يکی بطری رو هم واز کنم. از ما ست و خيارهم غافل نشو!... به سلامتی!).
(نوش جانت!).
(خب، داشتی می گفتی).
( آره. همه اش تقصير اين دل صاحب مرده ام بود!. هرچه که می کشم، از دست اين بی همه چيزمی کشم، از دست اين انقلاب!... به سلامتی!).
(گوارای وجود!... يه روز، علی شاگردم اومد تو دفتر و گفت اوستا شريک نمی خوای؟ خيال کردم داره شوخی می کنه! آخه ازاين شوخيا می کرد. بعضی وقتا که می رفتم تو لب، می اومد و يه جوری گيرمو وازمی کرد؛ با متلک گفتن، با قصه تعريف کردن. حتی دروغ گفتن. بعضی وقتا، واقعا از اون دروغای شاخداری می گفت که آدم، عوض چارتا شاخ، هشت تا شاخ در می آوورد. گفتم چی شده علی! باز از اون دروغا؟! گفت نه جون اوستا! اين دفعه، راست راسته! گفتم نکنه که باز، خاطر خواه جديدی پيدا کردی؟! گفت نه جون اوستا! گفتم پس چی؟! گفت يارو الان توی کارگاهه. ميگه دوست داره همينجوری توی اين کار با شوما، شريک بشه. بچه ها هم دورش جمع شدن و حسابی گرفتنش. گفتم برو ورش دار بياراينجا. گفت می خوای شريک بشی اوستا؟! مالی نيس ها! گفتم برو بچه! برو پر روئی نکن! هنوز سيگارو روشن نکرده بودم، يارو رو آورد تو دفتر. چشمم که به کراوتش افتاد، خوشم نيومد. توی کار ما، کراوات، يعنی ژيگولی و سوسولی! قرمزش که باشه، ديگه بدتر؛ لته ی حيض! اتفاقا مال ياروهم قرمز بود! درد سرت ندم! يارو اونجا نشست و علی هم دم در واستاد. به علی گفتم بدو برو دوتا چائی وردار بيار. علی گفت، آقا، چائی نمی خورن اوستا. تو کارگاه، تعارفشان کرديم! به يارو گفتم نمی خورين، آره؟يارو گفت تو کارگاه، نه! ولی اينجا می خوريم! چرا نمی خوريم؟! علی خنديد. يارو هم خنديد. خوشم نيومد. به علی گفتم بدو پسر! بدو دوتا چائی وردار بيار و اون نيش لعنتی تم ببند! علی گفت چشم اوستا وو زد بيرون!تا علی چائی رو بياره، ته و توی کار يارو رو در آووردم. اتفاقا، اسم يارو هم علی بود. می گفت بيست و هفت سالشه. هفت کشورو گشته! هفت تا زبونو بلده! هفت بار مکه رفته. کربلا که بی شمار! از نشونی هائی که می داد، معلوم شد که هم محله بوديم. سال وبا که ميشه و شهرو قرنطينه می کنن، يارو يه جوری سوراخی پيدا می کنه و می زنه به چاک و... خلاصه حرفامون حسابی گل انداخت وشد ساعت هفت. به علی گفتم بره حساب کارگرارو برسه و مرخصشون کنه وو کشو درجلوی کارگاه رو هم بکشه پائين.علی، اشاره زد که مگه يارو می خواد شب اينجا بمونه؟! بهش گفتم تو کارت نباشه. يه ديد بزن ببين علی ساقی بازه؟ گفت بسته هم که باشه، مهم نيست. خودم يه کاريش می کنم اوستا وو زد بيرون. واقعا هم، اونشب، علی سنگ تموم گذاشت! علی ساقی بسته بود. جورکردن سور و سات، افتاد به گردن خودعلی و حسابی هم روسفيدمون کرد پيش يارو. نزديکی های خروسخون بود و داشت سپيده می زد که يارو گفت می خوام برم! گفتم کجا؟ حالا که موندی. بگير بخواب ديگه همين جا! علی گفت راس ميگه اوستا. بخوابين ديگه! اگه هم تا حالا بهتون بد گذشته، خب بقيه اش هم بد بگذره! يارو مثل اينکه منتظرهمين يک کلمه بود که از دهن علی دربياد! غش غش خنديد و گفت باشه. می مونيم علی آقا! علی هم خنديد؛ غش غش! قضيه رو گرفتم؛ برای همين هم، همون شب، ميون صحبت هامون، به يارو گفتم می خوای شريک بشی که چی؟ آخه، اين کار، کار تو نيست! يارو گفت می دونم، اما دلم گواهی ميده که ستاره ی بختم اينجا خوابيده. پيش شوما! علی شاگردم، يه دفعه زد زيرخنده وو يارو هم ازخنديده ی علی، خنده اش گرفت و تموم اونشب رو همه اش با هم کروکر می کردند و می خنديدند! چند وقتش يادم نيست، همين يادمه که تا چشامو واز کردم، ديدم که يارو، کت و شلوارشو درآورده وو کراواتشو هم واز کرده وو... خودشو انداخته وسط گود و شده شريک ما! اولش، خودشو کشوند که بره کنارسندون! بهش گفتم که باس از کنار کوره شروع کنی. گفت مارو دست کم گرفتی علی آقا! يه عمره که اين کاره ايم! بعدش هم، پتک گندهه رو ورداشت و کوبيد روی سندون. ديدم که طرف، واقعا تو کارش اوستاس! بهش گفتم باشه، بيا بشو ميوندار. علی شاگردم که اينو شنيد، اومد کنارم واستاد و در گوشم گفت باز اون دل صاب مصبت کار دستت داد اوستا؟! اگه نظر منو می خواستی، می گفتم نه! گفتم حالا ديگه کاراز کار گذشته علی! تازه، اگه هم راضی نبودی، پس چرا اونشب بهش اصرار کردی که بمونه؟! علی بغض کرد و گفت ما فقط يه بفرما زديم اوستا! از کجا ميدونستيم که يارو ميمونه؟! دلم براش سوخت و گفتم خيلی خب. حالا هم غصه نداره. يه کاريش می کنيم. اگر علی ساربونه، می دونه که شتره رو کجا بخوابونه و... خلاصه، درد سرت ندم! يارو موند و موند تا... اينکه زد و توی يکی ازهمون روزای شلوغ و پلوغی بازار، اومدم توی دفتر و ديدم که نشسته اون گوشه وو داره فرت و فرت سيگار می کشه! گفتم بازچی شده؟! گفت می خوام برم. گفتم کجا؟ گفت نمی دونم. فقط می خوام برم ديگه! گفتم آخه کجا می خوای بری؟! زد زير گريه و گفت نمی دونم! گفتم مرد حسابی! پاشو! پاشو خودتو جمع و جورکن! تو، آخه سنی ازت گذشته. خجالت بکش! اين اداها چيه که از خودت در آوردی؟! گفت ادا نيست علی! چقدر بهت بگم؟! ديگه نمی تونم! گفتم باشه، برو! گفت پولمو بده. اينو که گفت، نشستم رو به روش. همونجا، کنار اون ميز و بهش گفتم، يا خيلی مرد رندی يا اصلا هيچی حاليت نيست! گفت برای چی؟! گفتم مگه خونه ی خاله اس! می خوام برم می خوام برم يعنی چی؟! کجا می خوای بری؟! تا شاهی آخرش شريکی. باس واستی. حساب سالو که کرديم، تو به راهت و من به راهم! واستاد و تو چشام ذول زد و گفت، علی رو کی ورميداره؟! گفتم هرکی مغازه رو ورميداره! گفت مغازه مال تو، علی رو بده به من! گفتم نه داداش، نيستيم! گفت علی رو بده وو قال قضيه رو بکن! گفتم نه! گفت شر بپا می کنی! گفتم تا پای جونم پاش واستادم! گفت می بينيم! بعدش هم، از جاش پا شد و رفت! رفت که رفت! فردا منتظرش بودم که بياد، نيومد! پس فرداش نيومد! گفتم سر حساب سال پيداش می شه، نشد! نشد که نشد تا..... صبحی که شبش انقلاب اومده بود، داشتم از خونه می اومدم بيرون که ديدم جلوی در واستاده! اول نشناختمش. آخه خيلی سال بود که نديده بودمش. ديده بودمش هم باز نمی شناختمش. چون رفته بود تو يه هيئت ديگه؛ ريش گذاشته بود. تسبيح دست گرفته بود. چند قدم رفته بودم که برگشتم ببينم اوضاع در چه حاله، ديدم داره دنبالم مياد! تازه فهميدم که خودشه. خود خودشه! واستادم تا به من رسيد. گفتم سلام علی آقا! گفت سلام علی آقا! داری ميری شرکت؟! گفتم آره. چطو مگه! کاری داشتی؟! گفت آره. اومدم دنبال علی!گفتم کدوم علی؟ گفت علی خودمون ديگه!دلم اگه ازش صاف بود، بهش می گفتم، ولی صاف نبود. نگفتم. گفتم چند سالی ميشه که ازش بی خبرم. حالا چيکارش داری؟! گفت اومدم با هاش تسويه حساب کنم. طلبامو بگيرم. قرضامو بدم. ميدونی که انقلاب داره مياد! گفتم پس تو هم تو جريان اومدنش هستی؟! گفت ای همچين! اين گوشه موشه ها می پلکيم ديگه! داری ميری شرکت حالا؟! جوابشو ندادم و رومو کردم طرف جمعيت که از مسجد راه افتاده بود و می رفت طرف قبرستون. سر راه، باس از کوچه ی ما رد می شدن. يا باس با هاشون می رفتم و يا خودمو می کشوندم توی خونه. عاقبت راه افتادم طرف خونه. شروع کرد به خنديدن و گفت کجا! مگه نمی رفتی شرکت؟! برگشتم و رفتم تو سينه اش! خودشو کشوند کنار و روشو کرد طرف جمعيت که سرازير شده بودن توی کوچه. منهم فورا خودمو کشوندم توی خونه و در رو بستم و همونجا پشت در واستادم. سر و صدا که کم شد، در رو واز کردم. جمعيت رفته بود. او هم رفته بود. شايد با جمعيت و شايد هم بدون جمعيت. بعدش برگشتم خونه وو رفتم تو اتاق و تسبيحمو ورداشتم و استخاره کردم که برم شرکت يا نرم؟! هر دوتاش بد اومد! موندم بلا تکليف. گفتم می مونم خونه، شايد وضع عوض بشه. دنيارو چی ديدی. سيگارو هنوز روشن نکرده بودم که تليفون زنگ زد. علی سرخه بود. می خواست بدونه که با اونها می رم مسجد يا نه؟ گفتم کی راه می افتين؟ گفت بستگی داره. داريم دنبال علی سرهنگ می گرديم. يه هو غيبش زده! گفتم ديگه کی ها اونجان؟ معلوم شد که به غير ازعلی شير خدا وو علی سفيده، بقيه همه اونجان! گفتم علی سبز و علی معلم چی؟! گفت قراری باهاشون نذاشتيم. خودشون اينطور خواستن. سهمشو نوجدا کردن و گفتن که ميرن با بچه های مسجد پائين ميان! خب، تا اين جای قضيه، همين ها بود که گفتم. حالا، شوما به ما بفرما که ما کجاشو کج رفتيم؟!... به سلامتی!).
( نوش جان!... ميگويد آمده اند شهادت داده اند که روز ماشين قربانی، ايستاده ای کنار و به آنها خنديده ای!).
( به جون علی آقا، اگه خنديده باشم. اومده بودن در دکون که "ياالله! سهم ماشين قربونيتو بده!" همه اش زير سر اين علی مکانيک بود. وسايل يدکی کم می آورد، می رفت تو نخ اين جور کارها. می رفت بالای شهر و از اين اسقاطی ها پيدا می کرد و ور می داشت و می آوورد گاراژ؛ با پول اين، با پول اون. حتی، از ده شاهی و يک قرون علی گدا هم نمی گذشت! بيچاره داد می زد و می گفت باباجان! به من کاری نداشته باشين! من ماشين می خوام چيکار؟! می گفتن تو چطور گوشت قربونی دوست داری، ولی نمی خوای بالاش پول بدی؟! می گفت بابا جان! چرا منو دست ميندازين. آخه ماشين که گوشت نداره! اونوقت، همه شون می زدند زير خنده و بعدش هم می انداختنش وسط و انگشت می کردن توی کونش! اين هم شده بود تفريحشون! اونوخت، اگه تو بودی، دلت راضی ميشد که پول بی زبونتو بسپری دست اينجور جاکشآ؟! آخه، پول بی زبونو می دادم دست يه مشت جاکش الدنگ که چی؟! که هی مفت بخورن و راست راست بگردن و روزی هم يه پادو عوض کنن؟! اصلا، من حرف نمی زنم. دلم می خواد بری و از خود علی پادو بپرسی. همه اش خودشون هستن به خدا. خودشون بريدن و خودشون دوختن و حالا هم اومدن و به ما ميگن که چرا يه آستين کم آووردی؟! کدوم آستين؟! ).
( حکايت زندگی تو، دارد شبيه حکايت زندگی من می شود!).
( به جون جفتمون قسم که میخوام دنياش نباشه! روزی که شروع به کار کردم، تموم سرمايه ام، يه دکه حلبی بود. قبلش مال علی پينه دوز بود که داده بودش به علی سيگاری، به روزی پنج قرون اجاره. دستامو زدم بالا وگفتم يا علی خودت کمکم کن! می دونی که هفت تا خواهر و هفت تا برادرو باس نون می دادم. علی سيگاری گفت روزی يه تومن اجارشه. گفتم باشه. گفت بخوای واميستم کنارت و ميشم کمک دستت. روزی هم يک قرون بالاش؛ دلم به اين حلبی بنده. نمی تونم ازش جدا شم. گفتم باشه. واستا. درآووردم، چاکرتم هستم. در نياووردم، فقط اجاره تو می گيری. طلب نداشته باشی يه وقت ؟! گفت باشه. آستينامو زدم بالا و گفتم يا علی وو افتادم به جون کار. اون وقتا، علی پادو، هنوز هفت سالش بود. علی سيگاری کشيده بودش زير بال خودش. می گفت که دور و ورای مسجد پيداش کرده. بعدش، علی هفت رنگ قاپشو دزديد. علی بی رنگ، پشتی علی سيگاری در اومد و علی دودی، پشتی علی هفت رنگ وبعدش هم علی سندونی و علی ميکانيک وعلی دباغ و علی حسابدارو علی درويش و علی يوف وعلی چاقو و علی چليک وعلی آرتيست وعلی نخودی وو خلاصه، ريختن تو گود! سر اين کار، يک بزن بزنی شد که اون سرش ناپيدا. بازار به هم ريخت. ما خودمونو کنار کشيديم. کاره ای نبوديم. يه حلبی، مگه چقدر می ساخت که آدم بخواد خرج زندون و دوا و دکترش بکنه. پول کفنمون هم به زور درمی اوومد که ما هم از اون شانسا نداشتيم. بعد ازدعوا، اومدن درحلبی و گفتن باس بيای شهادت بدی! گفتم چه شهادتی؟! برای کی، برای چی؟! علی مسکر، پاشو کوبيد رو ديفال حلبی وو رو کرد به ديگرون گفت مثل اينکه داداشمون تو باغ نيست! علی دستفروش، چاقوشو گذاشت زير گلومو و رو کرد به ديگرون و گفت بيارمش تو باغ؟!علی دباغ ، يخه مو تو چنگش گرفت و گفت گذرت به دباغ خونه می افته داشم! ناسلامتی، ما با هم همسايه ايم! گفتم علی آقا. چيزی نديدم، باور کن! گفت ای بابا! ناديده فقط خداست. راه بيفت بريم. اذيت نکن! حالا، همين آقايون، رفتن تو دادگاه وو شهادت دادن که اصلا جريان دعوا، زير سر خود من بوده! نامردی رو می بينی؟! حالا بگو که همه ی اين الم شنگه ها، برای چی بوده؟! برای اين بوده که يه روزی، دهن من بی همه چيز گوزيده بوده وو به علی پادو گفته بودم که بابا جان! اين شهر، کشش اينهمه تاکسی رو نداره! علی پادو ورداشت و گفت برای اينه که همه ی درشکه چی ها، درشکه هاشونو ول کردن و رفتن تو کار تاکسی! علی پتگی گفت خب چيکار کنن، درشکه فنر ميخواد! علی سندونی گفت فنر داخلی که مايه اش يه دست اندازه! فنرخارجيش هم، شده نصف قيمت يه درشکه! بعدش هم رو کرد به من و گفت اوستا، چرا نميری تو کار فنر؟ منظورش، فنر درشکه بود. ما چه می دونستيم که گفتن يک کلمه، برامون اينهمه درد سر درست می کنه. گفتيم انشاألله ،سال ديگه ، فنر که هيچی، خدا بخواد، خود درشکه شم می سازيم. حالا، برای همين يک کلمه ای که ما گفتيم، رفتن تو دادگاه، شهادت دادن که نکنه قضيه ی ماشين قربونی هم کار خودش بوده! آخه، يک کسی پيدا نمی شه که بره به اينا بگه اگه ماشين قربونی، کار اين بوده، پس چرا اومدن شهادت دادن که تو مراسم شرکت نکرده؟! پس چرا شهادت دادن که واستاده کنار و بهشون خنديده؟! بعد هم که ديدن داره مشتشون وازمی شه، رفتن چند تا شاهد ديگه پيدا کردن که چی؟! که من بهشون گفتم که همه ی اين کارا، زير سر خودشونه! اونوخت، آقای قاضی، تو دادگاه، هی پشت سرهم از من می پرسه که منظورت از اينکه گفتی همه ی کارها زير سر خودشون بوده، چی بوده؟!هرچی می گم آخه چی، زير سر کی؟! ميگن اينو ديگه ما نباس جواب بديم. تو خودت باس اعتراف کنی! آخه، من که نمی دونم چی بوده وو کی بوده، اعتراف چی دارم که بکنم!... به سلامتی!).
(نوش!... هرچه فکر می کنم، عقلم به جائی نمی رسد. نمی دانم که تقصير من در آن ميان چه بوده است! به خدا قسم که هرکمکی هم از دستم برمی آمده است، ازآنها دريغ نکرده ام. هرچه هم که می خواسته اند، وقت و بی وقت، برايشان فراهم کرده ام؛ از شير مرغ گرفته تا جان آدميزاد! حالا هم حرف من اين نيست که چرا اين کاررا کرده اند و يا آن کار را نکرده اند. حرف من اين است که يک نفر بيايد و پا پيش بگذارد و صادقانه بگويد که بالاخره، تکليف من بد بخت چيست؟! ازشما هم نمی خواهم که برای من کاری بکنی. می دانم که اگر از دستت ساخته بود تا حالا دريغ نکرده بودی. ولی می خوام بگويم که اگر هيچکس نداند شما يکی خوب می دانی. از همه چيز ما خبرداری. جد و آبای ما راهم خوب می شناسی! درست است؟! نه، وجدانا درست است؟! جواب نمی خواهم ازت. می دانم که نيتت پاک است. ولی اين درست است که بروند و پشت سر من بگويند که اصلا معلوم نيست پدرو مادرش چه کسانی بوده اند؟! من ازت نمی خواهم حرف بزنی. نمی خواهم هيچی بگوئی. می دانم که برايت مسئوليت دارد. نمی خواهم برايت درد سر درست کنم. ولی آخه، من با کدام سازشان برقصم!؟!).
( حالا نمی خوام که باز دو باره يادت بندازم. ولی، همون روزا هم، من بهشون می گفتم که اگر می گين پدر و مادر نداشته و از زير بته در اومده، پس چطوريه که ميگين مال و منال داره و همه اش به ارث رسيده و يک ذره هم بالاش کار نکرده؟! به جون خودت قسم. نمی خوام پيش روت بگم. ولی اون روزا، همه يک طرف بودن و من تنها يک طرف! اونا می گفتن، حرومزاده اس! من می گفتم، گناهشو پاک نکنين! اونا می گفتن، مال و منال داره و به ارث بهش رسيده! من می گفتم، نه! نه مال و منال داره و نه بهش به ارث رسيده! اتفاقا، يکی شون در اومد و گفت پس، يه دفعه پاتو بذار وسط و بگو داداشش هستی ديگه؟! گفتم" از داداشش هم نزديکتر! اونوقت، علی چاه کن، نه گذاشت و نه ورداشت و گفت، پای ارث و ميراث که به ميون مياد، از در و ديوار برای آدم داداش می باره. حالا، نزديکترشو ديگه نمی دونم که چه صيغه ايه! به خدا نمی خوام که باز ناراحتت کنم. می دونی که ديگه از ما گذشته. حالا، دو روز بيشتر يا دو روز کمترش فرقی نمی کنه. ولی روزی که اومدی در دکون علی سفيده، يادت مياد؟! يادت مياد که همين علی چاه کن، اومد و بيلچه شو گذاشت روی پيشخون و گفت علی آقا! نای حرف زدن ندارم. از گشنگی ديگه رمغ نمونده تو تنم. يا اين بيلچه رو وردار و بزن تو فرق سرم و از اين زندگی نجاتم بده، يا يک قرون بذار کف دستم تا يه چيزی بخرم و بخورم! يادت مياد؟! يادت مياد که تو چی گفتی؟! نمی خوام باز ناراحتت کنم. ولی ای کاش، حرف تو رو گوش کرده بودم و يه تيپا زده بودم در کونش و گفته بودم، مرتيکه، يا اين ننه غريبم بازی رو بذار کنار، يا ورش دار و ببر در دکون علی مؤذن. لا اله الاألله!... سلامتی).
( نوش جان... حالا، همين آقا رفته تودادگاه شهادت داده که با چشم های خودش ديده است که علی مؤذن، توی قنات های دولت آباد، سرعلی چاه کن، داد می زده است و و می گفته است که اگر توی چاه ويل هم بروی، باز هم نمی توانی از دست من در بروی! مگر آنکه با پای خودت بيائی وسط بازار و به همه بگوئی که صدای اذان ناراحتت می کند! به همه بگوئی که دوست نداری صدای اذان را از گلدسته های مسجد بشنوی! آنوقت، علی چاه کن هم زار زارگريه می کرده است و می گفته است که ای بی انصاف، چرا می خواهی برای مردم پاپوش درست کنی؟! آخه، من از صدای تو بدم می آيد، اين چه ربطی به صدای اذان دارد؟! و علی مؤذن گفته است که نخير! اگر تو حلال زاده بودی، اذان برايت مهم بود، نه مؤذن!).
( آره، شنيدم که علی چاه کن هم عصبانی شده وو گفته ريدم تو دهن تو و اون... لااله الا الله!).
( حالا، می دانی که دادگاه چه رأيی داده است؟!).
( ولش کن...بی خيال... سلامتی!).
( نوش جانت!... حرف من، اصلا سر اين چيزها نيست! حرف من يه چيز ديگه ايه. حرف من اين است که حالا، همين ها قراراست بيايند تو دادگاه و شهادت بدهند که نمی دانم چی چی را با همان چشمهای خودشان ديده اند و چی چی را با همان گوشهای خودشان شنيده اند! خب، ديده ايد که ديده ايد! شنيده ايد که شنيده ايد! شما هرچی می خواهيد بگوئيد. شنونده بايد عاقل باشد! رفته اند گفته اند که هفت زبان را بلد است! رفته اند گفته اند که هفت کشوررا گشته است! گفته اند که اصلا معلوم نيست که اين همه پول را ازکجا آورده است! حالا، همه ی اين مزخرفات به کنار! رفته اند به قول خودشان مدارک جمع کرده اند که ثابت کنند خشک شدن قنات های علی آباد، زير سر من بوده است! چرا؟! برای اينکه من بدبخت از همه جا بی خبر، به خيال خودم آمده ام که يک کار خيری بکنم و رفته ام مثلا چاه عميق زدم که زمين های آن طرف رودخانه را ببرم زير کشت. ای بشکند اين دست که نمک ندارد!).
( به جون علی آقا قسم که می خوام دنياش نباشه! از خارج فنر وارد می کردن که مايه اش فقط يه دست انداز بود! يه روز، جلو کوره بود که به فکر فنرهای وارداتی افتادم و يهو جيگرم آتيش گرفت ! به بچه ها گفتم اينجوری نميشه! از فردا، باس بيفتيم تو کار فنر! بچه ها گفتن فنرماشين اوستا؟!گفتم آره. گفتن مگه می شه اوستا! فنر درشکه کجا وو فنرماشين کجا؟! گفتم کار نشد نداره. فقط يه جو همت می خواد. مگه ما، چی مون از اين خارجيا کمتره؟! اولش، باورشون نمی شد! دستشون به کار نمی رفت. برای همينم رفتم وخودم واستادم کنار کوره. يک هفته نشده بود که هفتاد تا فنر تحويلشون دادم و انداختن زير ماشيناشون. به جون علی آقا، اگه بگی فولاد به گردشون می رسيد، نمی رسيد! ولی چی شد؟! باس يه جوری خرابمون می کردن ديگه. برای همين هم، رفتن و چو انداختن که فلانی، با بالا بالا ها رفت و آمد داره وو قبلا از جريان آسفالت، خبرداشته وو برای همين هم واستاده تا جاده هارو آسفالت کنن، اونوقت فنراشو ريخته تو بازار!
آخه کسی نيس به اينا بگه که فنر خوب داداش، آسفالت و غير آسفالت نداره! داره؟! تازه، مفت شما. آسفالت خوب داشتين، خوب، فنر خوب هم داشتين! حالا، چرا مارو باس اين وسط خراب کنين پيش اين خارجيا! خراب کنين که چی بشه؟! که اونا آباد بشن و ما ويرون؟! من می دونم کجاشون می سوخت! اونجاشون می سوخت که داشتم می رفتم تو کار ماشين. خوب سوختن هم داشت. رفتن من تو کار ماشين حسابی گوزپيچ شون کرده بود.با خودشون فکر کرده بودن که سر چند سال، از فنر درشکه، خودشو رسونده به فنر ماشين و حالا هم رفته تو کار خود ماشين و چشم که به هم بزنيم، پريده تو کار ساختن قطار و کشتی و هليکوپتر و بعدش هم هواپيما وو بعد ش هم موشک و با يه يا علی ديگه، خودشو رسونده به کره ی ماه! هنوز يه ماه بيشتراز قضيه ی بيرون دادن ماشين نگذشته بود که در و ديوارو، کردن پر از اعلاميه! هرجا که می رفتی، عکس چهارتا درشکه ی اسقاطو می ديدی با يه پيرمرد فکسنی کنارش که دستشو گذاشته رو درشکه و داره تو رو نيگا می کنه و بهت می گه، الهی بری و خير نبينی که نون من پيرمرد و بريدی! منظورشون به من بود! چرا؟! چون رفته بودم تو کار ماشين! حاليته چی می گم؟! تو کار ماشين! نمی دونم کدوم شير پاک خورده ی شر بپاکنی رفته بود و يکی از اين اعلاميه هارو پاره کرده بود که صبحش ريختن تو خونه ی من؛ که چی؟! که چرا اعلاميه هارو پاره کردی؟! گفتم آخه بی انصافا! من چه کاری به کار اعلاميه داشتم؟! اصلا، چه ربطی به من داشته اون اعلاميه ها؟! اصلا، برای من چه توفيری می کرده، بودن يا نبودن اون اعلاميه های چسکی؟! گفتن بعدش خواهی فهميد! يکی دو روز بعدش هم، حمله کردن به خونه وو شيشه های در و پنجره ها رو شکوندن رفتند. حالا، همونا خودشون بعد از اون همه سال! اومدن تو دادگاه و مارو کشوندن به محاکمه وو ميگن که چرا شوما، اون روز، بعد از قضيه شکسته شدن شيشه های در و پنجره ی خونه ات، رفتی وو با اون بالا بالاها تماس های مخفيونه برقرار کردی؟! ميگم کدوم تماس مخفيونه؟! با کدوم بالا بالاها؟! ميگن اونشو ديگه خودت باس اعتراف کنی! خب! تو خودت بودی چی جوابشونو می دادی؟! اصلا، هرکی ديگه هم که بود، وقتی میزنن و شيشه های در و پنجره های خونه شو ميشکونن و جيم ميشن، چه کار ديگه ای می تونه بکنه به جز اينکه تليفونو ورداره وو به کلانتری ای، شهربانی ای، ژاندارمری ای، ساواکی، رکن دويی، چيزی، تليفون بزنه؟! خب! ما هم همين کارو کرديم ديگه! تليفونو ورداشتيم و به همه شون تليفون زديم که بفهميم قضيه از کجاها آب می خوره! ديديم که همه شون گفتن که خبر ندارن! توی اين فاصله، سر و کله ی علی شاگردم پيدا شده. بهش گفتم که بدووه بره مسجد محل و قضيه رو برای حاج علی پيشنماز تعريف کنه، شايد ايشون بدونه که قضيه از کجا آب می خوره؟! علی هم بدو رفته وو بدو برگشته و گفته که حاجی از اين قضيه خبر نداره. علی می گفت که در مسجد و بسته بودن. می خواسته بره تو که علی مؤذن جلوش سبز می شه و ميگه که نميشه بری تو. خودم می رم از حاجی می پرسم. بعدش هم می ره وو بر می گرده وو ميگه حاجی گفته که از اين چيزا خبر نداره! داشتم با خودم فکر می کردم که حالا باس چيکارکنم که علی گفته اوستا، می خوای سری به ميدون بزنم.
گفتم کدوم ميدون؟ گفته ميدون بار. گفتيم اين وقت شب ميدونو بستن و رفتن! گفته نه اوستا! تازه اين وقت شبه که سر و کله ی نوچه های علی خان پيدا ميشه! چاره ای نداشتم. دستم از همه جا کوتاه بوده. گفتم پس بدو! علی هم که کرم اين جور کارها رو داره، فورا غيبش زده. چشامونو هم نزده بودم که ديدم برگشته وو از بس هم دويده بود، نفسش بند اومده. گفتم چی شده پسر؟! گفته اوستا، اوضاع شير تو شيره! خيلی خرابه! ميدونو بستن، کازينورو بستن! گفتيم کی؟! گفته نمی دونم اوستا! جلوی بازار، علی طبق کش، زير هشتی خونه ی حاج علی قايم شده بود! منو که ديد، صدام کرد و گفت کجا داری ميری؟! گفتم دارم می رم ميدون، مگه چی شده؟! علی طبق کش گفت زکی! آقارو باش! مگه از جونت سير شدی؟! پات برسه ميدون، دو شقه ات کردن! گفتم چرا؟! علی طبق کش گفت بعدا می فهمی! حرفای علی رو که شنيدم، تو دلم افتاد که داره يه خبرهائی ميشه. بهش گفتم که بپره وو فورا بره بالا، پشت بوم و دور و ورای خونه رو يه ديد بزنه و بعدش هم بره زير زمين و او تفنگا وو جعبه فشنگارو بکشه بيرونو و رو به راهشون کنه. خودمم فورا گوشی رو ورداشتم وتليفون زدم به علی خارجه که ببينيم قضيه از چه قراره! اونوقت ها، هنوز ميونه مون با علی خارجه بهم نخورده بود. گوشی رو که ورداشت، حال و احوال نکرده، گفت بازار شلوغ شده! گفتم منم شنيدم. قضيه ازکجا آب می خوره؟! گفت از کجاشو نمی دونم. ولی، اگه از بسازبفروشا، کسی رو ميشناسی، يه تليفون بزن و بپرس! گفتم سفارت خونه ها، وضعشون درچه حاله؟! اينو که گفتم، ديدم تليفون قطع شد! دوباره تليفون زدم. اشغال بود. سه باره زدم. اشغال بود. از خير و شرش گذشتم. بساز و بفروش، کسی رو نميشناختم. تليفون زدم به علی بنگاهی. زنش، گوشی رو ورنداشته، زد زير گريه. گفتم چی شده خانوم؟! گفت چند شبه که خونه نيومده! گفتم شايد خواهر، سفری چيزی پيش اومده براش و رفته! گفت تا حالا، سابقه نداشته که بی خبر بذاره و بره سفر! آقا داداشم اينجا هستن. می خواين با هاشون صحبت کنين؟ گفتم کدوم آقا داداشتون؟ گفت آقا داداشم علی آقا ديگه! چطور نميشناسينشون؟! آقا داداششو ميشناختم. ازش خوشم نمی اومد. تو درس و دانشگاه و از اين جور چيزا بود. هميشه هم ، يه جوری راه می رفت که انگارعصائی، چيزی قورت داده باشه. علی بنگاهی هم که يکی نمی گذاشت و صد تا ور می داشت و هی می زد تو سر ما که بعله! برادر زنم، توی هفت تا دانشگاه درس خونده! هفت تا زبونو بلته! هفت کشور و گشته! همه شون می خواستنش، ولی اون به همشون گفته نه و... خلاصه از اين خالی بنديا!! گوشی رو که گرفت، نه سلامی، نه عليکی و فورا گفت بازار بورس در چه حاله علی آقا؟! گفتم کدوم بورس علی آقا؟! مارو چکار به کار بورس؟! گفت سگ زرد، برادر شغاله! صرافی هم رو کار بورس می گرده ديگه. شايد هم بدتر! ديدم باز افتاده رو اون دنده و الانه که بزنه به صحرای کربلا! حرف تو حرف آوردم و گفتم ازعلی آقا چه خبر؟ همشيره ميگن چند شبه که پيداش نيس؟! گفته ناراحت نباشين. پيداش می شه! نشد هم پيداش می کنن! شريک جرمه. مگه خبر ندارين؟! از اين حرفش، منظور داشت. نخواستم به روش بيارم. بازم حرف تو حرف آوردم و گفتم از دانشگاه چه خبر؟ شنيدم شلوغ شده؟! گفت بستگی به وضع کارخونه ها داره! راستی، وضع کارخونه در چه حاله؟! ديدم که نخير! حسابی توپش پره. صلاح نيست کشش بدم. گفتم خب، قربون شما علی آقا. اگه از اينور و اونور، چيزی شنيدين، ماروهم بی خبر نگذارين! گفت ما جاسوسی کسی رو نمی کنيم و گوشی رو گذاشت! نمی دونم کجاش می سوخت که هر وقت مارو می ديد، شروع می کرد به پارس کردن. شايد هم دست پيش می گرفت که پس نيفته. ما که با هاش حشر و نشر زيادی نداشتيم، اما علی کراواتی از دور می شناختش. می گفت خيلی حرف ها پشت سرش ميگن. ولی علی بنگاهی می گفت که همه اش دروغه. بهش تهمت می زنن. پائين دستی ها، حسوديشون می شه، می زنن که زير پاشو خالی کنن. بالا دستی ها هم می ترسن که طرف يه کاره ای بشه و بره تو کار کودتا! بگذريم!. . خلاصه... گوشی رو که گذاشتم، حسابی کلافه بودم. علی شاگردم پرسيد که با کی حرف می زدی اوستا؟ گفتم با برادر زن علی بنگاهی. گفت علی آقا! همون که تو درس و دانشگاهه؟! گفتم آره، مگه ميشناسيش؟ گفت مثل کف دستم اوستا. گفتم می بينی که عصبانيم. چاخان بکنی، کشيده رو خوردی! گفت نه جون اوستا! چاخان نمی کنم. قضيه ی آتش زدن اتوبوسای شرکت واحد که يادتونه؟! گفتم آره. حتما می خوای بگی که زير سر اون بوده! گفت نه اوستا. راننده ی يکی از همون اتوبوسا بود! گفتم علی! چرا داری دری وری می گی؟! برادر زن علی بنگاهی رو می گم! گفت آره اوستا. من هم همونو می گم. مگه همونی نيست که تو کار درس و دانشگاهه؟ خونه شون هم سر خطه، بغل اداره ی آب. ننه ام اوستا، خونه شون کارمی کرده. قضيه ی اعتصاب تاکسی ها که يادتونه؟ گفتم آره ! حتما باز می خوای بگی که راننده ی يکی از اون تاکسيا بوده؟! گفت نه اوستا! می خوام بگم اعتصابشون زير سر اون بوده! اگه حرف منو باور نمی کنين، همين حالا پاشين بريم ته خط، بغل امام زاده ، پاتوق درشکه چیها س. بپرسين علی خوش کله رو می شناسين؟ جون اوستا، شناسنامه اش پيش منه. اصلا، اينطوری بهتون بگم که تو دومن ننه ی خدابيامرز من بزرگ شده. برای همين هم هر وقت منو در دکون علی بنگاهی می ديد، دست می زد رو پشتم و می گفت:" چطوری داداش علی؟ کار و بارت در چه حاله؟ از کارخونه چه خبر؟". تازه سر نخ دستم اومد! با خودم گفتم، ای دل غا فل! نکنه راسی راسی داره يه خبرائی می شه و ما مونديم بی خبر! برای همين هم، فورا علی رو فرستادم بره مسجد بالا و بهش گفتم بدو! بدو برو مسجد بالا وو بگو که اوستام رفتن علی آباد و امشب نمی تونن بياين. خرج دهه ی اول ماهو، هرچی می شه ،بذارن به حساب ايشون. حاج علی پيشنماز رو هم، هر جورشده، دلشو به دست بيارين و برش گردونين مسجد. بهشون بگو فردا، دسته ازمسجد ته خط راه می افته. علی گفت اوستا، باز می خوای بری تو کار سياست؟! گفتم فضولی نکن! تو کارت نباشه. خودتو فورا برسون مسجد. سر راهم ، علی آجانو خبرکن و با خودت ببرش. مثل اينکه امشب، ناحيه ی هفت کشيک باشه. بودنش بهتره. بدو! به جون علی آقا، بعضی وقتا که يه چيزی تو کله ام می افته، به خودم ميگم خودشه و رد خورهم نداره! با خودم گفتم، طرف الان باس تو کازينو باشه! برای همين هم فورا سر خرو کج کردم طرف کازينو. پامو که گذاشتم تو کازينو، ديدم داره آماده می شه که با نوچه هاش، از در عقب بزنه بيرون! گفتم واستا، کارت دارم! دلم می خواست اونجا بودی و می ديديش؛ صورتش شده بود عينهو زردچوبه! اما پيش نوچه هاش نخواست جا بزنه. اومد جلوودستشو دراز کرد که به من دست بده. دلم نيومد کنفش کنم. دست دادم. رنگش اومد سرجاش و گفت دل به دل راه داره علی آقا! داشتيم می اومديم خدمت شوما! خواستم بهش بگم ارواح عمه ات! ولی نگفتم. گفتم می خوام با هات حرف بزنم. تنهائی! رو کرد به نوچه هاش و گفت داداشمون می خواد با ما گپ بزنه. تنهائی. ياالله خلوت کنين!
نوچه هاش زدند بيرون. گفتم بريم تو اتاق پشتی! گفت مگه اينجا چشه؟! گفتم اونجا بهتره! گفت هرچی داداشمون بگه. علی تيغی هنوز واستاده بود. به يارو گفتم به علی تيغی بگه که بره. ياروهم به علی تيغی گفت و بعدش هم رفتيم تو اتاق پشتی و دو نفری نشستيم پشت يه ميز، چشم تو چشم همديگه: گفت خب، حرفتو بزن. گفتم کازينوی پائينو بستن! گفت به من چه، قرق علی بوده! گفتم فردا دسته از ته خط راه می افته! گفت به من چه، ته خط، قرق من نيست! گفتم علی مأمورمیگه که قرق توئه؟! گفت پستا رو من تقسيم می کنم، علی مأمور خر کيه؟! گفتم کارخونه ها قرق کيه؟!
گفت قرق علی نفتی، اگه دوست نداری عوضش می کنم. داشت، کم کم، يه چيزهائی دستگيرم می شد که بدشانسی، علی تيغی، يهو درو واز کرد و چاقو به دست پريد تو! پشت سرش هم، علی شاگردم! رو کردم به علی شاگردم و گفتم مگه قرار نبود بری اونجا! پس اينجا چيکار می کنی؟!
علی، رنگ تو صورتش نبود! گفت اوستا، دسته حرکت کرده! گفتم اين وقت شب؟ً! گفت آره اوستا! گفتم از کجا؟! گفت از مسجد سر خط! گفتم با اجازه ی کی؟! گفت با اجازه ی پسر حاج علی؛ طلبه اس! يه ماه پيش از نجف اومده. قرقو شکستن و دارن ميان بالا! می گن، ننه علی هم، يه دسته از زن ها رو جمع کرده دور خودش و حمله کردن طرف قلعه! باس يه کاسه ای زير نيم کاسه باشه اوستا! يارو، همينجوری ساکت نشسته بود و چشم ازعلی ورنمی داشت! رومو کردم بهش و گفتم قلعه قرق کيه؟! گفت قرق علی! گفتم کدوم علی؟! گفت علی ننه علی! گفتم اون که پشت خط کارمی کرد! چطورشد قرق قلعه رو بهش دادی؟! گفت يک سال بود که از خواهرش خبر نداشت. بهش رسونده بودن که تو قلعه اس. چند نفرهم اومدن و پا درميونی کردن که قرق قلعه رو بدم به اون. من هم صلاح کارو ديدم و بهش دادم. گفتم حالا چی میگی که شهر به هم ريخته؟!
گفت هيچی. هرکسی باس سر قرق خودش واسته! گفتم مگه نشنيدی؟! ميگه قرقو شکستن و دارن ميان بالا؟! گفت ما از اين چيزها زياد شنيديم. بدتر از اوناشم ديديم. اونا بيان بالا، ما می ريم پائين. اونا بيان پائين، ما می ريم بالا! بعدش هم رو کرد به علی تيغی و گفت برو بچه! برو بيرون! اون چاقوتم بذار تو جيبت! علی تيغی، صورتش شده بود يه پارچه خون. خودشو کشوند طرف علی شاگردم و رو کرد به يارو و گفت آخه اين جيغعلی پرروئی ميکنه! ويار حرف گرفته!
علی شاگردم که اينو شنيد، چشم انداخت تو چشم من که کسب تکليف کنه. ديدم داره سه می شه. رو کردم به يارو گفتم میگی دهنشو ببنده يا بگم خود علی اين کارو بکنه؟! يارو رو کرد به علی تيغی و گفت برون بيرون! اون دهن صاب مرده تم ببند! من هم به علی گفتم که بره اون پائين منتظر باشه! اونوقت، دو باره شديم تنها. گفتم قرق ها را عوض کنيم؟ گفت مگه چيزی عوض شده؟!
گفتم دارن ميان بالا! گفت شنيدم. ولی تو اين فکرم که علی پادو خودش کدوم طرف واستاده!
گفتم نترس. اون هرجا هم که واستاده باشه، پادوئیشو می کنه. کاری به اين کا را نداره. گفت اتفاقا، همينه که منو برده توی فکر! گفتم چی شده؟! بهش مشکوکی؟! گفت آره! تازه گی ها شنيدم که داره با علی هفت رنگ می پره! تا اينجا، لب و لباب قضيه، همين ها بود که گفتم. حالا، همين آقا رفته دخيل بسته به خارجی ها و انگار نه انگار که پای خودش و دور و ریهاش هم توی اين قضيه گيره!... به سلامتی!).
(نوش جانت!... به من می گويد، به ما چه مربوط است که شما پای قرارداد را امضاء کرده ای. می خواستی امضاء نکنی! می گويم پس می خواستيد که چه کسی امضاء کند؟! به جان تو قسم که اين ها همه اش بهانه است. اگر هم نمی کردم ، باز امروز می آمدند و يقه ی مرا می چسبيدن که چون تو امضاء نکرده ای، اينطور يا آنطورشده است! درست مانند روزهای اول انقلاب! گله گله می آوردند و می گفتند که بايد همين امشب تکليف شان را روشن کنيم. هردفعه هم که می آوردند، حد اقل شصت هفتاد نفری بودند. می گفتم حالا چرا امشب؟! فردا هم روز خداست! اما، هرچه زور میزدم، مگر کسی به حرفم گوش می کرد! شلوغش می کردند. هر کدام يه بهانه ای می آورد. برای همين است که می گويم همه اش بهانه است. برای اين است که می گويم می خواهند تسويه حساب کنند! بهشون می گفتم که بابا جان! اين ها اول بايد محاکمه بشوندا! آخر همينطور يلخی که نمی شود! اين آقا وزير بوده است! نخست وزير بوده است! وکيل بوده است! فرمانده ی لشکر بوده است! ولی همه شان زدند زير خنده و گفتنند که ايشان توی باغ نيست! بعدش هم، هر کدام يه چندتائی را جدا کردند و بردند آنجا، رو به ديوار و بعد هم صلوات فرستادند وبستندشان به رگبار! چند نفرشان را هم فرستادند پيش من و گفتند: اين ها هم سهم تو. می خواهی بفروش، می خواهی بکش، می خواهی آزادشان کن. آزادشان کنم؟! ها؟! نه. همه اش حرف بود. همان وقت فهميدم که چه نقشه ای تو کله شان است. حالا، آقايان آمده اند و می گويند که چرا کشتيشان؟! مگر ما نگفتيم که می توانی آزادشان کنی؟! دروغگوئی و حرامزادگی شان را می بينی؟!... سلام!).
( نوش جان! گوارای وجودت.... به جون علی آقا، تو همون ده دوازده روز اول مأموريتم، اگه بگم سيصد چهارصد تائی رو جلوی چشم خودم، بی اونکه به من بگن خرت به چنده، گذاشتن سينه ی ديفال، دروغ نگفتم. فقط اون آخر سری ها بود که چندتا کاغذ و ماغذ که خودشون نوشته بودن می آوردن و ميگفتن که زيرشونو امضاء کن. بعدش هم، کار ما شده بود امضاء. صبح کله ی سحر، پا می شديم و بسم الله می گفتيم و راه می افتاديم. از اين کميته به اون کميته. از اين مسجد بونه اون مسجد. ديگه طوری شده بود که ا اونکهين آخر کاری ها، مجبورمی شدم با هليکوپتر از اين ور به اون ور برم! از ژاندارمری به ستاد ارتش. از ستاد ارتش به شهربانی. از شهربانی به زندون. چپ می رفتم و راست می اومدم، يه حکم جديد برام صادر می کردن. طوری شده بود که اين آخر کاری ها، خودمو پاک گم کرده بودم. نمی دونستم کدوم يکی باشم. اون قديما، يه وقتائی که مجلسی،چيزی پيش می اومد و با علی واسطه و علی بنگاهی و علی کراواتی و علی نفتی و علی بی رنگ و اينا، هم منقل می شديم، علی پادو - يادش بخير- هی می اومد و درگوشم می گفت :" خودمو گم کردم يعنی چی که اين علی کراواتی، هی ذغالو ورميداره و می چسبونه رو وافور و می گه که خودشو گم کرده؟!". آخه اون زمون، علی کراواتی و علی يوف و علی مسيو و علی اوکی و علی خارجه و علی هفت رنگ،... بگذريم. خلاصه، منظورم اينه که بگم اونجا بود که فهميدم خودمو گم کردن، يعنی چی! بعدش هم که قضيه ی انقلاب يه خرده جا افتاد، ديگه بدتر! فرصت سر خاروندن نداشتم. هی تليفون می زدن و می گفتن: علی، اين کار توئه! کسی ديگه رو نداريم! می گفتم آخه، من صاب مرده، باس برسم برم اونجا، سر پستم؟! می گفتن اسمت روش باشه، کافيه. کار پيش می ره! راستم می گفتن. کار پيش می رفت، اما چه جوری؟! به جون علی آقا قسم، اگه من روحم خبر داشت. اصلا، اگه راستشو بخوای، هنوز کسی منو نمی شناخت. اسممو چرا. اسمم شده بود جواز عبور! می زديش به کوه، می ريختش پائين! خب، همينجوری شده که حالا تو دادگاه ميگن که مسئول اکثر کشت و کشتارا من بودم!... به سلامتی!).
( نوش! ... از همه اش خنده دارتر، کشت و کشتاری است که گويا در اداره ی برق اتفاق افتاده است و مسئوليتش را بر گردن تو گذاشته اند!).
(ای والله! گذاشتن رو گردن بنده! چرا؟! چون رئيسش، مثلا بنده بودم. اونوخت، شما به من ميگی که چرا از خودت دفاع نمی کنی؟! آخه، چه دفاعی دارم بکنم؟! ميام دفاع کنم که همه شون می زنن زير خنده. مثل اينکه دارم براشون جوک تعريف می کنم! بهشون می گم که آقاجون! درسته که منهم اون روز تو اداره ی برق بودم، اما نه برای اونکه رئيس اونجا بودم، بلکه برای اين بوده که بگم چرا برق خونه مو قطع کردن! اونوقت، همه شون می زنن زير خنده و علی قاضی، رو می کنه به من و می گه :" يا شما خيلی آدم زرنگ و حقه بازی هستيد و يا خودتان را به ديوانگی زده ايد و يا اينکه به خاطر آنهمه جناياتی که مرتکب شده ايد، به سرتان زده است و ديوانه شده ايد!". می گم چرا آقای قاضی؟! ميگه :"چون، در آن تاريخ، خود شما رئيس اداره ی آب و برق بوده ايد!". خب! در اينصورت، من چی دارم که بگم؟! شما خودت بگو. می تونم بگم که نبودم؟! خب، بودم. ولی، به خدا قسم که خودم اون روز با همين دوتا پای خودم رفتم تو اداره ی برق و راهم ندادن! اينو به کی بگم؟! اونروز، خسته و کوفته، اومدم خونه و ديدم که علی میگه برق نداريم. گفتم شايد فيوز سوخته باشه. گفته نه اوستا. فيوزو نيگاه کردم، چيزيش نيست. اونوخت، رفتم و تليفونو ورداشتم و تليفون زدم به اداره ی برق. نخواستم خودمو معرفی کنم. گفتم خونه ی ما در فلان خيابونه. برق نداريم. يارو از اونور سيم می گه، خب اگه نوبتی هم باشه، حالا ديگه نوبت شما است! می گم کدوم نوبت؟ می گه نوبت شمال شهری ها ديگه! داداش، ناسلامتی انقلاب اومده! بازهم نخواستم خودمو معرفی کنم؛ آخه، کاری که توش ريا باشه، به مذاق من جور در نمياد. گفتم لطفا گوشی رو بدين به رئيستون که من با هاش صحبت کنم. يارو زده زير خنده و ميگه کدوم رئيس؟! ما خودمون، يه پا رئيسيم داداش! حکم صادر می کنيم. روتو زياد کنی، دستور می دم که آبتم قطع کنن! بعدش هم گوشی رو گذاشته. دوباره تليفون زدم. می بينم يکی ديگه گوشی رو ورداشته. می گم لطفا وصل کنين به علی آقا. می خوام باهاشون صحبت کنم! طرف می گه جنابعالی؟! بازم نخواستم خودمو معرفی کنم. گفتم يه بنده ی خدا. طرف می گه بنده ی خدا، اسم داره برادر! می گم حالا شما به علی آقا بفرمائيد، خودشون می شناسن. می گه آخه کدوم علی آقا؟! می گم علی آقا ديگه! مگه چند تا علی آقا، اونجا هست؟! طرف می خنده و می گه برادر! تو همين اتاق، بخوای برات بشمرم، ده تا علی آقا هم بيشتره. تازه، ماه رمضونه و يه عده شون هم زدن به چاک. بنده چاکرت، علی تليفونچی هستم. بغل دستم، علی پارکينگی نشسته. اون يکی ناکس که داره تسبيح شاه مقصود ميندازه، اسمش علی آبدارچيه. ماه رمضون، می دونی که آبدارخونه تعطيله. علی زيراکسی هم، امروز زنش زائيده، رفته بيمارستان. حالا قبول کردی يا بازهم بشمرم؟! گفتم خيلی آقائی. دمت گرم. ولی، من با علی آقا رئيستون کار دارم. تازه، طرف دوزاريش افتاده و می گه ای بابا! پس علی آقارو شما می خوای! "آقا"، اينجا نيستن برادر. اينجا، تليفون خونه اس. شما، باس شماره ی مستقيم "آقا" رو داشته باشی! بعدش هم گوشی رو گذاشته! به علی گفتم ماشينو روشن کن بريم ببينم تو اين اداره لعنتی چه خبر شده؟! رفتيم اداره، می بينم دوتا قناص تفنگ به دست، دم در واستادن و بعدش اومدن جلو. نه سلامی و نه عليکی. انگار نه انگار که ناسلامتی، ما رئيسشون هستيم. علی رو می کنه بهشون و می گه برادرا. زودتر درو واکنين. آقا عجله دارن. يه کار فوری پيش اومده! يکيشون اومده جلو و تو ماشينو نگاه می کنه و می گه کدوم "آقا"؟! پر روئی رو می بينی! چشم تو چشم من انداخته و می گه کدوم "آقا"؟! بعدش هم که يه خورده منو بررر و بررر نيگا کرده، پشتشو کرده به ما وو رفته طرف اون يکی ديگه وو با هم پچ و پچ کردن و بعدش هم، دوتائی رفتن طرف نگهبانی. علی، اينجور وقت ها خيلی تيزه. گفت اوستا، غلط نکنم يه خبرهائی شده! گفتم چه خبرهائی علی؟! گفت نمی دونم اوستا. اما وضع اصلا عادی نيست. بهتره که با پايگاه تماس بگيرين و بگين بچه هارو بفرستن. گفتم گمون نمی کنم. شايد هم اين ها جديدی باشن و مارو به جا نميارن. علی گفت ولی اوستا. اجازه بده تماس بگيرم! گفتم بگير. علی با پايگاه تماس گرفت و قضيه رو بهشون گفت. بهش گفتن که همين حالا راه می افتن. تماس که قطع شد، يهو ديدم مثل مور و ملخ ريختن و دور ماشينو گرفتن و گفتن تکون نخورين! دست ها بالا! علی گفت اوستا می خوای ببندمشون به رگبار؟! گفتم نه پسر! نمی خوام برادر کشی راه بيفته. سوء تفاهمی شده، برطرف می شه. اومديم از ماشين بيرون. اسلحه هامونو گرفتن. بعدش هم چشامونو بستن و کشون کشون بردنمون توی ساختمون. همونجا بهشون گفتم برادرا! بهتره مواظب رفتارتون باشين. دارين اشتباه می کنين. مارو عوضی گرفتين! ولی، اصلا تو کتشون نمی رفت. علی گفت اوستا! نگفتم هوا پسه؟! گفتم صداتو ببر! اوضاع باس بدتر از اينها باشه! آخه، می شه که وزير يه وزارت خونه باشی و بيای تو وزارت خونه ی خودت و راهت ندن که هيچ، تازه دستگيرتم بکنن؟! از همه بدتر، ميون اونهمه آدم، يک نفر هم پيدا نشه که بگه خرت به چند؟! علی گفت اوستا، نکنه که اصلا عوضی اومده باشيم. نکنه که از ديروز تا حالا ساختمون وزارت خونه عوض شده باشه؟! اومدم که جوابشو بدم که يه دفعه صدای رگبار بلند شد و اوضاع بهم ريخت و مارو کشوندن تو يه سوراخی. بعدش هم، در سوراخو بستن و همينجور صدای رگبار بود که از در و ديوار ميومد و آخ سوختم و آخ سوختم! گمونم يه ربعی طول کشيد که يهو در سوراخی بازشد و چند نفر ريختن تو و دست و پای ما رو واز کردن و بعدش هم چشامونو. چشام که واز شد، ديدم سردسته شون يکی از شاگردای خودمه. از پايگاه اومده بودن کمک. گفتن اوستا عجله کن که اوضاع خيلی قاراشميش شده! گفتم قضيه چيه که ما بی خبرمونديم ؟! گفتن حالا وقت نداريم. تو راه براتون تعريف می کنيم! حالا، بگو قضيه چی بوده؟! وزيرعوض شده بوده! کی اومده بود جاش؟! علی جيغله!).
( ميشناختمش... به سلامتی...).
( نوش جان! ... ميشناختيش؟!).
( بلی. کاملا! هم محله بوديم. منزل ما، جلوی مسجد بود و منزل ايشان، پشت مسجد. شغل اصلی پدر ايشان مرده شوئی بود. ولی می گفتند که بر هفت زبان زنده ی دنيا تسلط دارد و يک زمانی هم در يکی از اين سفارت ها کار می کرده است! غسالخانه ی بالا را که از طرف دولت ساختند، کار پدر ايشان کساد شد. آخه، قبلا پدر ايشان مرده هارادر حوض مسجد می شست. برادربزرگ ايشان تازه از خارج برگشته بود. ايشان می گفت که پدرش خرج تحصيل برادر بزرگ را می داده است،اما ميان مردم محله شايع بود که دولت خرج برادر بزرگ ايشان را داده است و به خارج فرستاده است. در هر حال، برادر بزرگ ايشان که از خارج بر می گردد ، ديگر دوست ندارد که پدرشان در کار مرده شوئی باشد. البته، اگرهم ايشان می خواست باز امکانش نبود. برای اينکه رسيدن به کار مرده ها و غسل و دفنشان در اختيار دولت قرارگرفته بود. به همين دليل هم، داده بودند راهروی بغل مسجد را تيغه کشيده بودند و بعدش هم يه در کشوئی گذاشته بودند و يک مشت ظرف های ملامين و روحی را هم که تازه وارد بازار ايران شده بود، ريخته بودند توی مغازه و پدرشان را هم نشانده بودند پشت دخل. حالا، خود همان قضيه ی ملامين و ظرف های روحی که از کجا آمده بود و چه کسانی آنها را وارد بازار کرد ه بودند و چرا وارد بازار کرده بودند و بعدش هم، چه کسانی علی آقا مسگر را نصف شب انداخته بودند درون کوره ی پر از اتش و جزغاله اش کرده بودند، بماند!... سلام).
(نوش... خلاصه، يه ماه بعد اگه نگم، چند ماه بعدش بود که علی جيغله رو کله پاش کردن و فرستادنش اونجا که عرب نی می اندازه و صبح روز بعدش هم، باز اومدن در خونه و يه حکم دادن دست ما که شدی فلان! کارشون اين بود ديگه. با يه دستشون پس می زدن و با دوتا پاشون پيش می کشيدن. حکم رو که نيگا کردم، ديدم اگه يه پله ديگه بپرم، رسيدم اون بالا بالاها! نشستم و با خودم کلامو قاضی کردم و گفتم: علی! بچه مسلمونی؟ قبول. بچه کارگری؟ قبول. ولی مسجد جای خودش و کارگاه و کارخونه هم جای خودش! حالا می خوای چيکار کنی؟! اونا که دست از سرت ورنمی دارن و ميگن که بالات خيلی خرج کردن. بالا بری و پائين بيای، مثل سايه دنبالتن. دولت هم که وضعش معلوم نيس. امروز رو شاخ اين نشسته، فردا رو شاخ يکی ديگه اس. علی هم که که يکی به نعل می زنه و يکی به ميخ. تازه از کجا معلوم که سر هر دوتاشون تو يه آخور بند نباشه؟! قضيه ی درشکه ها که يادته؟! ماشين قربونی رو برای چی علم کردن؟! کشت و کشتار نفت برای چی بود؟! معدن سرچشمه هم که يک قرونش دست تو رو نگرفت! زمين ها رو هم که آخرش علی بنگاهی بالا کشيد! کارخونه هارو هم که خوردن و رفت پی کارش! کازينوها هم که خدا بيامرزدش. قلعه رو هم که ننه علی ورداشته و نوشته پشت قباله ی دخترش. بانک ها هم که افتاده دست علی بانکی. قمار وکوزه جمع کنی هم مگه چقدر درآمد داره که خرج هفت تا زن و هفده تا بچه از توش در بياد؟! از همه بدتر، توی اون هير و بيری ، يکی از زن هام، دست پسر هفت ساله مو گرفته بود و رفته بود خونه ی باباش. داداشش اومده بود و می گفت که نکنه می خوای بچه رو با دست خودت به کشتن بدی! چرا نمی فرستيش خارج؟! گفتم باباجون، پسره هنوز هفت سالشه. کو تا سربازيش؟! از يه طرف هم می ديدم که راس میگه. جنازه ی هفت هزار تاشونو، تو حمله ی هفته ی پيشش آورده بودن ستاد. بچه بودن علی آقا! بچه! چی می فهميدن؟! فکر می کردن توی جنگ حلوا پخش می کنن. دست آخرهم که مينشستی وو با هاشون حرف می زدی وو قانعشون می کردی، اونوخت تازه پای بچه های محل رو می کشيدن وسط که مثلا فلانی رفته شهيد شده وو اگه ما نريم کنفی داره. قضيه ی بهشت و مهشت و اين جور چيزها هم روش. قضيه ی ايدئولوژی و ميدئولوژی هم که ديگه قوز بالا قوز! خب! برادر زنه راس می گفت. باس ميفرستادمش خارج. ولی با کدوم پول؟! باس ازکجا می آووردم؟! تا اون لحظه، هفت تاشونو فرستاده بودم. ارز دولتی که به جائی شون نمی رسيد. باس براشون ارز آزاد ميفرستادم. فکر می کنی که تو بازار، ارز آزاد، چند بود؟! باز خوبه که خودت دستت تو کاربوده وو می فهمی دارم چی می گم! با همه ی اين تفصيلات گفتم باشه، اين يکی رو هم ميفرستم. ولی آخه خودت که ميدونی چطوری برای آدم، يک کلاغ و چهل کلاغ می کردن! عينهو همين امروز! حتما شنيدی که چو انداختن فلونیا دارن به آب و آتيش ميزنن که فلونی رئيس جمهور بشه وو... سلام).
( نوش جانت!... به قول معروف که می گويند ، خب اگر تو بهتر ميزنی بستان بزن! خب! آنهاهم بيايند رئيس جمهور بشوند. مگر کسی جلوشان را گرفته است؟!).
(نيستن. مردش نيستين علی آقا! رئيس جمهور شدن جيگر ميخواد! جيگرشو نداری، خب، باس بشينی کنار ديگه! معامله، دو سر داره داداش. يه سرش خريداره. يه سرش هم فروشنده. وسطو بخوای بگيری، شدی دلال. خريد و فروش هم دو سر داره. يه سرش سوده، يه سرش ضرر. مايه دار و استخون پر که باشی، ضرر هم که بياد، فوق فوقش می شينی و از مايه می خوری. حساب دو دوتا، چهار تا است داداش. نداشته باشی، کلاهت پس معرکه اس. ما هم که تخم و ترکه ی اين کار بوديم. از پادوئی دکون گرفته تا دلالی تو بازار و همينجوری بگير بيا بالا و بالاتر. نبض قضيه دستمون بوده. استخونمون تو اين کار خورد شده. به قول امروزی ها، هم چپ چپشو می شناسيم و هم راست راستشو. اون وسط ها هم اگه بيشتر از همه پيرهن پاره نکرده باشيم، کمتر نکرديم. تو قضيه ی انقلاب هم، هرچی داشتيم، گذاشتيم تو طبق اخلاص و آورديم وسط و گفتيم بسم الله. از شايعه ساختن و بردن تو مردم بگير تا اعلاميه چسبوندن به ديفال و ريختن تو خيابونا وو بعدش هم که خودت تو جريانش بودی. از گرفتن پادگانا و نخست وزيری موقت و آوردن رئيس جمهور و خلاصه ،هرچه از دستمون براومده، کوتاهی نکرديم. شهيد به ناحق داديم ولی آدم به حق کشتيم. بخوام حسابشو بکنم، فقط خود من يکی – کاری به کار بقيه ندارم – تو اين قضيه، يه چيزی هم از جيبم بالاش گذاشتم. به هر سازی که هم زدن، رقصيديم. گفتن چپ شين، گفتيم چشم. گفتن راست شين، گفتيم چشم. گفتن وسطو بگيرين، گفتيم ای به چشم. گفتن بريزين تو دانشگاه، ريختيم. گفتن برين تو مسجد، رفتيم. قضيه ی آتش زدن اتوبوسای شرکت واحد که يادته؟! سر و ته قضيه رو يه روزه هم آورديم. قضيه ی سينماها که اومد وسط،، گفتيم عليتو! توی يه چشم بهم زدن، دود شدن و رفتن هوا. گفتن بچه ها، حالا نوبت بانک ها است. گفتيم به چشم. عرق فروشی ها؟! اون که کاری نداشت. بعدش هم يه پامون مسجد بود و يه پامون دانشگاه. قم، تهران، اصفهان، تبريز، مشهد و باز بيا قم. برو شمال. بيا جنوب. شرق و غرب. ساواک؟! اون که از اولش تو برنامه مون بود! بعدش هم شهربانی و ژاندارمری. بعدش هم ارتش. تازه، پامون رسيده بود به در پادگانا که گفتن حالا دستور مرخصی صادر شده. بشينين خونه تا خبرتون کنيم. يادته؟! تو خونه، کارمون شده بود تليفون زدن به اين و اون. تلکس بزن، تلگراف کن.، راديوهارو بگير. از اين ايستگاه به اون ايستگاه. اگه اون لا ما ها هم وقتی پيدا می کرديم، تازه باس می نشستيم و شرح وظايف فردای بعد از انقلابو می خونديم تا......چی؟! تا خبر رسيد که انقلاب داره مياد! گفتيم حالا باس چيکار کنيم؟! گفتن، فعلن هيچی. بمونين خونه، خبرتون می کنيم. گفتيم چشم و اونوقت، در و پنجره ها رو رو خودمون بستيم و نشستيم خونه. سيگار اولو هنوز تموم نکرده بوديم که خبر اومد انقلاب اومده وو باس هر کسی بره سر پست خودش. گفتيم چشم و زديم بيرون. حالا، بيرون چه خبر بود؟! نمی خوام سرتو درد بيارم. خودت می دونی که چنان بگير بگير و بچاپ و بچاپ و بکش بکشی بود که خدا می دونه. ما هم افتاديم وسط و شروع کرديم به کار. اونهائی که باس دستگير می شدن، دستگيرشون کرديم. يه عده شون هم که باس همونجا درجا کشته می شدن، کشتيمشون. بقيه شون که باس تا دستور ثانوی در بازداشت می موندن، نگهشون داشتيم. کار ديگه مون هم که تصرف مراکز کليدی بود که همه شونو گرفتيم و درش هم يه قفل زديم. بعدش هم تشکيل کميته ها بود و سپاه و جهاد و بگير و بيا بالا تا دادگاه انقلاب و مراکز رای گيری و نخست وزيری موقت و بعدش هم رئيس جمهور! مگه کسی باورش می شه؟! برای همينه که حالا میگن دست خارجی تو کار بوده! کدوم خارجی؟! خارجی جيگرشو نداره. خايه می خواد که کسی دست دراز کنه سوی اين مملکت. به ولای علی قسم که با همين قمه مثل خيار می پرونمش! دو تيکه اش می کنم! خيال کردن! نه داداش از اين خبرها نيست. همه ی اين حرفا برای اينه که می خوان بزنن تو سر مال. مال من. مال تو. مال اون يکی داداش! حالا، وقت و زحمت و خرج و حمالی هاش به کنار، تازه می خواستيم مثلا بشينيم و يه نفسی بکشيم که سر و کله ی آقايون پيدا شده و برامون دادگاه علم کردن. حرفشون هم اينه که باس معلوم بشه چه کسی قرقو شکسته؟! خب، معلومه ديگه؛ همونی که قرقو گذاشته! کی غير از اون خايه شو داره که قرقو بشکنه؟! حالا اگه ازشون بپرسی که کی قرقو گذاشته بوده که بعدش يکی اومده و اونو شکسته؟! فورا میگن اونش ديگه به اونا مربوط نيست. خودتون برين بگردين و پيداش کنين! پيداش کنيم؟! چی چی رو پيداش کنيم؟! يارو زده وو برده وو اينا هم به گردش نمی رسن!... سلامتی).
( نوش جان).
(حالا، تازه رفتن و چسبيدن به قضيه ی کشتار نفت! قضيه ی ماشين قربونی! يا رفتن مثلا دنبال شناسنامه ی علی پادو! يا مثلا رفتن بيخ اون علی هه رو گرفتن که چرا با سفارتخونه ها رفت و اومد داشته؟! يارو خودشو چاک می ده و می گه باباجان کارم بوده! ولی مگه به خرجشون ميره! اون علی ديگه رو گرفتن – علی طلبه! – جرمش چيه؟! هيچی. مدرک حجت الاسلاميش، قلابيه! هرچه ميگه باباجان! من اين مدرکو از دست خود انقلاب گرفتم! می خندن بهش و ميگن کدوم انقلاب؟! همون انقلابی که زده به چاک والان فراريه! اون يکی ديگه، مدرک آيت اللهيش درسته، چون قبل از اومدن انقلاب گرفته بوده، اما جرمش اينه که هفت تا زبون بلته! ميگن آيت الله و هفت تا زبون بلد بودن، يعنی چه؟! اونوخت، پرونده، پشت پرونده که اولا مدارکای دکتر و مهندس و آيت الله و حجت الاسلاميشون، ازحاتم بخشی های انقلاب بوده و يا ... چی؟! و يا پول می دادن و تو داخل براشون ميساختن و يا ... چی؟ً و يا از خارج وارد ميکردن! ثانيا، همه شون، مقرری شونو از شرکت نفت می گرفتن! حالا اگه يکی بپرسه که کدوم شرکت نفت؟! می گن اونش ديگه به تو مربوط نيست! يا مثلا، اون علی ديگه رو، از سر کارش، کشون کشون آوردن و حالا بزن و کی نزن. بيچاره داد می زنه و می گه آخه باباجون کار من تو قلعه بوده، من با کازينو چيکار داشتم؟! ولی يارو، نه ور داشَته و نه گذاشته، می گه حالا کجاشو ديدی؟! منتظريم پرونده های بنگاه معاملات ملکی و خريد و فروش ماشين و سيگاری های کنار خيابونت هم در بياد! اون يکی داداشو، از توی بانک آوردن- علی بانکی!- مثل اينکه اونم دستش تو کار داداشه بند بوده. راست و دروغش به گردن خودشون. ولی می گن کافه های اطراف ميدون قرق او بوده. حالا، اين ها به کنار، علی مسيو وعلی اوکی رو بسوک! کاشی به عمل اومده که آقايون اصلا مال اونور بازار بودن و قاچاقی تو اينور بازار می پلکيدن و زاغ سيای علی بزرگه رو چوب می زدن. می گن راپرتشونو علی يوف داده. يک عده هم می گن که نخير. دست هر سه نفرشون تو معامله بند بوده. از قرار معلوم، طرف مياد سر قرار و می بينه که جنس اونجا است، اما کسی اون دور و ورا نمی پلکه. شکش می بره و می زنه به چاک. سر راه، می خوره به تورعلی دلال. علی دلال رو هم که می شناسيش. شامه اش خيلی تيزه وو بلته چطوری ته و توی قضيه رو در بياره. خلاصه، علی آقائی که شما باشی، خر يارو رو همونجا می گيره و کارو تموم می کنه. حالا جنس چی بوده؟! ديگه اونو افشاء نمی کنن! به صرفشون نيست! ولی بعدا معلوم می شه که علی يوف و علی طلبه و علی اوکی، سر يه قضيه ی ديگه گير بودن و دير رسيدن سر قرار. بعدش هم که می رسن می بينن که نه از جنس خبريه و نه از طرف جنس. سر اين قضيه، عصبانی می شن و می زنن تو پر هم. علی دلال هم تو اين وسط بی کار نمی شينه وو می پره و می ره وو چند تا آجان خبر می کنه. دعوا که شروع می شه، آجا نا می پرن وسط و آقايونو دستگير می کنن. بعدش هم صورت مجلس می کنن و شاهد هم، می شه خود علی دلال، با همون چندتا آجانی که خودش آورده! خلاصه، سرتو درد نيارم، معلوم نيس چی اون وسط می گذره که تا برسن کلانتری، علی طلبه غيبش می زنه. علی مسيو و علی اوکی هم، به بهونه ی دست به آب رفتن جيم می شن. می مونه علی يوف که می اندازنش تو هلفدونی تا آب خنک بخوره. حالا، قضيه چيه که علی بورسی اين وسط پيداش می شه و می زنه که علی يوف رو از زندون بياره بيرون، اونو ديگه خدا می دونه! فقط می گن، پشت علی بورسی، علی دلال واستاده. پشت علی دلال هم علی اوکی و علی مسيو. و پشت سر همه شون، علی طلبه. آدم سر در نمياره به خدا! از يک طرف، يارو، آجان مياره رو سرشون و از يک طرف هم، شاهد قضيه می شه وو از يک طرف هم ، علی بورسی رو ميندازه وسط که علی يوف رو از زندون بياره بيرون و... تازه، شايع می شه که همه ی اين قضايا، زير سرعلی يوف بوده. زندون و مندون و کشته شدنش هم، برای اينه که می خوان رد گم کنن. ولی اگه نظر منو بخوای، می گم که همه ی قضايا، زير سر علی دلاله. از کجا معلوم که طرف جنس خودش نبوده؟! پای من و تو وو علی خارجه و علی کراواتی و مراواتی رو هم بی خود به ميون کشيدن. حاج علی تکيه و حاج علی دولت و حاج علی ميدونی هم، اصلا قضيه شون يه چيز ديگه اس. می مونه علی پادو و اوستا علی!... سلامتی ).
(نوش... حالا، گير قضيه در کجا است، من نمی دانم! ولی بايد يک چيزهائی باشد که اينقدر امروز و فردا می کنند! می گويند، دست رو هر پرونده ای که گذاشتنه اند، يک چيزهائی از تويش در آمده است و توی هر کدام از آنها، علی پادو يک سر قضيه بوده است و استاد علی يک سر ديگرش! آن وسط و مسط ها هم يه طوری پای علی دلال گيراست! از توی چندتا شان هم، اسم علی مسيو و علی اوکی و علی يوف در آمده است! برای همين هم سوء ظنشان متوجه سفارتخانه ها شده است. می گويند که سر نخ قضيه می رسد به صد سال پيش. يکی دو موردش هم سابقه اش از صد سال بيشتراست. وضعيت، حسابی گيجشان کرده است. مثلا، متهم، شصت سالش است، اما پرونده ای که برايش در آمده است، تاريخش نشان می دهد که بايد صد سالش هم بيشتر باشد! عکس و مکس و اثر انگشت و منگشت و اين طور چيزهايش هم، همه اش درست است و مو، لا درزش نمی رود. ولی سن متهم با آن چيزی که در پرونده آمده است، نمی خواند! در يک جاهائی هم، مثلا اسم علی پادو، شده است علی استاد. يا علی استاد، شده است استاد علی. يا استادعلی، شده است، علی آخوند. يا علی آخوند، شده است حاج علی آقا. و حاج علی آقا، شده است حاج علی آقا مسيو. و حاج علی آقا مسيو، شده است علی دلال. وعلی دلال، شده است علی اوکی. و علی اوکی، شده است علی پادو و... بگير و برو تا بالا! همينطور،اين، شده است آن. و آن، شده است، اين. در دادگاه گفته اند که پرونده مشکوک به نظر می رسد و بايد دو باره بررسی بشود! قضيه کشيده است به آن بالا بالاها. بعدش دادگاه انقلاب آدم فرستاده است که قضيه را بررسی کنند که از چه قراره است؟! دادگاه انقلاب را هم که خودت در آنجا کار کرده ای و می دانی که دست رو هرکسی بگذارد تا دل و روده اش بيرون نريزد دست از سرش بر نمی دارد! اما اين دفعه، قضيه فرق می کند. چون، پای خود دادگاه هم در آن گير است! منظورم پای خود علی قاضي است. از قديم گفته اند: وای به وقتی که بگندد نمک! آنوقت، همين آقا، رو ميکند به من و ميگويد خوبست که خودت تا همين ديروز قاضی بوده ای! می گويم اتفاقا، بدتر! چون به قول معروف، بلانسبت تو، سگ داند و چوپان که در انبان چيست!... سلام).
( نوش... می دونی که تو دادگاه، اول حکم رو صادر می کنن، بعدش می رن دنبال مدرک جمع کردن و پرونده درست کردن. به همين آقا می گم جرم من ديگه چی بوده که اخطااريه برام فرستادين؟! می گه والله نمی دونم. از قرارمعلوم، باس مجرم باشی ديگه! می گم آخه، با کدوم جرم؟! با کدوم مدرک؟! با کدوم شاهد؟! می گه والله چی بگم! من مجری حکمم نه حاکم! می گم يعنی چی؟! پس اين حکمو، کدوم ننه قمری صادر کرده؟! می گه خودت بهتر می دانی! ازش خواهش کردم که اگه ممکنه، بذاره يه دور، خودم پرونده مو بخونم. حالا بماند که چقدر فيس و افاده فروخته به ما وو تاقچه بالا گذاشته تا خلاصه، آخرش رضايت داده که پرونده رو، فقط برای يک شب بذاره پيش من. البته چندتا پاسدارهم گذاشته بود بالای سرم که دو ساعت به دو ساعت کشيک منو بدن که مبادا يه وقت اون وسط، برگه ای ، چيزی گم و گور بشه! حالا باز خدا پدرشو بيامرزه که همين گذشتو کرده. توی اين بگير و بکش ها، خودش خيليه! خلاصه، پدر خودمو در آوردم تا تونستم يک شبه، اونم چند صفحه در ميون، همچی بگی و نگی، يه نگاهی به پرونده بندازم و يه چيزهائی دستگيرم بشه. اولا، اينکه حکم اعدام و معدامی تو پرونده نديدم. علی قاضی می گه، علتش اينه که نمی خواستن خارج از مقررات و زودتر از موعد مقرر تو جريان کارم بيفتم. خب، اينش منطقيه. خود من هم که تو دادگاه بودم همين کارو می کردم. تازه، دعوای من اصلا سر اين چيزها نيس. دعوای من، سر اصل قضيه اس. سر اصل انقلابه! سر اينکه گفتم، قضيه ی انقلاب، از همون اولش، قضيه ی شريکی و شراکتی بوده! مگه نبوده؟! مگه نگفتن که آووردن انقلاب هزينه داره! هزينه هاش با هم، سودا و ضرراش هم، با هم ؟! مگه نگفتن مثل يه قماره! ببريم با هم برديم و ببازيم هم با هم باختيم؟! مگه من غير از اين گفتم که حالا باس بشينم پشت خط و منتظربشم که کی احضارم کنن! خداوکيلی قضيه، اولش از کجا شروع شد؟! مگه نيومدن تو بازار و گفتن که قراره بازارو بکوبن و به جاش يه سوپر مارکت بزرگ درست کنن؟! گفتن يا نگفتن؟! روزی که اومدن بازار، يادت مياد؟! سردسته شون کی بود؟! حاج علی معمار و پسرش که تازه مهندس شده بود و از خارج اومده بود. درسته؟! خب. چند سال قبلش هم که علی صراف دعوای بانک ها رو علم کرده بود، مگه همين حاج علی پيشنماز نبود که بعد از نماز مغرب و عشاء، رفت بالای منبر و گفت که منظورشون از همه ی اين دفتر و دستک ها، ضديت با اسلامه؟! گفت يا نگفت؟! اونوخت کی بود که منو کشوند کنارو گفت يه جای قضيه بو می ده، ما نستيم؟! اونوخت، اونی که اول کشوی دکونشوکشيد پائين و گفت که اين ازما، ديگرون وظيفه ی دين و دنياشونو خودشون بهتر می دونن، کی بود؟!... به سلامتی).
( نوش جانت... درآن روز، علی معلم کجا، و علی سبزو علی سفيد و علی سرخ کجا، و علی پادو کجا ايستاده بودند؟! يادت می آيد که ازتو پرسيدم اين علی معلم، ديگر اينجا چه می کند؟! و تو گفتی که دارد دنبال يک عمده فروشی می گردد که برای بچه های بی بضاعت، قلم و دفتر بخرد! به تو چه گفتم در آنروز؟! يادت آمد؟! حالا هم حتما شنيده ای که رفتاه اند و با بچه های مسجد پائين، دست به يکی کرده اند و دارند يک کارهائی می کنند که خودشان را برسانند به آن بالا بالاها و بعد هم تشکيل يک دادگاه ملی، برای رسيدگی به وضع کشته ها و زنده به گور شده های خاوران و اعدام شدن ناگهانی آن پنج شش هزار زندانی سال شصت و هفت و قتل های زنجيره ای و... ).
( باشه! علم کنن! دادگاه علم کنن! اما تو اون دادگاه، قبل ازاونيکه بخواين بيان و پرونده ی کشت و کشتارای حاجيتو روی ميزدادگاه درازکنن، باس دست کم کمش، جواب چند سؤال جزوی منو راجع به اينکه چه کسانی رفتند وخايه مالی انقلابو کردن و با سلام و صلوات آوردنش و چه کسانی کشت و کشتارای پشت صحنه های تظاهرات و کشت و کشتارای پشت مسجد رفاه و بعدش هم بمبگذاری تو دفتر حزب و نخست وزيری و... بازهم بگم؟! باشه! علم کنند! اونا، بگن، ما هم ميگيم! چيزی که عوض داره، گله نداره! داره؟! حساب حسابه، کاکا برادر. درسته؟! به قول معروف، اگه از اسب افتاديم، از اصل نيفتاديم داداش! افتاديم؟!).
( حالا چرا فورا به خودت گرفتی؟ قسم به همين عرقی که میخوريم منظورم به تو نبود!... به سلامتی).
(نوش... منظور منم به تو نيس بابا! به اوناس! به قول معروف که ميگن در ديزی بازه حيای گربه کجا رفته، حالا شده حکايت ما! اين روزا، اوضاع مملکت به جائی رسيده که توی سرهرسگ و گربه ای که بز نی، از تو سوراخ کونش، صد تا دکتر و مهندس و مافوق ليسانس و پرفسور و نميدونم چی چی شناس و....).
( اقلا، يک بلانسبتی، چيزی!).
( گفتم که بلانسبت! نگفتم؟!).
( نه، نگفتی!).
( خب، حالا ميگم. بلانسبت شوما! چاکرتم هستم!).
(آقائی!... سلام).
(نوش... آره، اونم چه آدمائی! همونائی که بعد از اومدن انقلاب، سايه ی هرچه دکتر و مهنس که هيچی، سايه ی ليسانس و ديپلمش رو هم با تير ميزدن!... سلام).
( نوش جانت).
( يکی از اونا، همين رفيق خود ما، علی جيغ جيغو!).
(علی دکتر؟!).
(دکتر چيه؟! بگی علی دکتر، بهش بر ميخوره! باس بگی پرفسور! حتما يادت هست که اون اولای اومدن انقلاب، تو کميته، چه بلائی سر اون ضد انقلابيای دکتر و مهندس بيچاره می آوورد! يادته که هروخت مستراح کميته پر ميشد و گه های توش می زد بيرون، میرفت جلوی اتاق زندونيا وو داد می زد که:" گه های برادرا از تو مستراح زده بالا! مهندسا و دکتراش، بدووند بيرون! يالله! يادت اومد؟!).
( نه، يادم نمی آيد! کدام کميته بود؟).
( ای بابا! کميته ی "سر بند" ديگه ! کميته ی پشت مسجد و که خالی کرديم، رفتيم کميته ی "سربند" ديفال به ديفال شهرداری بود ديگه!).
( من بعد از کميته ی مسجد، ديگه با شما نيامدم. رفتم دانشگاه).
( ای کاش منم با شوما می اومدم!).
( کجا؟).
(دانشگاه).
( ديپلم نداشتی. می خواستی هم نمی توانستی!).
( چطونميتونستم! مگه علی فرفری داشت که رفت؟!).
( فرق می کند!).
( چه فرقی؟!).
( البته، تقصير خودت هم بود. نخواستی).
( چطو نخواستم؟!).
( آره خب، البته، به نوعی، حق با تو هم هست. در آغاز انقلاب، تقسيم پست ها، ربطی به خواستن و نخواستن ما نداشت. اصل بر توانستن بود. و گرنه، اگر قرار بر خواستن بود که خودت ميدانی من هميشه آرزو داشتم خلبان بشوم! منتهی در آن زمان، بيرون کشيدن دانشگاه از دست ضد انقلاب ، در اولويت بود تا خلبان شدن!).
( آره، ميدونم! ولی به ته قضيه که برسی خيلی فرق ميکنه! جنابعالی دوست داشتی خلبان بشی، حاجی گفته که نخير! بيا و برو بشو مسئول انقلاب فرهنگی و و دانشگاهو از دست ضد انقلاب بکش بيرون! من بدبخت چی؟! دوست داشتم که بشم هنرمند و برم تو کار تليويزيون و تئاتر و فيلم و اينجور چيزا که حاجی گفت نخير! شما باس بری تو کار دستگيری ضد انقلاب وبعدش هم زندون و زندونيا وو... ).
(ولی، زندون هم خودش يک نوع دانشگاه است!).
(سيامون نکن ديگه!).
( به هر حال، خودت نخواستی! مگر کم بودند آدم هائی که قبلا در کميته وسپاه و زندان کار کرده بودند و بعدا منتقل شدند به وزارت امور خارجه؟! اشکال از خودت بود! خودت نخواستی! ).
( من نخواستم يا حاجی؟!).
( حاجی نمی خواست، اما خودت هم بی تقصير نبودی! بايد نشان می دادی که آن کاره نيستی!).
(يعنی چی باس نشون می دادم که اونکاره نيستم؟!).
(يعنی نشون می دادی که اهل بگيرو بزن و بکش نيستی!).
( مگه شماها، توی کميته، ضد انقلابو نمی گرفتين و نمی زدين و نمی کشتين که حاجی فرستادتون دانشگاه؟! مگه تو دانشگاه، کم از ضد انقلابيا گرفتين و زدين و کشتين که فرستادنتون وزارت امر خارجه؟!).
( درآغاز پيروزی هرانقلابی، دستگيرکردن ضد انقلاب، جزء طبيعت انقلاب است! به قول معروف که می گويند: گرحکم شود که مست گيرند، در شهر هر آنکه هست گيرند!).
( چرا فقط دستگيرکردن؟! چرا خوردن و بردن مال ضد انقلابو، و زدن و کشتنشونو از قلم ميندازی؟!).
( چه می خواهی بگوئی!).
( می خوام بگم که نامرديه. منظورم به تو نيس به خدا! منظورم به اونائيه که از خريت آدمائی مثل من سوء استفاده کردن!).
( چه سوء استفاده ای؟!).
( خب!... ولش کن بابا!).
( نه، بگو!).
( نمونه اش همين علی فرفری! چقدر اموال منقول و غير منقول مردمو به بهونه ی ضد انقلابی بودنشون بالا کشيد و چقدر از اونارو انداخت تو زندونو چقدرشونو گذاشت جلوی ديفال وبعدش هم رفت تو کاردانشگاه و انقلاب فرهنگی و بعدش هم وزارت و کالت و حالا هم رفته تو کار صادرات و واردات ودختراش و پسراش، همه شون دکتر و مهندس و کارگردان و روزنامه نگار و از دم ضد انقلاب! پسر کوچيکش الان تو انفراديه ! باباش سفارششو کرده. گفتم بيارنش دفتر! بهش ميگم تو ميدونی وقتی شعار مرگ بر ديکتاتور ميدی، شامل بابات هم ميشه که از خدمتگزارای به انقلاب بوده و هنوزهم داره خدمت ميکنه؟! ميگه اونی که خدمتگزار انقلابه نميتونه ديکتاتور باشه. چون شعار انقلاب "استقلال و آزادی" بوده! ميگم چرا جمهوری اسلاميشو جا ميندازی. مگه جمهوری اسلامی شعار انقلاب نبوده ؟! ميگه چرا. اما اولويت با " استقلال و آزاديه" و اگر نه شعار انقلاب ميشد " جمهوری اسلامی، استقلال، آزادی". ميگم...).
( باز خوب است که هنوز جمهوری اسلامی را قبول دارد. بچه های من که ازدم زده اند زير همه چيز و می گويند فقط آزادی!).
( مبارک است!).
( دنيا عوض شده است. حق دارند. ندارند؟!).
( والله چی بگم!).
( بچه های خودت چه؟).
( خدا را شکر، بچه های من همه شون سرشون توی کار و کاسبی خودشونه و کاری به کار سياست ندارن. اکثر نوه هام هم که از دم افتادن تو کار هنر و فيلم و نقاشی و موسيقی وو نبيسندگی و از اين جور کارها، خدا را شکر اهل سياست نيستن).
( مگر می شود کسی هنرمند و فيلمساز ونقاش و نويسنده و اهل موسيقی باشد و کاری به کار سياست نداشته باشد؟!).
(منظورم اينه که اهل مرده باد و زنده باد گفتن و زدن و کشتن و اينا نيستن. مثلن يکی از نوه هام، نقاشه. يه نقاشی کشيده که توی اون، يه زندونی که ميله های جلوی پنجره ی زندون رفته تو تنش، توی زندون ايستاده و داره جيغ ميکشه! نقاشيه رو زده به ديفال اتاقش. خب چی بگم؟ يکی ديگه شون يه فيلم کوتاه ساخته که وزارت ارشاد بی خود و بی جهت توقيفش کرده! نوه ی دختريم رفته توی اين گروه های موسيقی زير زمينی که....).
( نوه هايت از نوع شغل و گذشته ی تو مطلع هستند؟!).
( چه گذشته ای؟!).
(به سلامتی).
( نوش... حرف توی حرف آوردی، يادم رفت داشتم راجع به چی حرف می زدم!).
(داشتی راجع به انقلاب می گفتی).
( نه... يادم اومد... داشتم راجع به شريکم می گفتم!... آره.... داشتم می گفتم که تو تابستون، ضل گرما، رفتم د ر دکونش. برگشته يه جوری به ما نيگا می کنه که هرکی ندونه، فکر می کنه که ما شوهر ننه شيم يا نوکر باباش! دريغ از يه ليوان آب که بده به دست ما! آقا، مارو ديده و شناخته. خوب هم شناخته، ولی سرشو انداخته پائين و به بهونه ی ورداشتن گوشی تليفون جيم شده. بعدش هم که رفتيم تو کارگاه، شاگرداش دوره مون کردن و يکی می گه، چطوری علی سرهنگ؟! اون يکی ديگه می گه، چطوری علی اوکی؟! همينجوری اسم بوده که روی ما گذاشتن؛ علی سرخه، علی سفيده، علی خارجه، علی مسيو، حاج علی، علی آخوند، علی يوف، علی دلال، علی کله، علی کراواتی و علی فلان و فلان! تو بودی چيکار می کردی؟! واميستادی و تماشاشون می کردی که همينجور برن و بيان و ليچار بارت کنن؟! نه. به خدا قسم که دست کم کمش، می زدی و چندتاشونو لت و پار می کردی. نمی کردی؟! به خدا می کردی. ولی ما چی گفتيم؟! هيچی. سرمونو پائين انداختيم و رفتيم، تا... شده صبح روزی که قرار بوده انقلاب بياد و داشتيم از اونجا رد می شديم که ديديم آقا داره از خونه اش مياد بيرون. رفتيم جلو سلامش کرديم. جواب نداده. پرسيديم ازش کجا می ره؟ اگه می ره شرکت برسونيمش. همين يک کلمه به جون تو. اونوقت، ديديم رنگش پريده و به ما گفته: کدوم شرکت؟! نکنه خواب نما شدی؟! ما شرکتمون کجا بوده؟! فهميديم که ترسيده. چون فکر کرده که انقلاب داره مياد و ما اومديم شرکتو از دستش در بياريم. خب، چيزی نگفتيم و رفتيم پی کارمون که زده و انقلاب اومده. اونوقت ديديم فورا سر و کله ی آقا پيدا شده و داره صحبت از شراکت و اينجور چيزها می کنه. ما هم در جوابش گفتيم: کدوم شرکت؟! ما شرکتمون کجا بوده؟! بعدش آقا برگشته و می گه: پس يهو بزنين زيرش و بگين که ما شريک نيستيم ديگه! می گم شريک توی چی علی آقا؟! می گه شريک توی انقلاب علی آقا! حالا، تو فکر می کنی که من باس چی جوابشو می دادم؟! هيچی. فقط گفتيم که اينش رو ديگه دادگاه تعيين می کنه! اينو که گفتيم، ديديم که آقا رفته توی لب! چرا؟! چون حکم دادگاه معلومه ؛ يا ميگه که آقاجون، جنابعالی از اين لحظه به بعد، اعدام هستی يا.... چی؟ً يا ميگه که نخير، اشتباه شده. جنابعالی از اين لحظه به بعد، رئيس جمهور هستی! والسلام.اينکه ديگه تو لب رفتن نداره! داره؟!).
(به سلامتی).
(نوش).

شنبه ۳۱ اکتبر ۲۰۰۹

حواستان را جمع کنيد!!با دقت بخوانيد! ممکن است که من- آگاه يا نا آگاه- حقيقتی را لوث کرده باشم.ازرجوع به خدا وعقل و وجدانتان هم غافل نشويد

بیانیه شماره ۱۴ میرحسین موسوی در آستانه سیزدهم آبان
ما تا انتها بر سر خواسته‌های خود مستحکم خواهیم ایستاد
شنبه ۹ آبان ۱۳۸۸ - ۳۱ اکتبر ۲۰۰۹
بسم الله الرحمن الرحیم

در تاریخ معاصر ما سیزدهم آبان یادآور سه حادثه است. در نخستین از این رویدادها امام خمینی از ایران تبعید شد و نهضت در فترتی سیزده ساله فرورفت. رژیم شاه پس از به دست آوردن چنین نتیجه‌ای باید خود را شماتت کرده باشد که چرا این راه حل ساده را پیش از آن به کار نبست. یک قیام بود و یک امام که وقتی از صحنه دور شد دیگر چیزی از شور تحول‌خواهی باقی نماند. آیا به راستی امام خمینی در حرکتی که آغاز کرد تنها بود؟ هرگز چنین نبود، زیرا هرگز چنین نیست که یک فرد بتواند به تنهایی در صحنه جامعه تحولات نمایان ایجاد کند. پیروان او بسیار بودند، اما آنان شبیه به یارانی نبودند که سال‌ها بعد پیرامونش را گرفتند، آن زمانی که گفت «رهبر ما آن طفل سیزده ساله است …»
دومین سیزدهم آبان روز رهبران سیزده ساله است؛ دانش‌آموزانی که برای تظاهرات در محوطه دانشگاه تهران گرد آمده بودند و مورد یکی از سبعانه‌ترین کشتارها قرار گرفتند. تجربه رژیم از حوادث دهه چهل بود که موجب چنین حرکات خونینی شد. تصور بر آن بود که اگر با همان قاطعیت گذشته عمل کنند از نو به همان نتایج خیره‌کننده دست می‌یابند، حال آن که زمینه اجتماعی کاملا تغییر کرده بود؛ زمین تغییر کرده بود و زمان تغییر کرده بود و مهمتر از آن جان انسان‌ها تغییر کرده بود. دیگر حکومت شاهنشاهی با یک امام تنها روبرو نبود. این بار کسانی گرد او جمع شده بودند که شاید به اندازه پدرانشان او را نمی‌شناختند یا سخنانش را نشنیده بودند، اما به اندازه امام خود شور در سینه داشتند؛ آنها همچون پدرانشان برای به راه ‌افتادن لازم نبود که پی‌درپی شماتت شوند.
درباره سومین سیزده آبان بسیار گفته شده است، تا جایی که بعید است کمترین اطلاعی از آن ماجرا ناگفته مانده باشد؛ از جمله آن که در این رویداد امام از دانشجویان مسلمان پیروی کرد. ظاهرا این دانشجویان بودند که خود را پیرو خط امام می‌خواندند، اما در واقع این امام بود که حرکت آنان را دنبال نمود. قطعا هیچ‌یک از رهبران و فرماندهان انقلاب در شکل دادن به آنچه در این روز اتفاق افتاد نقشی نداشت. حتی خود دانشجویان تصور می‌کردند بعد از چند روز حادثه تمام می‌شود و به خانه‌هایشان باز می‌گردند. ولی امام این رویداد را پیگیری کرد و آن را انقلابی بزرگ‌تر از انقلاب اول نامید. تنها امامی که درد یک سکوت سیزده ساله را چشیده باشد می‌داند که جامعه‌ای شکل‌یافته از چوب‌های فرمانبر و خشک از خود جوششی ندارد و حیات پاکیزه‌ای ندارد. او مردم را رهبر می‌پسندید، زیرا می‌دانست که گذر از یک گردنه تاریخ برای سعادت هیچ ملتی کافی نیست. آنان باید از چنان خودانگیختگی و بصیرتی برخوردار شوند که در هر عصری و نسلی بتوانند راه را از بیراهه بشناسند و بپیمایند. مردم ما امروز رهبرانند و این همان آرزوی بزرگی است که امام برای آنان داشت. او ما را دعوت ‌کرد به سوی آن چیزی که ما را زنده می‌کرد.
آنک سیزدهم آبان، این سبزترین روز سال دوباره از راه می‌رسد. آیا امروز قابل‌تصور است که حرکت مردم بر اثر بازداشته شدن همراهی از همراهی خاموش شود؟ اگر اینگونه باشد دستاوردهای چهل و پنج سال تاریخ معاصر خود را از دست داده‌ایم، و اگر چنین نباشد این نشانه‌ای از ریشه‌های انقلابی ماست. ما به اتکای این ریشه‌هاست که سبز شده‌ایم، ریشه‌هایی که اگر از آنها دور شویم به همان چیزی تنزل خواهیم کرد که مخالفان مردم آرزو می‌کنند. به این خاطر است که جا دارد با هر تلاش افراطی در این جهت برخوردی احتیاط‌آمیز داشته باشیم.
حرکت ما از واگذار کردن اسلام به جبهه خرافه‌پرستان و سپردن انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان، از ناچیز شمردن میراث و میوه مبارزات یک‌صدساله مردم ایران و جایگزین کردن آن با تصوراتی گنگ، و از جدایی و بیگانگی نسبت به ریشه‌های تاریخی‌اش نفع نمی‌برد، و اگر برخی دولت‌های بیگانه بر ترویج چنین تمایلاتی اصرار دارند شاید در این کار سودی ملاحظه می‌کنند. آنها اگر لازم باشد با وجدانی آرام بر سر جنبش امروز ایرانیان پشت میز معامله می‌نشینند و به همان مقدار آزادی و توسعه سیاسی که در کشورهای همسایه‌ وجود دارد برای ملت ما قناعت می‌کنند و در این قناعت قابل سرزنش نیستند. این ما هستیم که اگر مصالح خود را به درستی تشخیص ندهیم باید ملامت ‌‌شویم.
این روزها هر نگاهی که به نگاهی می‌افتد از پیروزی می‌پرسد. کی به آن می‌رسیم؟ چه چیز ما را به آن می‌رساند؟ کدام قدم و اقدام آن را به پیش می‌اندازد؟ و چه چیز آن را کمال می‌بخشد؟ تمامی وجود ما دعا و سوال است و وعده خداوند که فرمود هر آنچه مسئلت کنیم مقداری از آن را اجابت خواهد کرد. و آتاکم من کل ما سالتموه. (و از هرآنچه از او خواستید به شما داد). همین که خواسته‌ای در جامعه متولد می‌شود دیگر هیچ کس قادر نیست از برآورده شدن آن ممانعت کند و دولت‌ها تنها می‌توانند بر مقادیری چون زمان و میزان و شکل تحقق آن تاثیر بگذارند.
آیا ما هم می‌توانیم بر این مقادیر اثر داشته باشیم؟ آری. المعروف بقدر المعرفه؛ انسان‌ها به قدری که بصیرت و آگاهی از خود به نمایش می‌گذارند در خور نیکویی‌ها قرار می‌گیرند. کما این که در این چند ماه مردم ما بیش از آن که از رنج‌های خود گنج به دست آورده باشند از برکات خردمندی خود بهره‌مند شده‌اند.
راه سبز ما یک مسیر عقلانی است و این یک بشارت است، زیرا نشان می‌دهد که ما تا انتها بر سر خواسته‌های خود مستحکم خواهیم ایستاد. اگر دچار تندروی و رفتارهای افراطی بودیم شک نکنید که با دستانی خالی از نیمۀ راه باز می‌گشتیم، زیرا افراط راه را برای تفریط باز می‌کند. اگر برای قبول این حقیقت به مثال نیاز دارید به سیاست خارجی دولتمردان بنگرید. همان وقتی که آنان مناسبات بین‌المللی کشور را به اغراض تبلیغاتی آلوده کردند و از خردورزی و متانت کناره گرفتند می‌شد حدس زد که به زودی مصالح بلندمدت مردم را به هیچ معامله خواهندکرد. شانزده سال پیش از این تهیه سوخت برای تاسیسات هسته‌ای تهران امری بود که نه مسئولان و نه رسانه‌ها انجام آن را یک خبر مهم تلقی نمی‌کردند. امروز قسمت اعظم محصول فعالیت‌های هسته‌ای کشور ،که این همه جاروجنجال به خود دیده و چندین تحریم برای ملت به همراه آورده است، گویا باید برای تامین همین نیاز ساده تحویل کشورهای دیگر شود، شاید بعدها لطف کنند و اندکی سوخت در اختیار ما بگذارند. آیا این یک پیروزی است؟ یا یک تقلب آشکار، که چنین تسلیمی فتح‌المبین نامیده شود؟دولتمردان نه مشکلات جهان را حل کردند و نه بر حقوق تردیدناپذیر ملت خود تاکید نمودند، که با گشاده‌دستی از این حقوق عقب نشستند. آنها نشان دادند که حتی در تسلیم شدن و کرنش کردن افراط‌گرند. حتی اگر با تلاش دلسوزان از واگذاری دستاوردهای کشور در زمینه انرژی صلح‌آمیز هسته‌ای جلوگیری شود از عواقب افراط و تفریط‌های دولتمردان ایمن نشده‌ایم، زیرا رفتارهای آنان زمینه را برای اجماع بین المللی جهت اعمال تحریم‌ها و فشارهای بیشتر به ملت ما فراهم کرده است.
چیزی که ما می‌توانیم از این ماجرا بیاموزیم آن است که خود دچار افراط نشویم. دیر یا زود – بلکه به امید خدا بسیار زود – مخالفان مردم صحنه را ترک می‌کنند. آیا آن روز باید کشوری تخریب شده برای ملت باقی بماند؟ آن چیزی که امروز باید نگران آن باشیم مصالح کشور است، زیرا کشور جز صاحبان اصلی‌اش کسی را ندارد که در این باره ابراز نگرانی کند. ساختن فردا را باید از امروز آغاز کنیم. باید برای فردا چنان مهیا باشیم که اگر همین فردا از راه رسید یکه نخوریم. باید هریک از ما مردم نه فقط نقش پیشوایی که مسئولیت آن را نیز بر عهده خود احساس کنیم.تاکید بر اجرای بدون تنازل قانون اساسی یک راهبرد کلیدی برای ساختن فرداست. با چنین راهبردی ما در تاریکی قدم نمی‌گذاریم و میراث‌های به جا مانده از مبارزات نسل‌های پیشین را به هیچ تقلیل نمی‌دهیم. و هر آنچه از آرمان‌ها و خواسته‌هایمان که جا بماند با زندگی‌های خود آن را به دست می‌آوریم، زیرا ساختار ظاهری هرگز تمام آن چیزی، بلکه قسمت اصلی آن چیزی نیست که در جامعه واقعیت دارد. بخش اصلی این واقعیت زندگی‌های ماست. دستگاه ظاهری می‌تواند فرزندان انقلاب را همچون تبهکاران دستگیر کند و لباس‌های تحقیرآمیز بر قامتشان بپوشاند و مردم می‌توانند با نگاهشان از آنان قهرمان بسازند و به آنان افتخار کنند. در این رودررویی کدامیک برنده‌اند؟ دستگاه ظاهری می‌تواند آنان را در دادگاه‌های نمایشی محکوم کند و نگاه مردم می‌تواند آنان را در پیشگاه وجدان خویش حاکم بداند. به راستی کدامیک از این دو در واقعیت جامعه حکومت می‌کنند؟ دستگاه ظاهری با برخوردهای توهین‌آمیز خود خانواده‌های آنان را سرافکنده و خوارشده می‌خواهد و نگاه‌های مردم آنان را در عین تلخ‌کامی‌هایی که می‌چشند سربلند می‌بیند. کدامیک از این دو نگاه بر احساس این خانواده‌ها چیره است؟ دقت کنید که تنها در نگاه مردم این همه قدرت وجود دارد و تا اینجای کار هنوز حرفی از دیگر توانایی‌های آنان نگفته‌ایم. دستگاه ظاهری می‌تواند برای این خانواده‌ها تنهایی و عسرت تدارک ببیند و مردم می‌توانند آنان را در آغوش بگیرد؟ به راستی کدامیک از این دو بر کار خود غالبند؟ دستگاه ظاهری می‌تواند دانشجویان غریب را به جرم ابراز عقیده از خوابگاه محروم کند و معیشت آنان را در تنگنا قرار دهد و شبکه‌های اجتماعی می‌توانند با حمایت‌‌های خود از آنان پشتیبانی کنند. تاثیر اقدام کدامیک از آنها بیشتر است؟ به راستی کدامیک از آنها قدرتمندتر است؟ بلکه اساسا تقابلی میان این دو وجود ندارد؛ یکی هست و دیگری نیست، زیرا این زندگی‌های ماست که به هر امری در نظم ظاهری جامعه معنا می‌بخشد. ما در چند ماه گذشته نه با شکستن این نظم، که با تغییر معنا دادن به آن از راه زندگی‌هایمان صحنه جامعه را تغییر دادیم. ما چه نیازی به شکستن این نظم داریم در حالی که در هر شرایطی این ما هستیم که با زندگی‌های خود به آن جهت می‌دهیم.بعد از این نیز راه ما این است. در شرایطی که اصول متعدد قانون اساسی بتوانند بی‌محابا معطل بمانند حقیقت آن است که فرقی میان قانون خوب و بد وجود ندارد. ساختار سیاسی کشور اگر بهترین نظم ممکن باشد به چه کار می‌آید اگر زندگی‌های ما به آن اعتبار نبخشد، یعنی معنی برایش تدارک نبیند، آن را تنفیذ نکند و اجرای بدون تنازل آن را مطالبه ننماید؟ به همین ترتیب اگر این ساختار واجد اشتباهات و عقب افتادگی‌های واضح بود ما تنها در صورتی می‌توانستیم آن را اصلاح کنیم که نخست معنای آن را اصلاح می‌کردیم و این کار را با زندگی‌های خود انجام می‌دادیم.
البته بسیارند ملت‌هایی که این توانایی خود را به جا نمی‌آورند و ترجیح می‌دهند قدرت را به قدرتمندان وابگذارند. آنها در جامعه خود پیشوا نیستند، ولی مردم ما هستند.
سیزدهم آبان میعادی است تا از نو به یاد آوریم که در میان ما مردم رهبرانند. این روز عزیز را به ملت ایران تبریک می‌گویم و برای گروهی از آفرینندگان این مناسبت که اینک در بندند و دیگر اسیران نهضت سبز از خداوند آزادی، شکیبایی و پاداشی متناسب با نیت‌های بلندشان آرزو می‌کنم.
میر حسین موسوی