یکشنبه، شهریور ۲۲، ۱۴۰۵

کلام صدو هفتم از حکایت قفس" " - آخ قیصر!... داداشتو کشتند!- "


"کلام صدو هفتم از حکایت قفس"

" - آخ قیصر!... داداشتو کشتند!- "

 

.......خانم دکترصولت آبادی که درهمان اتاق روی مبلی نشسته است، چشم از صفحه روزنامه ای که در دست دارد برمی گیرد و رو به پیرمرد می کند و می گوید: ( بهتر است صبر کنيد تا خودشان با شما تماس بگیرند!)

(نمی توانم! این احمق ها دارند دیگرگندش را در می آورند!)

( شما خیلی باید مواظب باشيد!).

( مواظبم! خیلی مواظبم! آخر هرچیزی حدی دارد!دويست سال است که دستشان را گذاشته اند روی اين سرزمين و هی می چلانندش و هی می گويند که می خواهند آبادش کنند! مگر نگفتند که انگليس بيايد اينجا؟!

( گفتند!).

 (مگر نگفتند که که شوروی بيايد؟!)

( گفتند!).

(مگر نگفتند که آمريکا بيايد اينجا؟!)

( گفتند!).

(حالا هم می گويند که حاجی خان بارفروش، برای سلام نوروزی آمده است و گفته است که دکمه های آستين پيراهنش، ميليون ها تومان ارزش دارد!)

(اتفاقن، فيلم بعدی، مربوط به يکی از همان"حاجی خان" ها است! حالتان مساعد هست که ببينيد؟).

( روشنش کن. مگر چاره ی ديگری هم دارم؟!)

پيرمرد، تا ليوانش را از روی ميز بردارد و جرعه ای از آن بنوشد و آن را دوباره  روی ميز بگذارد و عينکش را بر چشم بزند، فيلم بعدی شروع می شود و در آن فیلم ، امیر دولت آبادی را می بینیم که جلوی یک میوه فروشی ای ایستاده است ورو به ميوه فروش می کند و می گويد: (ميوه های درجه ی يک را کجا گذاشتی؟).

میوه فروش می گوید:(ميوه ی درجه يک  نداريم. تموم شد!).

پیره مرد رو می کند به خانم دکتر صولت آبادی و می گوید:( اینکه همان نوه فرشاد عارف است، دوباره! یا من اشتباه می کنم؟!)

(نخیر اشتباه نمی کنید. این، فیلم یک طورهائی ادامه زندگی همان امیردولت آبادی نوه دوستتان فرشاد عارف است که...)

(فرشاد عارف دوست من نبوده است، دخترم! من آنقدر هم که به نظر می رسم، پیرنیستم!)

(ببخشید! منظورم پدرتان است که می گفتید در سالهای وبا، به همراه فرشاد عارف وایران بانو و شیخ علی...)

(بعله! می گويند که بعد ازسال های"کوچ"، سالهای"وبا"،بدترين سال های دولت آباد بوده است!)

( ولی، بالاخره،نگفتید در میان کسانی که در آن سالها کوچ کرده اند، چه برسر فرشاد عارف آمد؟! باالاخره، نفهمیدم آن داستانی را که می گفتید در قضیه ناپدید شدن فرشادعارف، در حقیقت ناپدید نشده است ، بلکه دیده اند که عقابی دوسر از آسمان آمده است و اورا در میان چنگالهای خودش گرفته است و برده است، چقدر حقیفقت دارد؟!)

(کسی نمی داند! درست مثل همان داستان" کوچ!" که هنوزهم که هست کسی نمی داند آن کوچ بزرگ، پيش از ورود بلشويک ها به دولت آباد بوده است يا بعد از آن. اما، هرچه بوده است، پس از همان سال ها است که ميان آن همه کوچنده  کوچک  و بزرگ، تنها پدربزرگ  من"کبیر" بوده است که جان بدر برده است و خودش را رسانده است به آن شبی که... بازکه مرا کوک کردی دخترجان! بگذار ببینم توی این قسمت چه غلطی قرار است بکند این نوه فرشاد عارف!)

پیرمرد ، دوباره لیوان مشروبش را از روی میز برمیدارد و جرعه ای از آن می نوشد در حالی که نگاهش را به سوی صفحه تلویزیون می برد به پشتی مبل تکیه می دهد و ما به همراه پیرمرد، در صفحه تلویزیون می بینیم که امیرپرویز دولت آبادی در حال نوشتن کاغذی است که ميوه فروش، خودش را به طرف او می کشاند و می گويد: ( داری جريمه مون ميکنی جناب؟!).

امیر دولت آبادی همانطور که مشغول نوشتن است می گوید:( آره).

ميوه فروش غش غش می خندد و می گوید: ( برای چی جناب؟! برای اينکه ميوه ی درجه ی يک نداريم؟!).

( نه. برای اينکه ميوه های درجه سه را به قيمت ميوه های درجه ی يک ميفروشی!).

 ميوه فروش، با عصبانيت، می رود به طرف پسرش که روی چهارپایه ای در جلوی مغازه نشسته و مشغول خواندن روزنامه ای است و می کوبد توی سر او و داد می زند: "حالا، وقت روزنامه خوندنه؟! پاشو برو به مشتری ها برس!". بعد هم برمی گردد به طرف بازرس و طلبکارانه می گويد: (کی گفته جناب که ما، ميوه های درجه ی سه رو به قيمت درجه يک فروختيم؟!).

امیر دولت آبادی می گوید:( تازه، اين خلاف اولته! خلاف دومت  اينه که  روی بعضی از ميوه هات، اتيکت نگذاشته ای! خلاف سومت  اينه که چند مورد کم فروشی داشتی  و مشتری ها از دستت شکايت کرده اند!).

ميوه فروش شروع می کند به داد و بيدادکردن. پاسبانی که با چند قدم فاصله از آنها ایستاده است، می رود توی سينه ی میوه فروش ومی گويد:" شلوغش نکن! جواب آقا رو بده!". 

ميوه فروش، به پاسبان چشمک می زند و می گويد:" بچه ام بميره،  اگه کم فروشی کرده باشم سرکار!".

بازرس  می گويد: ( کم فروشی و گرانفروشی!).

( ميدون گرون ميده! خب، ما هم مجبوريم گرون بفروشيم!).

( فاکتورهاتو ببينم).

( کدوم  فاکتورا؟!).

( فاکتورهائی که نشون بده گرون خريدی!).

ميوه فروش می رود به طرف انباری که درعقب مغازه واقع شده است.  امیردولت آبادی هم راه می افتد به دنبالش. پاسبان از مغازه خارج می شود. سيگاری روشن می کند و قدم زنان می رود به طرف راننده ای که آن طرف تر،  درون ماشين مخصوص بازرسی نشسته است. راننده می گويد: ( چی شد؟).

( هيچی. يارو کشوندش توی پستو!).

( حالا ديدی؟!).

( چی رو؟).

( هيچی! تورو بگو که می گفتی اين بازرس با بقيه بازرس ها فرق داره!).

( هنوز هم ميگم. اينکه دليل نميشه. ميوه فروشه کشوندش توی پستو که فاکتورهاشو بهش نشون بده).

( شايد هم اسکناساشو!).

در انبار، ميوه فروش دارد فاکتورها را از توی جيب کتش بيرون می آورد که امیردولت آبادی خودش را می کشاند به طرف صندوق های ته انبار و روی يکی از آنها را کنار می زند و می گويد: ( تو که گفتی ميوه ی درجه ی يک نداری! پس اين ها،  چی هستند؟!).

ميوه فروش می دود به طرف در انباری و چفت آن را محکم می بندد و بعد هم از توی جيب شلوارش، يک مشت اسکناس مچاله شده بيرون می آورد و می گيرد به سوی امیردولت آبادی و با خواهش و تمنا می گويد: ( بفرما! به جون بچه ام همه ی فروش امروزمه. بيا بگير و ايندفعه از ما بگذر!).

امیردولت آبادی، اسکناس های مچاله شده را می گيرد و با دقت می شمارد و بعد رو به ميوه فروش می کند و می گويد: ( همه اش همين؟!).

ميوه فروش، با عصبانيت فروخورده ای، آستر جيب های شلوار و کتش را بيرون می کشد و رو به او می گيرد: ( می بينی؟! خالی خاليه!).

( آخه،  اينکه خيلی کمه!).

( يک کمی هم شايد توی دخلم داشته باشم. انشاألله، دفعه ی بعد، جبران می کنم. وضعم خوب نيست. يک زن و شش تا بچه رو، باس نون بدم ).

( پسرت مدرسه نميره؟).

( چرا، ميره. امروز معلم نداشتن.  تعطيله. تعطيل که ميشه، مياد اينجا کمکم. لباساشو که ديدی! چند ساله  که می خوام براش  يه دست کت و شلوار بخرم، نمی تونم. برای امسالش هم، با اين وضعی که دارم، فکر نمی کنم که بتونم پول چند تا دفتر و قلم ناقابل بهش بدم.  ديگه کارد به استخونم رسيده ازدست اين نداری!).

(می فهمم. نداری، بد درديه!).

( خوبه که باز خودت می فهمی! خيلی آقائی به خدا).

( از اين ميوه ها،  برای زن و بچه هات هم می بری خونه؟).

(يه وختائی،  آخرای شب. از اين معيوب پعيوبا. درجه سه ها،  اگه بمونه رو دستم، خب می برم خونه ديگه).

(چرا از اين درجه يک ها که توی اينجا، قايم کردی بهشون نميدی؟!).

ميوه فروش می خندد: ( ای آقا! ميوه های درجه ی يک، مال از ما بهتروناست، نه مال يک مشت فقير و بيچاره ی گشنه گدائی مثل ما!).

(از ما بهترون ها، يعنی کيا؟!).

(چی ميدونيم آقا! يعنی همين بالائيا  ديگه! همينا که پولشون از پارو بالا ميره!).

( هيچوقت با خودت فکر کردی که چرا توی اين مملکت، يک عده، مثل از ما بهتران، پولشون از پارو بالا ميره و يک عده  آدم های زحمت کشی مثل خود تو.....).

ميوه فروش، در حالی که با جمله ی" ما، کاری به اين کارها نداريم آقا!"، به ميان حرف بازرس می پرد، در همان حال، چاقوی ضامن داری ازجيبش بيرون می آورد و می پرد و خربزه ای را از روی  تل خربزه ی کنار انباری بر می دارد و ضامن چاقو را  آزاد می کند و تيغه ی آن را فرو می کند درون  شکم خربزه  و می گويد: ( می خوای سرکار پاسبون و راننده رو هم صدا کنم و با هم يک دهنی شيرين کنين؟!).

(نه).

( پس از اين درجه يکا، براتون کنار ميگذارم. آدرس بدين بيارم منزلتون).

بازرس به طرف در انباری راه می افتد و می گويد: ( نه! رشوه ای هم به من که دادی، ضميمه ی صورت جلسه می شود و می رود دادگاه تا همان از ما بهتران در موردت تصميم بگيرند!).

ميوه فروش، مثل جن زده ها از جايش می پرد و تکه های خربزه را به گوشه ای پرتاب می کند و چاقو در دست، خودش را می رساند به جلو در انبار و راه را  بر امیردولت آبادی می بندد وبا عصبانيت فروخورده ای می گويد: ( اهه! چی شد چاکرتم؟! ما که حرف بدی نزديم!).

( برو کنار!).

( کجا؟! نميذارم بری! به جون بچه هام قسم که اگه بخوای منو بفرستی دادگاه، باس از روی جسدم رد شی!).

( تهديدم می کنی؟!).

ميوه فروش،  مستأصل،  فاکتورهائی را از توی جيب شلوارش بيرون می کشد و به سوی بازرس می گيرد و زانو می زند روی زمين و بغض کرده می گويد: ( آخه لامصب! من به تو چی بگم؟! بيا اينارو نيگاه کن! فاکتورهائيه که تو ميدون، همون ننه قحبه های از ما بهترون،  بهم دادن! قيمتائی که توشون نوشتن، نصف قيمتيه که از من گرفتن! حالا فکرمی کنی که من باس چند بفروشم که هم جريمه نشم و هم نون زن و بچه مو در بيارم؟! ها؟! اعتراض هم بهشون بکنم، ميوه بهم نميدن! داد و قال هم که بخوام راه بندازم، شکممو سفره می کنن و روده هامو ميريزن رو دستم!).

( چرا؟! مگر ميدون بازرس نداره؟!).

( کدوم بازرس؟! مگه بازرسا ميتونن تو ميدون نفس بکشن؟! همه ی ميدون، قرق  حاجی خان و نوچه هاشه! کسی روشونو زياد کنه، کارديشون ميکنن. اگه هم نتونه، پاپوش براشون درست ميکنه و بعد هم ساواک رو ميفرسته سراغشون!).

( اين حاجی خان، چکاره ی ميدونه؟).

( همه کاره! اصلن ميدون، يعنی حاجی خان! حتا خود ميدونی ها هم بهش باج ميدن!).

( حاضری ازش شکايت کنی؟!).

( مگه سرم به تنم سنگينی ميکنه!).

امیردولت آبادی به طرف ميوه فروش می رود. بازوی او را می گيرد و می گويد: ( خيلی خوب. بلند شو).

 ميوه فروش با ترديد از جايش بلند می شود و می ايستد. بازرس پول هائی را که از ميوه فروش گرفته است، به او برمی گرداند و بعد هم، کيف پول خودش را از جيبش بيرون می آورد و از درون آن چند تا اسکناس بيرون می کشد و رو به ميوه فروش می گيرد و می گويد: ( بيا، اينهم برای قلم و دفتر پسرت و يک پيراهن نو هم برای خودت.  اشکهايت را هم پاک کن، چون اگر پسرت تو را با اين حال ببيند خوب نيست. دفعه ی ديگه هم، وقتی خواستی رو کسی چاقو بکشی، به سود و ضرر کار خودت فکر کن. حالا هم، تا از کار خودم پشيمان نشدم، چاقو را بده به من!).

ميوه فروش، هاج و واج، در حالی که پول ها را می گيرد و چاقو را به بازرس می دهد، لبخند می زند و می گويد:( باشه قربان! چشم! ما اهل چاقو کشی و اينجور چيزها نيستيم به خدا. فقط  ورش داشته بوديم که ......).

بازرس، دست چپش را می گذارد روی شانه  راست ميوه فروش و چاقو را که ميوه فروش به سوی او دراز کرده است، با دست راستش می گيرد ومی گويد: ( و از اين به بعد هم، روی جنس هات اتيکت بگذار! تقلب نکن! هرچه را گرون خريدی، گرون بفروش، اما نه به آدمهای بدبخت و دست به دهنی مثل خودت، بلکه به ازما بهتران! به همانهائی که پولشان از پارو بالا ميره! به همانهائی که .......).

 ناگهان، با يک حرکت سريع،  چاقو را تا دسته، فرو می کند توی شکم ميوه فروش. ميوه فروش، با همان لبخند روی لب و چهره ی هاج واج شده،  آخ گويان، دست بازرس و دسته ی چاقو را چنگ می زند و درحالی که دارد با سر رو به زمين می رود، فرياد می زند: ( آخ!... قيصر، داداشتو کشتند!).

داستان ادامه دارد.....

توجه:

الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد" امیر پرویزدولت آبادی " وغیره...، می توانید به این آدرس اینترنتی مراجعه  کنید:    Cyrus G Seif ویا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت گوگل کنید

ب:کدام عشق آباد، اولین جلد از یک رمان سه جلدی به نام "برزخ" است که حدود  بیست و پنج سال پیش، یعنی در سال 2000 میلادی، به همت "انتشارات خاوران- پاریس-" منتشر شده است.

جلد دوم:"هفت شهر غش".

جلد سوم: "به وطنم بازخواهم گشت".

علاقه مندان به خواندن این "رمان"می توانند،به آدرس های اینترنتی زیر مراجعه کنند.

 https://romanash.blogspot.com/

https://cyrushashemseif.blogspot.com                                                                          

 


شنبه، شهریور ۱۴، ۱۴۰۵

"کلام صد وشش از حکایت قفس" "- اتفاق قريب الوقوعی که همه منتظرش هستند!-"


"کلام صد وشش از حکایت قفس"

 "- اتفاق قريب الوقوعی که همه منتظرش هستند!-"

 

......اميردولت آبادی ماشين را روشن می کند و راه می افتد واز آِینه ، می بیند که آن مرد، دارد شماره ی او را بر می دارد! در همان لحظه، خوابی که دیشب دیده است درذهنش ادامه می یابد. قاضی می گوید: (پس از به دنیا آمدن فرزندتان بود که برای اولين بار، مادر خانم و برادر خانمتان را کشتيد؟).

امیر می گوید: ( من، کسی را نکشته ام!).

قاضی می گوید:(نوزادی که دکتر دولت آبادی، از رحم طاهره همسرتان، بيرون کشيده بود، اگرچه مرده به دنيا آمده بود، اما درست در لحظه ای که ناف نوزاد را بريده بود و آن را مثل تکه ای گوشت و استخوان، از دستی به دست ديگرش داده بود،  متوجه "خون  آبی" ای شده بود که از نوک ناف بريده شده کودک بيرون زده بود و چون،تنها دکتر دولت آبادی بود که به معنای خون آبی، واقف بود. برای همين هم وقتی با عجله، از مسئول مربوطه ی اتاق عمل خواست که فورا نوزاد را به بخش مراقبت های ويژه منتقل کنند، همه با تعجب به او خيره شدند، يعنی که :"  نوزاد مرده و بخش مراقبت های ويژه؟!". دکتر دولت آبادی هم به آنها گفته بود: " حق با شما است! حتا يک در بيليون هم احتمال زنده شدنش نيست! برای همين هم دارم می روم به اتاق انتظار که خبر مرگ نوزاد و سلامتی مادرش را به وابستگانش اعلام کنم. و اگر در اين فاصله، مادر نوزاد بهوش آمد، به او بگوئيد که نوزاد دربخش ويژه است تا خودم برگردم و خبر مرگ نوزاد را، به شکل مناسبی به مادرش اعلام کنم". همکاران اتاق عمل، شهادت داده اند که دکتر دولت آبادی در وقت ادای اين سخنان، حال غير عادی ای داشته است و بعدها،وقتی شنیده بود که نوزاد مرده در دستگاه مخصوص، به ناگهان، جیغ کشان زنده شده بود و بعد از گریه شروع به گفتگو با افراد حاضر درآنجا کرده بود ...)

( پس، اتفاق قريب الوقوعی که همه منتظرش هستند، همين است؟!).

(بلی).

امیر دولت آبادی می رسد به پارکینگ هتلی. پارک می کند و از ماشن پیاده می شود و می رود و اردهتل می شود و مستقیم می رود به قسمت اطلاعات هتل. کسی در آنجا نیست. چند لحظه صبر می کند و به این طرف آن طرف سالن سرک می کشد. کسی را نمی بیند. عاقبت روی یکی از مبل هائی که در رو به روی قسمت اطلاعات هتل است می نشیند و خودش را ولو می کند و چشم می دوزد به فیلمی که از تلویزیون هتل در حال پخش است که در آن، خبرنگارتلویزیون در سر یک چهارراهی دارد با یک مردی راجع به اتفاقی که چند روز پیش در آن محل افتاده بوده است گفتگو می کند:

خبرنگار تلویزیون از مرد می پرسد که آیا خود او در زمان وقوع آن حادثه در آنجا بوده است و آن مرد می گوید: (...بعله! با چشم های خودم دیدم ... بعله...من، آن روزصبح، در همین جا، سر همين چهار راه، جلوی شهرداری مرکزی ايستاده بودم که چراغ سبز بشه و بروم اونطرف. تو همون لحظه، با همين دوتا چشای خودم ديدم که ايشون رفته بود جلو و داشت دنده عقب ميومد...)

خبرنگار تلویزیو:( منظورتان از ایشان، همان خرابکار است دیگه؟!)

 مرد:( والله، خرابکار بودنش را دیگه من نمیدونم! من فقط همینو میدونم که ایشون رفته بود جلو و داشت دنده عقب میومد که  پارک کنه. توی همون لحظه، يه ماشين ديگه ای اومد - گمونم تويوتا بود- و با سر رفت توی اونجائی که ايشون داشت پارک می کرد. وختی اون تويوتاهه خودشو چپوند توی اونجا، ايشون که يه خانم هم بغل دستش بود- گمونم خانمش بود- از ماشينش پياده شد و رفت طرف اون تويوتاهه وو بهش گفت که: " ببخشيد! من،قبل از شما داشتم پارک می کردم!". راننده ی تويوتاهه، فورن در و وازکرد و اومد بيرونو توی صورت ايشون واستاد و گفت: " برو بابا! دلت خوشه! يک ساعته که داريم دنبال پارک می گرديم و اونوخت، جنابعالی از راه رسيدی وو می خوای فورن بپری تو پارک؟!". ايشون، سرشو پائين انداخت و خيلی مؤدبونه گفت: " من، از راه نرسيدم! خودتون ديديد که من، قبل از شما، اينجا بودم و داشتم پارک می کردم!". توی همون لحظه، دونفر ديگه شون هم از تويوتا پياده شدن و يه نفرشون، تويوتارو دور زد و اومد طرف ايشون و گفت: " خب، بودی که بودی! حالا چی؟!". ايشون، يارو رو يه خورده نيگا کرد و گفت: " هيچی. ببخشيد!" وبعدش هم راهشو کشيد که بره، اما تو همون لحظه، يکی ديگه شون، جلوی ايشونو گرفت و گفت: " که چی؟! فکر کردی که خيلی آقائی؟! خيلی جنتلمنی؟!". ايشون بازهم گفت: " ببخشيد! من کار دارم. وقت دعواکردن ندارم!". اونوخت، اون اولی که راننده ی تويوتاهه بود، زد زير خنده وو گفت: " دعوا، وقت نميخواد! دعوا، جيگر می خواد که اونم  سوسولايی مثل تو، ندارين!".  يکی ديگه شون رفت طرف ماشين ايشون و سرشو کرد توی ماشين و داد زد که: " چرا داره! جيگرش اينجا نشسته!". منظورش به خانمی بود که بغل دست ایشون نشسته بود! اونوخت، اونی که پولاشو جلوی صورت ايشون گرفته بود، گفت: " اصلن، جای پارکتو و ماشينتو و جيگر توشو می خرم! چند؟!". تو همون لحظه، سر و کله ی پليس با موتورش پيداشون شد و تا چشم اون يکی که پولارو جلوی صورت ايشون گرفته بود، به پليس افتاد، دويد طرفش  و داد زد که: " سلام جناب سروان! خوب شد که اومدی وو به داد بچه محلای خودت رسيدی! نيومده بودی، اين يارو، شکم مارو سفره کرده بود! چرا؟! چون بهش گفتيم که قانونو باس رعايت کنی داداش! خوبيت نداره که اينطوری دوبله پارک کردی! اونوخت، برامون شيشکی  بسته وو گفته قانون؟! من گاييدم اون قانونی که بخواد جلوی منو بگيره! من خودم قانونم!". بعد هم سه نفريشون زدند زير خنده وو پليسه هم، اول همونجور که سوار موتورش بود، با تاکی واکيش، مثل اونکه با يه جاهائی تماس گرفت و بعدش هم، موتورشو اون گوشه پارک کرد و اومد طرف ايشونو ازايشون خواست که تصديقشو نشون بده و ايشون هم تصديقشو خيلی مؤدبونه به جناب سروان نشون داد و گفت: " هرچی اينا گفتتند حقيقت نداره، جناب سروان!". اما، پليسه تصديق ايشونو که گرفت، دستبندارو از کمرش وازکرد و به ايشون گفت: " خفشه شو! دستا تو بيار جلو!" که تو همون لحظه، در ماشين واز شد و خانم ايشون، با يه مسلسل پريد بيرونو سر من و چند نفر ديگه که اونجا واستاده بوديم، داد زد که بخوابيد رو زمين و بعدهم، اون سه نفرو و پليسه رو بست به رگبار و بعدش هم، طوفان شد و همه جا شد پر از گرد و غبار و همه ی ما که اونجا بوديم با همين دوتا چشمای خودمون ديديم که یک عقاب دوسر، از آسمون شیرجه اومد پائين و اون آقا و اون خانوم، پريدند روی شونه هاشو.....)

در این لحظه، کارمند اطلاعات هتل می آید و همانطور که دارد به طرف دفتر اطلاعات می رود، رو می کند به امیر دولت آبادی و می گوید:( اتاق می خواستيد؟).

امیر دولت آبادی رویش را از تلویزیون برمی گرداند و از جایش برمی خیزد و به طرف کارمند اطلاعات هتل می رود و می گوید:(بلی)

( چند تخته؟).

( يک تخته. برای يک شب).

( کارت شناسائی، منظورم شناسنامه ای تصديقی، چيزی خدمتتان هست؟).

امیردولت آبادی جيب هايش را می کاود وبعدش می گوید : ( متاسفانه، تصديقم را جا گذاشته ام!).

مسئول اطلاعات هتل می گوید:( من هم، متاسفانه، کاری نمی توانم بکنم! بعد از اين شلوغی های اخير، دستور داده اند که همه ی مسافران، بايد اوراق  شناسائی داشته باشند).

( می فهمم. ماشينم توی پارکینگ هتل است. اينهم سويچش. آن را پيش شما می گذارم. صبح که بيدار شدم، تلفن می زنم که تصديقم را بياورند).

( مگر مدارک ماشينتان پيشتان نيست؟ خوب، همان مدارک را به من بدهيد، ببينم چکار می توانم بکنم!).

( مسئله اين است که مدارک ماشينم را هم، جا گذاشته ام!).

( ای بابا! شما که همه چيزتان را جا گذاشته ايد! توی شهرستان جاگذاشته اید؟).

( نخير. توی همين تهران. در منزلم جا گذاشته ام).

( پس شما که توی تهران زندگی می کنيد، چرا می خواهيد شب را توی هتل بخوابيد؟!).

( به دليل يک مسئله ی کاملن شخصی!).

( آشنائی، فاميلی، دوستی، چيزی نداريد که شب را در آنجا بخوابيد؟!).

( دارم. ولی ترجيح می دهم که توی هتل بخوابم!).

مسئول اطلاعات هتل، گوشی تلفن را می دارد و در حالی که مشغول گرفتن شماره ای می شود، رو به او می کند و می گويد: ( ببينم چکار می تونم براتون بکنم. اسمتان؟).

( امير. امير دولت آبادی).

تلفن به آن سوی خط وصل می شود. مسئول اطلاعات هتل، پشت به امير دولت آبادی می کند:" الو...... سلام........ خوبم، شماها چطوريد..... آره..... يک نفر...... برای يک شب........ دولت آبادی... امير دولت آبادی.... نه...... مدرک پدرکی نداره........ هيچی...... قربونت..... باشه. عجله کن". مسئول اطلاعات، گوشی را می گذارد و رو به اميردولت  آبادی می کند و می گوید: (مال يکی از دوستان است. خودش يه جای ديگه زندگی می کند، اما يه سويت يک خوابه داره که اجاره ميده.  قيمتش هم به اندازه ی همين يه خوابه های خود ما است. کارت شناسائی و اينجور چيزها هم نمی خواد. گفت چند دقيقه طول می کشه تا خودشو برسونه اينجا. تا بياد، بفرمائيد آنجا، روی مبل بنشينيد. چائی، نوشابه،چيزی ميل داريد؟).

( نه، ممنون).

مسئول اطلاعات، مشغول نوشتن چيزی روی دفتر جلوش می شود و امير دولت آبادی هم، می رود و روی مبل می نشيند و همانطور که مشغول تماشای تلویزیون می شود، گوشه چشمی هم به مسئول اطلاعات هتل دارد که زنگ تلفن اطلاعات به صدا در می آید. مسئول اطلاعات گوشی را بر می دارد و جلوی گوشش می گيرد و پس از آنکه می گويد "الو"، از گوشه ی چشم، نگاهی به امير دولت آبادی می اندازد و بعد، صدايش را پائين می آورد و در همان حال خم می شود پشت پيشخوان. امیر دولت آبادی، وقتی می بیند که  نه می تواند خود اورا ببيند و نه صدای مکالمه ی او را به وضوح بشنود. به آهستگی در حالی که دستش را می برد زير کتش و دسته هفت تيرش را ميان انگشتانش قفل می کند، به آهستگی از جايش بر می خيزد و با نوک پا و کش و واکش گربه وار بدن، خودش را به پشت ستون نزديک اطلاعات می رساند و گوش تيز می کند. در همان لحظه، مسئول اطلاعات، با اين جمله که" پس عجله کنيد!"، مکالمه ی تلفنی اش را پايان می دهد و از پشت پيشخوان بالا می آيد. وقتی که می رود که گوشی را روی تلفن بگذارد، متوجه ی جای خالی اميردولت  آبادی می شود. با عجله از اطلاعات بيرون می زند و دارد به طرف در خروجی هتل می دود که امير دولت آبادی، با هفت تيری که به سوی او نشانه رفته است، ازپشت ستون، بيرون می جهد. مسئول اطلاعات دست هايش را بالا می بردو بعد هم روی سرش می گذارد و می گويد:" صاحب آن سویت بود. گفتم عجله کند. الان پيدايش می شود". امير دولت آبادی می گويد:" بچرخ!". مسئول اطلاعات، در حالی که حول محور پاهای لرزانش می چرخد و پشت به امير دولت آبادی قرار می گيرد، با صدائی وحشت زده می گويد:" بدبختم. بيچاره ام. رحم کن. زن و بچه دارم". امير دولت آبادی، نوک لوله ی هفت تير را می گذارد پشت کله ی او و ماشه را می چکاند. مسئول اطلاعات، روی زانوهايش خم می شود و فرو می افتد. یکی از شیشه های پنجره دفتر اطلاعات هتل با صدای مهیبی می ترکد و فرو میریزد ومتعاقب آن،عقاب دوسری جيغ کشان و پرپرزنان وارد اتاق می شود. پيرمردی در اتاقی مجلل که در حال تماشای این صحنه از تلويزيون  است، ناگهان با عصبانیت از جایش برمی خیزد و می گويد: ( بايد هرچه زودتر، با آنها ها تماس بگیرم!)

خانم دکترصولت آبادی که درهمان اتاق روی مبلی نشسته است، چشم از صفحه روزنامه ای که در دست دارد برمی گیرد و رو به پیرمرد می کند و می گوید: ( بهتر است صبر کنيد تا خودشان با شما تماس بگیرند!)

(نمی توانم! این احمق ها دارند دیگرگندش را در می آورند!)

( شما خیلی باید مواظب باشيد!).

( مواظبم! خیلی مواظبم! آخر هرچیزی حدی دارد!دويست سال است که دستشان را گذاشته اند روی اين سرزمين و هی می چلانندش و هی می گويند که می خواهند آبادش کنند! مگر نگفتند که انگليس بيايد اينجا؟!

( گفتند!).

 (مگر نگفتند که که شوروی بيايد؟!)

( گفتند!).

(مگر نگفتند که آمريکا بيايد اينجا؟!)

( گفتند!).

(حالا هم می گويند که حاجی خان بارفروش، برای سلام نوروزی آمده است و گفته است که دکمه های آستين پيراهنش، ميليون ها تومان ارزش دارد!)

(اتفاقن، فيلم بعدی، مربوط به يکی از همان"حاجی خان" ها است! حالتان مساعد هست که ببينيد؟).

داستان ادامه دارد.....

توجه:

الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد" امیر پرویزدولت آبادی " وغیره...، می توانید به این آدرس اینترنتی مراجعه :    Cyrus G Seif

ویا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت گوگل کنید.

ب:"رمان کدام عشق آباد" حدود بیست و پنج سال پیش، یعنی در سال 2000 میلادی، به همت "انتشارات خاوران- پاریس-" منتشر شده است.

    

چهارشنبه، شهریور ۰۴، ۱۴۰۵

"کلام صدو پنجم از حکایت قفس" "-نوزادی سخنگو با خونی آبی!-"


 "کلام صدو پنجم از حکایت قفس"

"-نوزادی سخنگو با خونی آبی!-"

......خرابکار، بعدها، در جائی از خاطراتش نوشته است که نمی داند چرا هروقت به آن شب بارانی می اندیشیده است، شک می کرده است  که اصلا در آن شب ، باران می باريده است يا نه تا چه رسد به درخشيدن برق و غريدن رعد و بعد هم دلش می گرفته است و نمی خواسته است که به آن فکر کند و همان سماجت در پس زدن آن خاطره باعث شده است  که بين او و آن شب و حوادثی که در پی حادثه ی آن شب آمده بودند و درهم فرو روند و بخشی ازگذشته ای بشوند که او به فراموشی سپرده بوده است و به جای آن و به دلیلی که هنوز هم برای خودش روشن نيست، گذشته ی ديگری را برای خودش ساخته بوده است  که هيچ ارتباطی با آن حادثه و تبعات آن حادثه نداشته باشد، به جز يک قسمت از آن گذشته که هر چه سعی در فراموش کردن آن کرده بود، کمتر موفق شده بود و هميشه هم با این تصوير شروع می شد که کنار ميزی در بوفه ی دانشکده ی پزشکی نشسته بود و در حال نوشیدن چائی بود که خانمی با روسری نارنجی می آمد و در آن سوی ميز می نشست و می گفت: "سلام. آمده ام که از شما به خاطر آن شب تشکر کنم".

و او می گفت:" کدام شب؟!"

و آن زن می گفت:" آن شبی که به من کمک کرديد و برايم تاکسی گرفتيد!"

و او می گفت:" فکر می کنم که مرا با کسی ديگر اشتباه گرفته ايد خانم!" و بعد هم صدای خواننده ای از رادیوی بوفه می امد که می خواند:

" قد خميده ی ما، سهلت نمايد ،اما برچشم دشمنان ، تير ازاين کمان توان زد!"

در این لحظه، زنگ تلفن اتاق خانم دکترصولت آبادی به صدا در می آید. خانم دکترصولت آبادی مجله ای را که در حال خواندن آن است به کناری می گذارد و گوشی تلفن را بر میدارد و پس ازگفتن " مرسی. ...خیلی ممنون.…..خدا حافظ" ،گوشی را روی تلفن می گذارد و رومی کند به امیر دولت آبادی و می گوید:" از اطلاعات بود. بهش سپرده بودم که وقتی سریال تلویزیونی امشب شروع می شود، خبرم کند. اتفاقا، توی سریال ،کسی را که برای بازی نقش شما انتخاب کرده اند، اگرچه ریز و میزه است وقدش کوتاه تراز شما است، اما در مجموع  بی شباهت به خود شما نیست. البته، برای عموم تماشاگران سریال مهم نیست، چون، شخصا، قهرمان داستان را که شما باشید ، نمی شناسند. در هرحال، پیش از آنکه تلویزیون را روشن کنم، باید بگویم که داستان من و شما هم در این اتاق به جای خودش باقی است و ادامه پیدا خواهد کرد. چون، خود من خیلی مشتاق هستم که بدانم آن زنی که با روسری نارنجی به بوفه دندانپزشکی می آمده است، آیا همان زنی است که در آن شب بارانی شما به کمکش شتافته  بوده اید یانه؟! حالاهم بهتر است که آن ماسماسکی را که پشت سرتان قایم کرده اید که به وقتش شلیک کنید، فعلا بگذارید کنار. چون، راه فرار شما از این اتاق بستگی به رضایت و اجازه من دارد و گرنه ازهرجهت دیگر که فکرش را بکنید، بسته شده است. حالا هم لطفا، بنشینید روی آن صندلی رو به تلویزیون که  مثل دوتا دوست، سریال را  با هم تماشا کنیم وببینیم که از توش قرار است چه چیزی بیرون بیاید که تا به حال از من و شما پنهان مانده است! گیلاس شرابتان را هم بردارید. مخلفات دیگرش را هم ،یکی یکی می چینم روی میز و به موقعش هم، شامی که سفارش داده ام خواهند آورد و شبمان شبی خواهد شد ، شبستان بروزن ایرانستان! چطور است؟!"و بعد هم ، بی آنکه منتظر پاسخی از طرف امیر دولت آبادی باشد، تلویزیون را روشن می کند و امیر دولت آبادی هم بدون گفتن کلمه ای، همچون آدم های خوابگرد، روی صندلی می نشیند و ساکت و آرام به صفحه تلویزیون رو به رو و شخصی که در حال بازی کردن نقش او است  خیره می شود:

...در تلویزیون، بازیگر نقش امیر دولت آبادی، که چندان شباهتی هم به او ندارد با عجله و نفس زنان وارد اتاق انتظار بخش زايمان بیمارستانی می شود که طاهره همسرش در آنجا بستری شده است. مادر زنش در گوشه ای نشسته است وعلی برادر زنش در گوشه ای ديگر.  به هر دوی آنها  سلام  می کند. علی برادرزنش، از او رو برمی گرداند و جواب سلامش را نمی دهد.  امير دولت آبادی می رود به طرف مادر زنش و می گوید: ( چی شد؟ پس طاهره کجا است؟!).

مادر زنش، با دلخوری سرش را پائين می اندازد: ( توی اتاق عمل!).

( توی اتاق عمل! عمل برای چی؟!).

( دکتر گفت که ممکنه مجبور بشن سزارينش کنن! اگه زودتر ميومدی و با ماشین خودت .....).

( آخه من که توی تلفن بهتون گفتم که نميشد! يارو با بچه ی مريضش پريد جلوی ماشينم که منو برسون بيمارستان!).

مادر زنش بغض می کند: ( آره گفتی! ولی امير جان! آخه فکر نکردی که زن خودت احتياج به کمک داره؟!).

برادر زنش علی، از جايش بر می خيزد و می رود به طرف آنها و با عصبانيت، رو به مادرش می کند و می گويد : ( تو هم حوصله داری مامان! اولين دفعه که نيست! مهم، سر وقت رسوندن خواهرم به بيمارستان بود که رسونديمش!).

امير، رو می کند به مادر زنش و می گوید: ( طاهره را با چی رسوندين به بيمارستان؟).

( با ماشين علی).

 ( چرا با ماشن علی آقا؟!  چرا مزاحم ايشان شديد؟! من که در تلفن گفتم آژانس خبر کنيد!).

علی، در حالی که از آنها دور می شود، غرغرکنان می گويد: ( خواهر ما، از زير بته در نيومده که به وقت زايمونش، مثل غربتی ها، با تاکسی برسوننش بيمارستان!).

امیر دولت آبادی با خشم فروخورده ای روی از علی برمی گرداند و می گوید:( به هر صورت،  خيلی ممنون علی آقا!).

علی هم روی از امیر برمی گرداند و می گوید:( لازم به تشکر جنابعالی نيست. هر کاری که کرديم، به خاطر خواهر خودمون کرديم!).

در همين لحظه، دکتر ابوالفضل دولت آبادی که دکترطاهره و در ضمن از دوستان بسیار نزدیک امیر دولت آبادی است، از اتاق عمل بيرون می آيد. علی و مادرش می دوند به  طرف دکترو علی می گويد: ( سلام جناب دکتر. چی شد؟!).

دکتر می گويد: ( خوشبختانه، احتياج به سزارين نبود. حالش خوبه).

مادرش می گويد : ( بچه اش چطوره؟).

(بد نیست. فعلا، گذاشتیمش توی دستگاه مخصوص. ببینیم چه می شود؟!)

علی میگويد: ( يعنی چی آقای دکتر؟! يعنی بچه ، حالش بد است؟!).

( با مشکلی که پيش آمده بود، جان خواهرتان و بچه اش، هر دو درخطر بود. بايد خوشحال باشيم که خوشبختانه، خواهرتان نجات پيدا کرده!).

مادر علی می زند زير گريه. علی، می رود به طرف امير و و با حالتی مهاجم، سينه به سينه ی او می ايستد و می گويد: : ( بفرما! می دونم که عين خيالت نيست! خواهرمون هم که می مرد، عين خيالت نبود!).

مادر علی، خودش را به ميان می اندازد و علی را به گوشه ای می کشاند. امير، بسته ی سيگاری از جيبش بيرون می آورد. دکتر در حالی که می گويد " اينجا سيگارکشيدن ممنوع است"، دستش را روی شانه ی امير دولت آبادی می گذارد ودر حالی اطرافش را با نگرانی از زير نظر می گذراند، امير را با  خودش می کشاند به خارج از اتاق انتظار و در آنجا پچپچه وار می گويد: ( چرا اينقدر ديرکردی؟! کجا بودی؟!).

( مگر اينا بهت نگفتند؟!).

( چرا، طاهره خودش گفت. ولی فکر کردم که قرار مهمی داشتی و براش داستان ساختی. به خاطر همين هم نگران بودم!).

( نگران چی؟!).

(نگران اينکه نکند لو رفته باشی و گرفته باشنت!).

(نه بابا! يارو از تاريکی پريد جلوی ماشينم! بدبخت، بچه اش داشت توی بغلش جون می کند، چاره ای نداشتم. بايد می رساندمش بيمارستان. طاهره حالش چطوره؟).

( خوبه. فعلن خوابيده).

(بچه چطور؟!)

(نگران نباش. باید منتظر شد)

( می توانم ببينمش؟).

( نه)

(طاهره را چطور؟)

(طاهره را که اصلا! از دستت خيلی عصبانی است. به من گفت که نمی خواد ببينتت! به نظر من هم بهتره تا فردا صبر کنی).

( چه وقت از بيمارستان مرخص ميشه؟).

( يکی دو روز بيشتر طول نمی کشه. نگران حالش نباش. خوب ميشه. من ديگه بايد بروم. امشب دوتا از دکترهای کشيک نيومدند. همه ی مريض ها افتادند روی شونه ی من. در ضمن، امروز هم، چندتا تلفن مشکوک داشتم. فکر می کنم می خواهند چک کنند که توی مطب هستم يا نه!  حتمن تو هم زير نظری. مواظب باش!).

دکتر ابوالفضل دولت آبادی که می رود. امير هم ازاتاق بیرون می زند وخودش را به حیاط بیمارستان می رساند و پس از چند نفس عميق، راه می افتد به طرف ماشينش. سوار ماشین که می شود و از پارکینگ بیرون می آید، به یاد خوابی می افتد که شب قبل دیده است و در آن خواب در دادگاهی است و قاضی آن دادگاه که صورت خودش را پوشانده است دارد به او می گویدکه :( دکتر ابوالفض دولت آبادی، هيچ اشاره ای به پيدا شدن مرواريد نکرد؟).

امیر دولت آبادی می گوید:( کدام مرواريد؟).

( مرواريدی که در شکم بچه بود!).

( کدام بچه؟).

( بچه شما! بچه ای که می گفتند در حين زايمان خانمتان، مرده به دنيا آمده است؟).

(بچه من مرده به دنیا آمده بود؟!)

(میگفتند که مرده به دنیا آمده است! اما، درحقیقت مرده به دنيا نيامده بود، بلکه دکتر ابولفضل دولت آبادی، او را، به خاطر ارزش مرواريد توی شکمش، مرده قلمداد کرده بود!  همان دکتر ابوالفضل دولت آبادی که از بهترين دوستان شما بود و او را کشتيد!).

( من، کسی را نکشته ام).

امیر درحال پارک کردن ماشینش در خیابانی است. به خاطر آوردن خواب دیشبش واتفاق های پشت سرهمی که از سر شب افتاده است ذهنش را مخدوش کرده است . با صدای بلند دارد با خودش گفتگو می کند:

"حالا، چه باید بکنم؟! کجا باید بروم؟! "

"برگردد پيش طاهره به بيمارستان؟!"

"پیش طاهره؟!"

"خیلی خوب! برو پیش یکی از دوستان"

"کدام دوست؟! تازه، اگر تحت نظر باشم، چه؟!"

ماشین را خاموش می کند. سویچ را برمی دارد، اما همانطورسویچ به دست پشت فرمان ماشین مردد می ماند که پیاده بشود یا نشود که چشمش می افتد  به دو پاسبان که در حدود صدمتری او، جلوی در منزلی ایستاده اند.در همان لحظه، ماشينی از راه می رسد و به طرف پاسبان ها می رود و مردی از ماشين پياده می شود. يکی از پاسبان ها ماشين امير را به آن مرد نشان داد. مرد،  با احتياط به طرف ماشين می آید.  امير شيشه را پائين می کشد و سلام می کند و شب بخیر می گوید.

مرد با سوء  ظن به امیر نگاه می کند و می گوید: ( شب شما هم بخير. منتظر کسی هستيد؟).

( تقريبن!).

( تقريبن؟!).

( خانمم را تازه از اتاق عمل بيرون آورده اند. منتظرم که.....).

(کدام بیمارستان؟)

(همین بیمارستان چند خیابان آن طرف تر)

( چرا توی بيمارستان منتظر نشده ايد؟!).

(نفسم گرفت. آمدم بيرون که هوائی بخورم!).

( در هر صورت، اينجا، توقف مطلقن، ممنوع است!).

(ولی، من تابلوئی نديدم!).

( به دلايل امنيتی، ممنوع است. بفرمائيد!).

امير ماشين را روشن می کند و راه می افتد واز آينه ی ماشين، می بیند که آن مرد، دارد شماره ی او را بر می دارد! در همان لحظه، خوابی که دیشب دیده است درذهنش ادامه می یابد. قاضی می گوید: (پس از به دنیا آمدن فرزندتان بود که برای اولين بار، مادر خانم و برادر خانمتان را کشتيد؟).

امیر می گوید: ( من، کسی را نکشته ام!).

قاضی می گوید:(نوزادی که دکتر دولت آبادی، از رحم طاهره همسرتان، بيرون کشيده بود، اگرچه مرده به دنيا آمده بود، اما درست در لحظه ای که ناف نوزاد را بريده بود و آن را مثل تکه ای گوشت و استخوان، از دستی به دست ديگرش داده بود،  متوجه "خون  آبی" ای شده بود که از نوک ناف بريده شده کودک بيرون زده بود و چون،تنها دکتر دولت آبادی بود که به معنای خون آبی، واقف بود. برای همين هم وقتی با عجله، از مسئول مربوطه ی اتاق عمل خواست که فورا نوزاد را به بخش مراقبت های ويژه منتقل کنند، همه با تعجب به او خيره شدند، يعنی که :"  نوزاد مرده و بخش مراقبت های ويژه؟!". دکتر دولت آبادی هم به آنها گفته بود: " حق با شما است! حتا يک در بيليون هم احتمال زنده شدنش نيست! برای همين هم دارم می روم به اتاق انتظار که خبر مرگ نوزاد و سلامتی مادرش را به وابستگانش اعلام کنم. و اگر در اين فاصله، مادر نوزاد بهوش آمد، به او بگوئيد که نوزاد دربخش ويژه است تا خودم برگردم و خبر مرگ نوزاد را، به شکل مناسبی به مادرش اعلام کنم". همکاران اتاق عمل، شهادت داده اند که دکتر در وقت ادای اين سخنان، حال غير عادی ای داشته است و بعدها،وقتی شنیده بود که نوزاد مرده در دستگاه مخصوص، به ناگهان، جیغ کشان زنده شده بود و بعد از گریه شروع به گفتگو با افراد حاضر درآنجا کرده بود ...)

( پس، اتفاق قريب الوقوعی که همه منتظرش هستند، همين است؟!).

(بلی).

داستان ادامه دارد.....

توجه:

الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد" امیر پرویزدولت آبادی " وغیره...، می توانید به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت گوگل کنید.

ب:"رمان کدام عشق آباد" حدود بیست و پنج سال پیش، یعنی در سال 2000 میلادی، به همت "انتشارات خاوران- پاریس-" منتشر شده است.

  

دوشنبه، مرداد ۱۹، ۱۴۰۵

کلام صدو چهارم از حکایت قفس" "- خرابکار!-"


"کلام صدو چهارم از حکایت قفس"

"- خرابکار!-"

 

....امير دولت آبادی، به همان مقدار فاصله ای که خانم صولت آبادی، خودش را به او نزديک کرده است، عقب می کشد و می گويد: ( بلی. متاسفانه وقت زيادی ندارم. خانمم در خانه تنها است و.....).

(خانمتان در خانه تنها است؟! مگر ایشان را نکشته اید؟!)

( خانمم را کشته ام؟!).

( بلی. خانمتان، برادر خانمتان، مادر خانمتان و... آن بچه ...)

( شوخی تان گرفته است خانم؟! اين حرف ها، يعنی چه؟! لطفن در را بازکنيد!).

( در را بازکنم! چرا خودتان باز نمی کنيد؟!).

( چون، کليدش پيش شما است!).

خانم صولت آبادی، لبخند می زند و می گويد: ( پس معلوم شد که شما هم آن داستان را می خوانيد!).

( کدام داستان، خانم! )

(همین داستانی که هرهفته به صورت پاورقی در یکی از این مجله های مشهور چاپ می شود! )

(خیر خانم! نخوانده ام! خواهش می کنم در را بازکنيد. نفسم دارد بند می آید!).

خانم صولت آبادی، به طرف ميزش برمی گردد و یکی از کشوهای آن را باز می کند و از درون آن، مجله ای را بيرون می کشد و خيلی خونسرد، پشت ميزش می نشيند و پس از تورق آن، انگشتش را روی صفحه ای از آن مجله می گذارد و می گويد: ( اتفاقا، همینطور شانسی، جای خوبش آمد. جائی که مثل همین حالا است! مثل همین حالا که شما آنجا ایستاده اید و من اینجا و... گوش کنيد تا برايتان بخوانم. .....بعله... کجا بود؟! ... آها...اینجاست!..بعله ...... امير عشق آبادی، پشت در قفل شده، در حالی که دسته ی هفت تيری را که زير کتش پنهان کرده است، ميان انگشتان دست راستش می فشارد، دارد فکر می کند که با چه ترفندی می تواند از دست آن زنی که کليد در اتاق را درميان انگشتان دست چپش پنهان کرده است که در صورت لزوم اگر امیرعشق آبادی برای گرفتن آن کلید متوسل به زور شود، کلید را به سرعت ببلعد و... که در همان لحظه متوجه امیر عشق آبادی می شود که دارد به آهستگی با نرمشی پلنگ وار به سوی اوحرکت می کند! به همین دلیل است که آن زن، به  سرعت از جایش می پرد و کلیدی را که در دست دارد، می گذارد توی دهانش و رو به امیر عشق آبادی - که از اینجای داستان قرار است اورا خرابکار بنامیم- می کند وفریاد می زند:" ای خرابکار! اگر یکقدم دیگر پایت را جلو بگذاری، کلید را قورت می دهم!"  و آن خرابکارهم، هفت تيرش را از زير کتش بيرون می کشد و به سوی آن زن می گیرد و می گويد: "بانو! کليد را بده به من! ديوانگی نکن!"

و آن زن در حالی که غش غش می خندد، می گوید" عجب! پس، هنوز هم اسمم را فراموش نکرده ای!" وهمچنانکه آن خرابکار را زير نظر دارد، خم می شود و از درون کشوی بغل ميز، ضبط صوتی را بيرون می آورد و روی ميز می گذارد و می گوید:"اینهم ضبط و صوت همان - بانو -است! یادت آمد؟! خانه امیر آباد! هیچ نیچ کا! کل اوقلژ! مسئول ضبط یواشکی گفتگوها در خانه امیرآباد، چه کسی بود؟! خوب معلوم است؛ بانو بود دیگه! نه؟! وامشب هم تا همین لحظه ، هرسخنی که بین ما رد و بدل شده است ، توی این ضبط ، ثبت شده است! برای چه؟! تو بگو برای تاریخ! من میگم برای روز مبادا!" و بعد هم، آن زن، از درون کشوی دیگر، شيشه ای شراب  و شمعی و دو عدد گيلاس، بيرون می آورد. روی ميز می گذارد و در همان حال که هم آهنگ با موزيک، شمع را روشن می کند و شراب را در گیلاس ها می ریزد، به شيوه استربتيز شروع  می کند به بيرون آوردن لباس های خودش  و به حالت بازی کردن روی صحنه تأتر، رو می کند به آن خرابکار و می گويد:"آهای مردان ما!......برادران!.... پسران!....... پدران!..... اگر داستان شما،  چنانکه دارد امروز نوشته می شود، بشود،  شما کشندگان شهوت و چشم دوخته گان به قدرت،  بازندگان به تقصير فردائی خواهيد شد،  پر از نفرت!....  بيائيد!..... بيائيد!... بيائيد!.....معشوقکان ما!....همسران ما!...... بيائيد!....نفرت، ديوی است که تنها، درهم آغوشی عشاق درهم پيچيده شده، آرام می گيرد!..... بيائيد!...  آه!... آه!.... بچکيد ای کاف های جهان!..... بچکيد!..... بچکيد!" .

دراین لحظه، آن خرابکار هفت تیری را که درپشت سرش پنهان کرده است، رو به آن زن می گیرد و آن را پشت سرهم شلیک می کند و اگرچه با شلیگ شدن هر گلوله، وجود آن زن،  کمرنگ وکمرنگتر و سرانجام به همراه اتاق و هرچه در اواست محو و ناپدید می شود، اما، صدای آن زن همچنان ازهمه جهت شنیده می شود که دارد به خواندن داستان ادامه می دهد و از این لحظه به بعد، شما خوانندگان عزیز و آن مردخرابکار دارید به صدای آن زنی که ناپدید شده است ، اما همچنان دارد داستان آن مرد خرابکار را برای شما می خواند، گوش می دهید و ... اما، آن مرد خرابکار، همچنانکه  گوش هوش داده است به  داستان خوانی آن زن و کم کم  احساس می کند که صدای آن زن، بسیار آشنا است وبا خودش می اندیشد  که او، این زن را کی و درکجا می تواند دیده باشد و با طرح چنین سؤالی، همه وجودش از سنگینی شبی تاریک و وبارانی پر می شود وخودش را در خیال یا خاطره وشاید هم درخواب - و یا هرچه  که شما دلتان می خواهد آن را بنامید- می بیند که همچون گرگی زخمی که پوزه اش را درون برف فروکرده باشد، زوزه کشان، دارد با عجله از دانشکده ی پزشکی دانشگاه تهران بيرون می زند تا خودش را به یکی از درهای خروجی دانشگاه تهران درخیابان بيست و يک آذر برساند و چون به آنجا می رسد،  می بیند که در بسته است. نگاه می کند به طرف کيوسک نگهبانی. تاريکی غليظ، شدت باران و لامپ ضعيف درون کيوسک و بخار گرفتگی پنجره ی آن مانع می شود که از بودن و نبودن نگهبان مطمئن شود. به طرف کیوسک می رود. در را بازمی کند و به درون کیوسک  سرک می کشد. کسی نيست. در را می بندد و بر می گردد که برود. صدائی مهاجم از دل تاريکی پشت کیوسک می آيد که می گويد:(فقط از در بزرگ!)

خرابکار می گوید:(چرا؟!)

صدای مهاجم می گوید:(دانشجو هستيی؟!).

خرابکار می گوید:(بعله)

صدای مهاجم می گوید:(کدوم دانشکده؟)

خرابکار می گوید:(دانشکده ی پزشکی.)

صدای مهاجم می گوید:(چرا از درب  خود دانشکده پزشکی نرفتی؟!)

خرابکار می گوید:( چون، میخواهم بروم میدان بیست وچهار اسفند. کار دارم)

صدای مهاجم می گوید:( نمیشه؟! امشب همه  درها ، به غير از در اصلی بسته است!)

خرابکار می گوید:(چرا؟!)

صدای مهاجم می گوید:(به چرايش ديگه کاری نداشته باش دکتر! بفرما از در پائين!)

خرابکار، متوجه می شود که این نگهبان، نگهبان هميشگی نیست واحتمالا امنیتی باید باشد! پس بازخبری شده است! خرابکار راه می افتد به طرف در پائين. برقی می جهد. رعدی می غرد و باران شدت می گيرد. نرسيده به دانشکده ی ادبيات ، ناگهان زنی از درون تاریکی بيرون می جهد و دوان دوان ازکنار او می گذرد، هنوزچند متری ازاو فاصله نگرفته است  که با فرياد خفه ای فرو می افتد و پخش زمين می شود. خرابکار از جایش کنده می شود و خودش را به آن زن می رساند. خم می شود به سوی او و می گويد: (طوری که نشده اید!)

زن  که صورتش را با دست هایش پوشانده است، خودش را پس می کشد و با تحکم می گويد:

(لطفا به من دست نزنيد آقا! خودم بلند می شوم)

خرابکار هم پس می کشد ومی گوید:(معذرت می خواهم!)

به نظر خرابکار، صدای این زن، صدای همان زنی است که دارد داستان را از مجله برای او می خواند، اما آنقدر خشک و مردسان وآمرانه است که در خیال از خِیر کمک به او در می گذرد و راهش را می کشد و می رود. ولی در واقعیت آن شب بارانی  پس از چند متری برمی گردد و به جائی که زن افتاده است نگاه می کند. ناله های درد آلود زن مانع رفتنش می شوند. بر می گردد به طرف او و می گويد: (جائی تان که نشکسته است؟

زن، همچنانکه صورتش را با دست هایش پوشانده است، می گوید:(مگر شما دکتر هستيد؟)

خرابکار می گوید:(بلی، دکتر هستم، البته دانشجوی رشته ی پزشکی هستم)

زن میخندد و می گوید:(دکتر بعداز اين؟!)

خرابکارهم می خندد و  می گوید:(بلی، دکتر پس ازاين! بالاخره به کمک احتياج داريد يانه؟! زخمی شده اید؟!)

زن می گوید:(فکر می کنم)

خرابکار می گوید: (کجا؟)

زن می گوید:(ساق پايم)

خرابکار می گوید:(می توانم ببينم؟)

زن دوباره خودش را جمع می کند و در همان حال پس می کشد و میگوید:( نخير! ممنون می شوم اگر يک تاکسی ای چيزی خبر کنيد،لطفا!)

خرابکار از جایش کنده می شود و دوان دوان خودش را به خيابان می رساند . لحظه ای بعد به همراه تاکسی می آيد. زن در آنجا نیست! تاریکی اطرافش را می کاود ودر همان حال با خودش زمزمه می کند که :" عجیب است. غیبش زده است!". در همان لحظه، زن که حالا چادری سیاه برسرکشیده است،  از پشت درختی افتان و خیزان بیرون می خزد و می گوید:" ممنونم" و بعدهم، از جايش به زحمت بلند می شود ولنگان و لنگان خودش را به تاکسی می رساند و وقتی دست راستش را از زیر چادر بیرون می آورد که در تاکسی را بازکند، چادربرای لحظه ای، از روی انگشتان دست چپش که دسته ی هفت تیری را در خود می فشردند، به کناری می سرد و خرابکار خودش را به سرعت و با همان انعطاف پلنگ وار، به پشت درختی می کشاند و از آنجا، زن را می بیند که پس از ورود به تاکسی،  در را می بند و شيشه را پائين می کشد واز خرابکار تشکر می کند و به راننده می گويد حرکت کند. تاکسی راه می افتد و خرابکار هاج و واج می ايستد و دور شدن تاکسی را تماشا میکند. برقی می جهد. رعدی می غرد و باران شدت می گيرد و...

خرابکار، بعدها، در جائی از خاطراتش نوشته است که نمی داند چرا هروقت به آن شب بارانی می اندیشیده است، شک می کرده است  که اصلا در آن شب ، باران می باريده است يا نه تا چه رسد به درخشيدن برق و غريدن رعد و بعد هم دلش می گرفته است و نمی خواسته است که به آن فکر کند و همان سماجت در پس زدن آن خاطره باعث شده است  که بين او و آن شب و حوادثی که در پی حادثه ی آن شب آمده بودند و درهم فرو روند و بخشی ازگذشته ای بشوند که او به فراموشی سپرده است و به جای آن و به دلیلی که هنوز هم برای خودش روشن نيست، گذشته ی ديگری را برای خودش بسازد که هيچ ارتباطی با آن حادثه و تبعات آن حادثه نداشته باشد، به جز يک قسمت از آن گذشته که هر چه سعی در فراموش کردن آن کرده بود، کمتر موفق شده بود و هميشه هم با این تصوير شروع می شد که کنار ميزی در بوفه ی دانشکده ی پزشکی نشسته بود و در حال نوشیدن چائی بود که خانمی با روسری نارنجی می آمد و در آن سوی ميز می نشست و می گفت: "سلام. آمده ام که از شما به خاطر آن شب تشکر کنم".

و او می گفت:" کدام شب؟!"

و آن زن می گفت:" آن شبی که به من کمک کرديد و برايم تاکسی گرفتيد!"

و او می گفت:" فکر می کنم که مرا با کسی ديگر اشتباه گرفته ايد خانم!" و بعد هم صدای خواننده ای از رادیوی بوفه می امد که می خواند:

" قد خميده ی ما، سهلت نمايد ،اما برچشم دشمنان ، تير ازاين کمان توان زد!"

داستان ادامه دارد.....

توجه:

الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد" امیر پرویزدولت آبادی " وغیره...، می توانید به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت گوگل کنید.

ب:"رمان کدام عشق آباد" حدود بیست و پنج سال پیش، یعنی در سال 2000 میلادی، به همت "انتشارات خاوران- پاریس-" منتشر شده است.