یکشنبه، بهمن ۰۵، ۱۴۰۴

کلام هشتاد و پنجم از حکایت قفس" "-سریال از شاه آباد تا علی آباد!-"


"کلام هشتاد و پنجم از حکایت قفس"

"-سریال از شاه آباد تا علی آباد!-"

 

.....منشی از پشت ميزش بلند می شود و رو به آقای کمالی فریادمی زند: ( کجا آقای کمالی؟! آقای رئیس، جلسه دارند!).

( کار واجبی است خانم!).

وتا منشی به خودش بجنبد، آقای کمالی، در را باز می کند و وارد اتاق می شود و با ورود آقای کمالی به اتاق،آقای رئيس، با عجله ،سرش را از ميان پاهای جسدی که روی ميزش، دراز کرده است، بيرون می کشد و رو به آقای کمالی، فرياد می زند: ( چيه! چه خبر شده است؟!).

در همین لحظه، منشی، به درون اتاق می جهد و فرياد می زند: ( قربان! باور بفرمائيد  که من به آقای کمالی گفتم شما جلسه داريد، ولی گوش نکردند!).

آقای کمالی خودش را به جلو می کشاند: ( کار مهمی پيش آمده است قربان!).

رئیس که هنوز گوشه چشمی به سوی جسد دارد، نامتمرکز می گوید:( چه کار مهمی؟!).

(سر، آورده ام قربان!).

( سر چه کسی را؟!).

( سر حاج احمد محمدی را قربان!).

آقای رئیس، ناراضی و بی حوصله، کاملا روی از آقای کمالی برمی گرداند ودر حالی که به سوی جسد می رود، می گوید: (بسيار خوب! بگذاريد روی ميز. از اين به بعد هم، بدون اجازه ی منشی، وارد اتاق نمی شويد!).

(خيلی معذرت می خواهم قربان! ولی خودتان فرموديد که هر وقت خبری، چيزی، راجع به فرشاد عارف بود، فورن خبرتان کنم!"

( خوب! این چه ربطی به حاج احمد محمدی دارد که رفته ای سرش را برایم آورده ای؟!)

(ربط دارد قربان! ربط دارد! اگر هنوز به خاطر داشته باشید، در همین سریال هفتگی که از تلویزیون پخش می شود...)

( کدام سریال هفتگی؟! اسم سریال را بگو!)

( سریال از شاه آباد تا علی آباد قربان! )

( خوب؟!)

( در آن سریال، اگر هنوزدرخاطرتان مانده باشد، وقتی جسد بی سر دکتر علفی را پیدامی کنند...)

( یعنی می خواهی بگوئی این سری که آورده ای، سر همان جسد است؟!)

( خیر قربان!)

(خوب! پس چه؟!)

( می خواهم عرض کنم که این سری که خدمتتان آورده ام، سر همان جسدی است که الان روی میز شما است!)

( اگر این سری را که آورده ای، سر همین جسدی باشد که الان روی میز من است، پس چرا می گوئی که سر حاج احمد محمدی را آورده ای؟!)

( مگر جسدبی سری  که الان روی میز شما است، جسد حاج احمد محمدی نیست، قربان؟!)

(خیر)

(پس، جسد کیست؟!)

رئیس با عصبانیت به سوی آقای کمالی هجوم می آورد و فریاد می زند:( به توچه ربط دارد مردک! داری سین جیمم می کنی؟! بروگمشوبیرون! فورا!)

آقای کمالی "چشم چشم گویان، عقب عقب از اتاق خارج می شود وپس از خارج شد نش، رئیس، لحظه ای به زمین خیره می شود و بعد گیج و منگ به کنار پنجره می رود و پس از نگاهی نامتمرکز روبه فضای گسترده شده پشت پنجره، ناگهان به فکر قرصی ازقرص هایش می افتد که قرار بوده است صبح آن روز قبل از بیرون آمدن از منزل بخورد، اما انگار که نخورده است.  بنابراین، به طرف تلفن می رود و گوشی را برمی دارد و منشی را به اتاق احضار می کند و از او می خواهد هرچه زودتر کسی را بفرستد به منزل که قرص مورد نیازش را بیاورد. منشی، اگرچه می داند که چون آقای رئيس، قرصش را فراموش کرده است بخورد، حال مساعدی برای حتی یک گفتگوی ساده را ندارد و بايد مراعات احوالاتش را بکند، اما از طرفی هم، ممکن است که بی خبر گذاشتن او از توطئه ی درحال وقوعی که لحظه ای پیش به طور تصادفی کشف کرده است، پی آمدهای ناخوشايندی در پیش داشته باشد، بنابراين، دل به دريا می زند و می گويد:(می بخشيد قربان! همزمان با بیرون آمدن آقای کمالی از اتاق شما، آقای بایگان از بیمارستان زنگ زد و می خواست با ایشان صحبت کند و منهم گوشی را دادم به آقای کمالی. می بخشید قربان! طبق دستورحضرت عالی، با تلفن دیگر یک لحظه رفتم روی خطشان. می بخشید قربان! صحبت هاشان مشکوک به نظر می آمد قربان! اگر لازم بدانید و بخواهید به صحبت هاشان گوش بفرمائید، می توانم وصل کنم به تلفن اتاقتان. وصل کنم قربان؟)

رئيس، لحظه ای سکوت می کند و پيشانيش را می چلاند و بعد، با دلخوری، مثل آدمی که او را از خواب عميقی بيدار کرده باشند، خودش را جمع و جور می کند و می گويد:( باشد!  وصل کنيد!).

 منشی با عجله، از اتاق بيرون می زند و رئيس، گوشی تلفن را بر می دارد و به گوشش نزديک می کند و پس از لحظه ای صدای کمالی را می شنود که دارد به بايگان می گويد:" ... به هرحال، اميدوارم که سلامتی تان رو به راه شود و هرچه زودتر، از بیمارستان برگرديد به سرکارتان.در ضمن، تا یادم نرفته است خدمتتان عرض کنم که دیگر، اصلا، نباید نگران باشید. چون، سرآن بی سر پیداشد!)  

آقای بایگان می گوید:( سرکدام  بی سر؟!).

( منظورم پرونده ی صولتی!).

(کدام صولتی؟!).

( پرونده ی مهندس صولتی که در وزارت امور خارجه و....).

( شما، به من لطف داريد آقای کمالی! اما  بنده،  نه ازچنين پرونده بی سری اطلاع دارم و نه  از گمشدن آن!).

( البته، اطلاع که داريد! چطور ممکن است که نداشته باشيد؟!).

(آقاجان! من می گويم نر است و شما می گوئيد، بدوش که ماده است؟!).

(به هر حال،  نر و ماده ی قضيه، الان روی میز آقای رئيس است که سرشان را تا گردن فروکرده اند توی آن و هر آن ممکن است از طرف ايشان، با شما تماس گرفته شود! و خواهش من هم اين است که  به خاطر خودتان هم که شده است، به ايشان نفرمائيد که من به شما خبر داده ام! اگر قضيه را به گوشتان رساندم، برای اين است که نمی خواهم درنبودن شما، اين امير پرویز دولت آبادی فضول را که تا برگشتن شما مسئول بایگانی شده است، به همراه آن حمید فولادی کمونیست رفیقش ،روده وموده ی بايگانی را بيرون بکشند و ...).

رئيس ، با عصبانيت، گوشی را می گذارد روی تلفن و پس از روشن کردن سيگاری، می رود به طرف جسد روی میزش و در حالی که اورا مخاطب قرار می دهد می گويد: ( پس، اين امير پرویزدولت آبادی که الان در بايگانی این اداره کارمی کند، بايد پسر همان تيمسار دوولت آبادی باشد!).

صدای جسد درفضای اتاق می پیچد که می گوید:( شاید!)

(چرا شاید؟!)

منشی در می زند و وارد می شود: ( قربان...).

رئيس، با عصبانيت،  داد می زند: ( باز چه خبر شده است؟!).

(آقای حاجی خان هستند، قربان!).

(کدام حاجی خان؟!).

( آقای حاجی خان! از بارفروشی های مهم ميدان، قربان!).

(هر خری که می خواهد باشد! حوصله ی کسی را ندارم!).

(از دوستان مدير کل هستند قربان!).

( وقت گرفته است؟!).

( خير قربان. می گويد که راجع به يک موضوع خيلی مهمی، می خواهد با شما....).

( مهم نيست! برای آوردن قرص هایم، کسی را فرستادید؟!)

(منتظر نامه رسان هستم. زنگ زدم که بیاید)

(چرا نامه رسان؟! چرا راننده را نمی فرستيد ).

(فکر کردم ممکن است لازمش داشته باشید، قربان!)

(الان، لازمترین  چیز،همان قرص های من هستند. بفرستید. راننده را بفرستید!)

( چشم قربان. بگويم کدام قرصتان را قربان؟).

( به خانم بگويد قرص های قرمز. خودشان می دانند. به آقای حاجی خان هم، بگوئيد که ميهمان دارم. از طرف اعلحضرت آمده اند. بگوئيد، چند ساعتی، طول می کشد. برای فردا، وقتی به ايشان بدهيد. بفرمائيد!).

منشی، خارج می شود و  رئيس، بعد از زدن پک محکمی به سيگارش، به طرف جسد راه می افتد  که در همان لحظه همان صدای قبلی – صدای جسد - در فضای اتاق می پیچد که می گوید:( ولی، از قرار معلوم، اعلحضرت هم اطلاع دارند!)

رئیس می گوید:( از چه خبردارند؟).

جسد می گوید:( از همين قضيه!).

رئیس می گوید:( کدام قضيه؟!).

جسد می گوید:(همينکه  امير پرویزدولت آبادی، پسر تيمسار دولت آبادی  است؟!).

رئیس می گوید:( ديواری که دور اعلحضرت کشيده اند، از ديوار چين هم کلفت تر است! خبرهای مهمتر از اين را که به زندگی و مرگ ايشان و مملکت بستگی دارد، اين کاسه ليسان، نمی گذارند که به گوش ايشان برسد تا چه رسد به اين جور خبرها!).

( ولی، با اين شايعه ای که سر زبان ها افتاده است، معلوم می شود که اعلحضرت هم بی خبر بی خبر نبايد باشند!).

( کدام شايعه؟!).

(گلوله ی مرواريد!).

( در هرحال، در اينکه گلوله هائی در راه هستند و سفير کشان دارند رو به ایران می آيند، شکی نيست، اما اينکه آن گلوله ها، گلوله های توپ باشند يا گلوله های مرواريد، بايد منتظر شد! ولی، احتمال اينکه، اين امير پرویزدولت آبادی، پسر همان تيمسار دولت آبادی باشد، چندان زياد نيست؟!).

( به زبان رياضی، می شود گفت که احتمالش، يک بر پنج است! و اين را به اين دليل عرض می کنم که بر اساس شايعه هائی،  تيمسار دولت آبادی، يکی از همان چهار قولوهای مشهور است که وقتی پس از فارغ التحصيل شدن از مدرسه ی نظام در تهران، برمی گردند به دولت آباد، چون مرامشان اشتراکی بوده است، چهار نفری، با مهربانو، بعله!)

(بعله؟! یعنی چه، بعله؟!)

(یعنی اینکه، چون مرام اشتراکی داشته اند، بامهربانو، دختر فرشاد عارف ،  مثلا ازدواج کمونیستی می کنند!)

(ازدواج کمونیستی دیگر چه صیغه ای است؟!)

(همه با هم!)

( هرچهار قولو، با مهربانو، دختر فرشاد عارف ازدواج می کنند؟!)

( بعله! همه باهم! اما، غافل از آنکه مهربانو، قبل ازازدواج کمونیستی با آنها، با يعقوب، نوه ی حاج آقا شيخ علی......).

داستان ادامه دارد.....

توجه:

الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد " حاج آقا شیخ علی، فرشاد عارف، دکتر علفی، حاج احمد  محمدی" می توانید "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت، گوگل کنید و یا به  آرشیو همین سایت مراجعه فرمائید.

ب: "رمان کدام عشق آباد"، حدود بیست و پنج سال پیش، يعنی در سال 2000 ميلادی،  در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است. 

دوشنبه، دی ۲۹، ۱۴۰۴

"کلام هشتاد و چهارم از حکایت قفس" "-بریده شدن سر دکترعلفی، مشهور به حاج احمد محمدی دولت آبادی، در بایگانی شهرداری تهران -


 

"کلام هشتاد و چهارم از حکایت قفس" 

 "-بریده شدن سر دکترعلفی، مشهور به حاج احمد محمدی دولت آبادی، در بایگانی شهرداری تهران -"

....سرگرد اکبردولت آبادی، همچنانکه شروع به پوشيدن لباس نظامی ای می کند که ازدرون کمد بيرون آورده است، به پسرش احمد میگوید: ( بدو! بدو از پشت بام. از پشت بام، می پری روی نانوائی و از نانوائی هم، می پری به کوچه ی خيام. معطل نکن!....بدو!).

مهربانو، مادر احمد، ترسيده و حيران به طرف سرگرد می رود و معترضانه می گوید: ( چی شده مرد؟! اين وقت شب، اون لباس ها را برای چی می پوشی؟! آخه، تو که بازنشسته هستی!).

سرگرد باخشم در خودش می غرد و می گوید:(اينقدرسؤال نکن زن! برو! برو، هرچی پول و مول داری بده بهش که بره! بدو!)

مهربانو، در حالی که با احمد، به طرف در اتاق می رود: ( آخه،  سربازی نرفتن که اينهمه بگير و ببند نداره!).

احمد، نرسيده به در اتاق، بر ميگردد به طرف سرگرد و می پرد و دست  او را می بوسد: ( ببخشيد!).

سرگرد هم اورا در آغوش می گیرد ودر همان حال، بغض کرده زیر گوشش زمزمه می کند: ( برو! برو! بدو! فقط يادت باشد که امشب، اينجا نبوده ای و من و مادرت هم، از هيچ چيز، خبر نداريم، بدو!)

حالا، صبح همان شب است که پسردیگر سرگرد اکبر دولت آبادی -امیر پرویزدولت آبادی- در بایگانی محل کارش در شهرداری تهران،همانطور که مشغول شماره گذاری پرونده هاست دارد به وضعیت حاملگی همسرش طاهره می اندیشد:

 طاهره، دفعه ی اولی که حامله شده بود، بچه را انداخته بود. دفعه ی دوم، بچه، مرده به دنيا آمده بود و ايندفعه، پس از حامله شدن، طاهره ، به دستور دکتر ابوالضل دولت آبادی که از دوستان بسيار نزديک امير پرویزبود، از کارش مرخصی دو ساله گرفته بود و زير نظر دکتر، نه ماه پراز اميد و نا اميدی را پشت سر گذاشته بود و همه چيز هم تا آن لحظه، به خوبی و خوشی پيش رفته بود و در آخرين دفعه که دکتر معاينه اش کرده بود، با چنان اطمينانی از سلامتی بچه سخن گفته بود که امير پرویز و  طاهره، جرأت کرده بودند راجع به اسمی که که قرار بود روی بچه شان بگذارند، صحبت کنند. آپارتمانی که در آن زندگی می کردند، چهار خوابه بود. اتاق خواب. اتاق کار امير. اتاق کار طاهره و يک اتاق هم، اتاق خواب ميهمان. طاهره، پس از اطمينان به وجود بچه ای که خواهد داشت، اتاق ميهمان را اختصاص داده بود به اتاق بچه. اتاقی با کاغذ ديواری و پرده های رنگارنگ  و تخت و ننوی و اسباب بازی  و لباس های زير و و لباس های رو و ... حتا، در مورد نگهداری بچه هم تقسيم کار کرده بودند و داشتند آماده می شدند برای تغييراتی که با آمدن مسافر کوچولوشان،  بايد در برنامه ی زندگيشان داده می شد. ساعت خواب، ساعت بيداری و اينکه در ساعات  اداری که هر دوبايد به سر کارشان می رفتند ، بچه را به چه کسی بسپارند؛ به مهد کودک و يا بگذارندش پيش مادر طاهره  و ....

( صبح جناب اميرپرویزخان دولت آبادی، بخير!).

( صبح آقای کمالی عزيز هم، بخير. حالتان چطور است).

( به مرحمت دوستان، خوب است. حال شما چطور است؟).

( حال ما هم بد نيست. ميگذرد).

( کارها چطور پيش می رود اميرخان؟!).

( خوب است. کار است ديگر!).

( پرونده ای، چيزی مفقود شده است؟!).

( خير. چطور؟!).

(آخه، همه ی قفسه ها بهم ريخته اند!).

( دارم شماره گذاريشان می کنم).

(می بخشيد آقای دولت آبادی که دارم فضولی می کنم! ولی بهتر نبود که صبر می کرديد تا خود آقای بايگان، برگردند و آنوقت.....).

(آقای بايگان مگر بازنشسته نشده اند؟!).

( خير. البته درخواست کرده بودند، اما موافقت نشد. ايشان کسالت داشتند. قرار شد که برای آزمايشات لازم، يک چند روزی را در بيمارستان، بستری شوند).

در همین لحظه، دوست امیر پرویز- حميد فولادی- سرفه کنان وارد اتاق محل کارش می شود که در پشت بایگانی واقع شده است  و از لابلای سرفه هايش، واژه هائی رنگارنگ به بيرون پرتاب می شوند؛واژه هائی که صدای شدید سرفه هایش مانع شنیدن آن ها می شوند. به همین دلیل، امير دولت آبادی با گفتن اینکه "یا حرف بزن یا صحبت کن!"  از جايش بر می خيزد و برای آوردن پرونده ای، در پشت قفسه ها نا پديد می شود وآقای کمالی که تازه از" زندانی سياسی "بودن حميد فولادی، با خبر شده است، برای سر حرف باز کردن با حمید فولادی ، همان سرفه های او را بهانه قررار می دهد وخودش را به طرف پنجره ای می کشاند که بايگانی را به اتاق حميد فولادی وصل می کند و پس از سرک کشيدن به درون اتاق، می گويد: ( خدا بد ندهد جناب فولادی! سرما خورده ايد؟!).

( خير).

( اوضاع و احوال زمانه چطور است جناب فولادی؟).

( زير سايه ی آقای کمالی بزرگ، همه چيز، در امن و امان است).

( چه می شود کرد، جناب فولادی؟! از قديم گفته اند که زمانه با تو نسازد، تو با زمانه بساز. مگر غير از اين است؟!).

( هرچه شما بفرمائید جناب کمالی! از بالا چه خبر؟!)

( کدام بالا قربان! بنده کجا، بالا کجا؟!).

(می گویند شهرشلوغ شده است!)

(منظورتان چیست جناب فولادی؟!)

( فکرتان به جاهای بد بد نرود! منظورم، همين شهرداری خودمان است! می گويند که بين طبقه ی بالا و طبقه ی پائين، اسباب کشی راه افتاده است. يک عده را دارند می برند طبقه ی بالا که به جايش،  يک عده ی را از طبقه ی بالا بياورند به طبقه ی پائين!).

( ببرن بالا و بياورند پائين. از قديم گفته اند که آهسته بيا، آهسته برو که گربه شاخت نزند!).

آقای کمالی،  سيگار روی لبش را آتش می زند. در همان لحظه، ارباب رجوعی، در آن سوی پيشخوان بايگانی ظاهر می شود. آقای کمالی،  می رود به طرف پيشخوان و از او می پرسد: ( چکار داری پدر جان؟).

ارباب رجوع می گوید:(برای تشکيل پرونده آمده ام).

حميد فولادی، جلوی پنجره ظاهر می شود و رو به ارباب رجوع می گويد: ( مسئول بايگانی، ايشان نيستند. مسئول بايگانی، آقای  دولت آبادی هستند پدر جان –  داد می زند-  آقای دولت آبادی!).

امير پرویز دولت آبادی، از پشت قفسه ها، بيرون می آيد.  آقای کمالی، با دلخوری، خودش را از جلوی پيشخوان، به کناری می کشاند. اميرپرویزدولت آبادی می ايستد جلوی پيشخوان و رو به پيرمرد می گويد: ( بعله؟).

( برای تشکيل پرونده آمده ام آقا).

(تشکيل پرونده، راجع به چی؟).

( البته، چند سال پيش، تشکيل داده بودم، ولی....).

( شماره ی پرونده ی قبلی را داری؟).

( نخير).

( اسمت چيه؟).

( حاج احمد محمدی).

( اسمت برايم آشناست! چند دقيقه صبر کن. فکر میکنم که يه جائی ديده باشم).

امير دولت آبادی، پشت قفسه ها ناپديد می شود. آقای کمالی، به طرف پيرمرد می رود: ( پرونده، راجع به چه بوده است، پدرجان؟).

( ای آقا! داستانش مفصله. سرتان را درد نياورم. حدود چند سال پيش .....).

ميان قژ و قژ پاشنه ی در بایگانی و سرفه های حميد فولادی، امير دولت آبادی، با پرونده ای در دست، از پشت قفسه ها، بيرون می آيد و رو می کند به پیرمرد ارباب رجوع و می گوید: ( گم شده پيدا شده!).

و سپس، پرونده را  می گذارد روی پيشخوان و پيرمرد با دهان نيمه باز، به پرونده خيره می شود و با تعجب می گوید: ( نه؟! باور نمی کنم!).

امير دولت آبادی، پرونده را باز می کند. و در حالی که از درون پرونده، خون فواره می زند، می گوید : ( باور کن پدر جان. باورکن! بيا، اينهم عکست!).

 پيرمرد، به عکس روی پرونده نگاه می کند ودر همان حال،دست امير را می قاپد: ( بگذار دستتو ببوسم!).

 امير، دستش را عقب می کشد: ( نه پدر جان! شما، جای پدر بزرگ من هستی!).

پير مرد، دوباره خودش را می کشاند به روی پيشخوان: ( بگذار دستتو ببوسم! به جون بچه ات که باس بگذاری دستتو ببوسم!).

صدای حميد فولادی، از سوی پنجره می آيد که داد می زند: ( آقای دولت آبادی، هنوز بچه ندارد. توی راه است!).

آقای کمالی، خودش را به سوی پيشخوان می کشاند و همانطور که از گوشه ی چشم، پرونده را از زير نظر ميگذاراند، به پير مرد می گويد : ( حالا، مگر پرونده راجع به چه هست که از پيداشدنش، اينقدر خوشحال شده ای پدرجان؟!).

پیرمرد قدمی به سوی آقای کمالی برمی دارد و می گوید:( چند سال پيش که کارم با آن صولتی از خدا بی خبر، کشيده بود به دادگاه، آمدم همينجا و درخواست کردم که يک نسخه از پرونده ام را بدهند که با خودم ببرم به دادگاه که آن بايگان از خدا بی خبر، گفت فردا بيا! فردا که آمدم، گفت که پرونده بايد از مرکز بيايد که هنوز نيامده است! داد و بيداد کردم، منو انداخت بيرون. دادگاه هم تشکيل نشد. رفتم سروقتش! توی کارخونه. کارخونه ی صولتی. خود صولتی، توی وزارت کشور کار ميکنه، اما کارخونه هم داره. تلفن زد و اومدن و منو بردن کلانتری و بعد هم، دوسال زندون برام بريدن!).

صدای حميد فولادی، از سوی اتاقش می آيد که داد می زند: ( به چه جرمی؟!).

( خرابکاری آقا! به جرم خرابکاری! از خدا بی خبرا، گفتن که به دولت توهين کردم. قصد داشته ام که کارخونه رو با کارگراش آتيش بزنم! دو سال، من پيرمرد رو انداختن توی زندون، بيگناه! بيگناه بيگناه!).

آقای کمالی، پيشخوان را بلند می کند و می رود به قسمت ارباب رجوع و صندلی ای را به پيرمرد نشان می دهد که بنشيند و خودش هم کنار پيرمرد، روی صندلی ديگری می نشيند و می گويد: ( البته، اين قضيه ی گم شدن پرونده، نمی تواند به آقای بايگان، ربط داشته باشد پدرجان! ولی قضيه کارخانه و اينطور چيزها که می خواسته ای آتش بزنی و....).

پيرمرد، با عصبانيت، از روی صندلی بلند می شود و می گويد: ( کی ميخواسته آتيش بزنه؟! کدوم آتيش؟!.چطور ربط ندارد؟! پرونده، بال در آورده است و خودش غيبش زده است؟! ربطش به اين است که پارتی بازی کردند و من بدبخت را، دوسال انداختند توی هولوفدونی! ربطش به اينه که اين مملکت، قانون نداره!).

آقای کمالی هم از جايش بر می خيزد: ( يعنی چه مملکت قانون ندارد؟!).

( لا اله الا الله!....نذار دست از دهنم وردارم! من، دوسال، بی خود و بی جهت، زندون بودم! به من نگو يعنی چه! فهميدی؟!).

. آقای کمالی، چاقوئی از جيبش بيرون می آورد و سر ارباب رجوع را، از تنش جدا می کند و بعد هم، پرواز کنان، خودش را می رساند به جلوی در اتاق رئيس و می خواهد وارد اتاق شود که منشی رئيس، از پشت ميزش داد می زند: ( کجا آقای کمالی؟! ايشان، جلسه دارند!).

آقای کمالی داد می زند که:( کار واجبی است!).

و تا منشی به خودش بجنبد، آقای کمالی، در اتاق رئیس را باز می کند و وارد اتاق می شود. در همان لحظه، آقای رئيس، سرش را از ميان پاهای جسدی که روی ميزش، دراز کرده است، بيرون می کشاند و رو به آقای کمالی، فرياد می زند: ( چيه! چه خبر شده است؟!).

در همین لحظه، منشی، از پشت سر آقای کمالی، به درون می جهد و فرياد می زند: ( قربان! باور بفرمائيد که به آقای کمالی گفتم که شما جلسه داريد، ولی گوش نکردند!).

آقای کمالی خودش را به جلو می کشاند و همراه با اشاره لب و چشم ، پچپچه کنان می گوید : ( کار مهمی پيش آمده است قربان!).

( چه کار مهمی؟!).

آقای کمالی اشاره به سر خون چکانی می کند که در دست دارد و می گوید:(سر، آورده ام قربان!).

( سر چه کسی را؟!).

(سر همان دکتر علفی، ملقب به حاج احمد محمدی دولت آبادی که دنبالش بودید قربان!).

(بسيار خوب! بگذاريد روی ميز. از اين به بعد هم، بدون اجازه ی منشی، وارد اتاق نمی شويد!).

(خيلی معذرت می خواهم قربان! ولی خودتان فرموديد که هر وقت خبری، چيزی، راجع به  دکتر علفی مشهور به حاج احمد محمدی دولت آبادی داشتم، فورن خبرتان کنم! به همان دليل هم، امروز که رفته بودم به بایگانی برای سرزدن به این امیر پرویز دولت آبادی مشکوک و آن حمید فولادی کمونیست و...).

( بسيار خوب! بسيار خوب! حالا بفرمائيد بيرون! می بينيد که فعلن سرم شلوغ است! بعدن!....بعدن!).

داستان ادامه دارد.....

.......................................

توضیح:

الف:برای اطلاعات بیشتر در مورد " عقاب دوسر" و " دکتر علفی" و "حاج احمد محمدی دولت آبادی" ، می توانید به  آرشیو همین سایت  مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت، گوگل کنید.

 ب: "رمان کدام عشق آباد"  از همين قلم - ،  حدود بیست و پنج سال پیش، يعنی در سال 2000 ميلادی،  در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است، مراجعه کنید.

جمعه، دی ۲۶، ۱۴۰۴

ناکجا. مرکز خودیابی و بسامان سازی آوارگان



" ناکجا"

" مرکز خود یابی و بسامان سازی آوارگان"



.... صدائی در فضای سالن پیچید که می گفت بیدار شوید!
" خو" چشم‌هایش را باز کرد. خودش را از صندلی بالا کشید و به اطرافش نگاه کرد. همان جنب و جوش را در دیگر کسانی که در سالن بودند، دید. سالن به ناگهان جان گرفته بود و خو می توانست صورت افرادی را که در پیرامونش نشسته بودند ببیند. زن ها و مردهای پیر و جوانی بودند که داشتند خودشان را از صندلی هایشان بالا می کشیدند و به اطراف نگاه می کردند.صدا ، دوباره بلند شد و گفت:" برای انتقال شما به این مکان چاره ای به غیر از استفاده از روش - شیمی هیپنوتیزم – نداشته اند. احساس خوشایندی باید داشته باشید. بسیار خوب! چند دقیقه طول می کشد تا اثر آن، کاملا برطرف شود".
در این لحظه، نورسالن شروع کرد به کم و کمتر شدن تا جائی که تاریکی همه جا را فراگرفت و صدا گفت:" قبل از هرچیز، به نمایندگی از طرف -جولاشگا- به همه ی شما خانم ها و آقایان خوش آمد می گویم و امیدوارم برای مدتی که در اینجا اقامت دارید، لحظات خوبی را پشت سر بگذرانید. اسم اینجا، "ناکجا" است. اینجا ، مکان ویژه ای است که در آن ،افراد ویژه ای به کارهای ویژه ای مشغول هستند. اگرچه نام این مکان "ناکجا" است، اما جائی است که در جهان با همه جا ارتباط دارد و اکثر کشورها از نتیجه ی تحقیقات جاری در این مکان بهره مند می شوند. فعالیت های پرسنل اینجا که هر کدام از نخبه‌های رشته ی تخصصی خودشان هستند، روی آزمایشات ویژه ای متمرکز شده است که همه ی موجودات دریائی و زمینی، را شامل می شود. هدف این آزمایشات ، پیروزی نوع انسان است بر دشمنی که ازآینده دارد به سوی او می آید. از جمله موجوداتی که در اینجا مورد آزمایش قرار می گیرند، نوعی از انسان هائی هستند که به دلایل نامعلومی ، به ناگهان دچار دگرگونی های فکری و روحی ویژه ای شده باشند. از جمله ی این انسان های وِيژه ، شما میهمان های عزیز هستید. شما خانم ها و آقایان که علیرغم آمدن از کشورهایی با نژادها و رنگ ها و فرهنگ های مختلف، اما در یک چیز مشترک هستید و آن نقطه ی مشترک ، این است که ناگهان عوض شده اید! و چون، عوض شدن شماها ناگهانی و به سرعت اتفاق افتاده است، در لحظه ی چرخش طبیعتتان دچار فراموشی شده اید؛ به طوری که اصلا به خاطر نمی آورید که چه کسی بوده اید و چرخش طبیعتتان در چه لحظه ای و کجا اتفاق افتاده است. حضور شما در اینجا ، به این خاطر است که بتوانید به مرور ، آن لحظه ی چرخش و علت آن را به خاطر بیاورید.


اگر از ما بخواهید، کمکتان می‌کنیم. نخواهید، هیچ چیز و هیچ کس شما را مجبور نخواهد کرد. در این‌جا، دموکراسی واقعی حاکم است. همه آزاد هستند، حتی آنهائی که مخالف آزادی‌اند. شاید در میان شما کسانی باشند که بخواهند خودشان یا خانواده شان، شهرشان، کشورشان و غیره را نابود کنند. بسیار خوب! ما، این امکان را به آنها می‌دهیم، در صورتی که ما را مجاب کنند که نابود کردن اهداف نامبرده، برای جلوگیری از آن دشمنی که از آینده دارد به سوی بشریت می‌آید مفید به فایده‌ای خواهد بود.
در میان شما، نخبگان بزرگ دینی،علمی، هنری، ورزشی ،سیاسی و غیره هم وجود دارند که هر کدام از آنها به دلیل چرخش ناگهانی از اعتقاد قبلی شان مورد خشم پیروان و طرفدارانشان قرار گرفته‌اند. این چرخش های ناگهانی، گاهی میلیون‌ها کشته بر جای گذاشته‌است و اکنون به عنوان مجرم مورد تعقیب جامعه‌شان هستند. اما، ما به آن‌ها و به شما به چشم یک مجرم نگاه نمی‌کنیم؛ بلکه می‌خواهیم به شما کمک کنیم که دلایل این چرخش ناگهانی را در خودتان پیدا کنید و دوباره به مقام و مرتبه‌ای که در گذشته داشته‌اید، بازگردید.
به طور مثال، میان شماها، نابغه ای است در رشته ی فیزیک که ناگهان فعالیت ذهنی اش متوجه علوم اجتماعی شده است و رشته فیزیک را رها کرده است و خواسته است که یک جامعه ای مبتنی بر قواعد فیزیک کوانتوم بنا کند!
یا قاضی مشهوری است که ناگهان با استدلال به دلایل عجیب وغریبی ، شروع کرده است به تبرئه ی مجرمین!
یا فردی که در کشورش، سال ها مسئول اعدام های سری مخالفین دولت بوده است ، به ناگهان آزادی خواه شده است و شروع کرده است به کشتن مسئولان رده ی بالای همان کشور!
یا شاهزاده ای که ناگهان صبح که ازخواب بیدارشده است و دیگر نخواسته است شاه باشد، بلکه خواسته است رئیس جمهور باشد!
یا رئیس جمهوری که دیگر نمی خواسته است رئیس جمهور باشد، بلکه می خواسته است شاه باشد و در برنامه ای که مستقیم از طریق رادیو و تلویزیون پخش می شده است ، شروع کرده است به مسخره کردن مقام ریاست جمهوری و از مردم خواسته است که بر علیه آن وضعیت احمقانه قیام کنند و او را به مقام شاهی برسانند!
یا فردی که یکی از بزرگان دین بوده است و ناگهان بی دین شده است!
یا بی دین مشهوری که ناگهان به خدا معتقد شده است!
یا هنرپیشه ی مشهوری در جشنی که به مناسبت سالگرد تولدش برگزار شده است هنگام سخنرانی به ناگهان دچار دگرگونی شده است و خودش و تولدش را به مسخره گرفته است و خانواده و کشورش را به باد فحش و از متولد شدن در آن خانواده و آن شهر و آن کشور اظهار شرم کرده‌است !
یا کارگر کمونیستی که گاوصندوق حقوق کارگران به سرقت برده است و پس از آنکه دستگیرش کرده اند و از او پرسیده اند چرا دست به چنین عملی زده است، گفته است چون برای سرمایه دار شدن نیاز به پول داشته است!
یا سرمایه دار بزرگی که به ناگهان تصمیم گرفته است سرمایه اش را میان گارگرانش تقسیم کند، مشروط به اینکه هم خودشان کمونیست شوند و هم به او راه و روش کمونیست شدن را بیاموزند و... غیره!
با تحقیقات همه جانبه ی بین المللی‌ای که تا‌اکنون انجام شده است، یکی از علائم نزدیک شدن آن دشمن نامرئی که فعلا آن را عنصر" حاضر و غایب" نامیده اند، همین مورد تغییر ناگهانی افراد است. به‌خصوص افرادی که در مراتب بالای جامعه قراردارند و اگر هم افرادی با مراتب بالای اجتماعی نیستند، انعکاس آن تغییر ناگهانی ، حوزه ی وسیعی از جامعه شان را دچار تغییرات ساختارشکنانه‌ای کرده است.
در زمان های گذشته، با چنین افرادی به سه شیوه برخورد می شد:
به زندان افکندن.
کشتن .
و یا به تیمارستان فرستادن که هنوز هم در کشورهائی که عضو این "ناکجا" نیستند، به همان روش های پیشین عمل می شود. اما، کشورهای عضو ، از زاویه ی دیگری به افرادی مثل شما نگاه می کنند.
شما، هرچه که باشید، سرمایه های کشور خودتان هستید. کشتن و به زندان افکندن و یا راهی تیمارستان کردن افراد با ارزشی مثل شما، شیوه ی کشورهائی است که از فهم دقیق شیوه های ما بی خبرند. آنها نمی‌دانند که چگونه می شود ، امروز، با شیوه هائی پیشرفته ، یک عنصر با ارزش اجتماعی منحرف شده ی نابه‌سامان شده را به راه آورد و به سامانش کرد. و اینجا، همان مکانی است که کارش مبتنی بر اعمال همان شیوه های پیشرفته است.
هر کدام از شماها در کشور خودتان ، یک عنصر به سامان و با ارزش جامعه ی خودتان بوده اید که ناگهان تغییر کرده اید و نابه‌سامان شده اید و نه تنها خود شما از این تغییر ناگهانی شخصیت در عذاب هستید، بلکه جامعه تان را هم به عذاب انداخته اید. بازگشت شما به وضعیت به سامانی که قبلا داشته اید، هم نقطه پایانی خواهد بود برای رنج و عذاب درونی خودتان و هم برای جامعه ای که در آن زندگی می کنید و هم برای جهان.
ما، در اینجا فقط سرویس دهنده به شما هستیم. در اینجا، مرگ و زندگی تان در دست خودتان است.بخواهید خودتان را بکشید، مختارید. بخواهید زنده بمانید مختارید. برای زنده ماندن فقط یک شرط لازم است. زبان این "ناکجا" را باید بیاموزید. چون، از این لحظه به بعد، کسی با زبانی جز زبان اینجا باشما صحبت نخواهد کرد. برای آموختن زبان هم پیشرفته ترین وسایل و روش های آموزشی در اختیارتان قرارخواهدگرفت. برای نمونه، گوشی هائی کنارتختخوابتان خواهد بود که هرشب پیش از خواب ، می توانید آن را روی گوش هایتان بگذارید و صبح، اثر معجزه آسای آن را مشاهده کنید.گوشی ها طوری ساخته شده اند که به هنگام خواب و غلتیدن ، ازگوش هایتان بیرون نخواهند آمد. ِیاد آوری می کنم. در اینجا، مرگ و زندگی تان در دست خودتان است. آنچه زندگی تان را بیمه خواهد کرد، آموختن هرچه زودتر زبان اینجا است و شرکت در برنامه های "به سامان سازی" که به منظور کمک به "خودیابی"شما تهییه و تدوین شده است.
پس از پایان صحبت من، شما را به محلی که در همین طبقه واقع شده است هدایت خواهد کرد. در آنجا، کلید آپارتمانتان به شما داده خواهد شد تا زندگی مستقل خودتان را در این"ناکجا" آغاز کنید و....
ادامه دارد......
.....................................................

توجه:

الف:برای اطلاعات بیشتر، می توانید "رمان آوارگان خوابگرد" را در اینترنت گوگل کنید و یا به آدرس های اینترنتی زیر مراجعه فرمائید.

ب: اولین چاپ"رمان آوارگان خوابگرد" 1999 میلادی.پاریس. انتشارات خاوران.

«قسمت هائی از رمان آوارگان خوابگرد »: asre-nou.net

https://cyrushashemseif.blogspot.com/. 

دوشنبه، دی ۲۲، ۱۴۰۴

کلام هشتاد و سوم ازحکایت قفس " "– شما خودتان هم توی تصویر مونیتورهای شرکت هستید! –"


"کلام هشتاد و سوم ازحکایت قفس "

"– شما خودتان هم توی تصویر مونیتورهای شرکت هستید! "

 

سرگرد: (.... از اين لحظه به بعد، چشم و گوش من، چشم و گوش دولت است. هر چيزی که از شما ببينم و يا بشنوم که مخالف مصالح مملکت باشد، خودم شخصن، دستتان را می گيرم و می گذارم توی دستشان. تمام!).

احمد: (می دونم. قبلن هم به من گفته بوديد!).

( آره. گفته بودم، اما اين دفعه، می بينی که عمل هم می کنم!).

 (در اونصورت، پای خودتون هم گيره!)

( پای من گيره؟ گير چی؟!).

( گيرشرکت!).

( شرکت! کدوم شرکت؟!)

( جولاشگا!)

( اين مزخرفات را، آن برادر احمقت،امیرپرویز، توی کله ات چپونده است؟!).

(نخير. خودم می دانستم!).

( از کجا می دانستی؟!).

(از کجايش را، بعدن می فهميد!).

( که اينطور! داری تهديدم می کنی! از قرار معلوم، همه ی فکراتو کرده ای؟!).

( معلومه! تا ظلم هست...).

( خفه شو! بسه ديگه! جلوی من، از اين شعار ها نده! تو، الان، جلوی يک مأمور دولت نشسته ای. کسی که وظيفه اش، حفظ همان چيزهائی است که تو، می خواهی ويرانشان کنی!).

(می دونم!).

( نه، نمی دانی!  شماها هيچکدامتان نمی دانيد که داريد چه بر سر اين مملکت می آوريد! نمی دانيد که چه خواب هائی ديده اند برای اين مملکت! آن خواهراحمقت و شوهرش هم نمی دانند! آن برادر چپول بی شعورت هم نمی دانست که دارد با چه آتشی بازی می کند! اوهم، اولش، مثل تو، کله اش خيلی پرباد بود! آمد همين جا، جلوی من ايستاد و به من گفت: قاتل! مزدور!  آدم فروش! ولی می دانی که آخرش چه شد؟!).

( رفتيد و لوش داديد!).

(من لوش دادم؟! بی شرف! من لوش دادم؟! من...).

تاکی واکی دکتر به صدا در می آيد. چشم از مونيتور رو به رويش برمی گيرد و  تاکی واکی را بر می دارد:

(شش شش. بگوشم).

( از پنج پنح به شش شش!).

( گفتم بگوشم! بگو!).

( گاومون زائيده! ميهمون داريم!).

(از کجا؟!).

( از گربه ی بزرگ!).

( چه می خوان؟!).

(دنبال شکار کوچک هستن!).

( احمق ها! عجب مملکت خر تو خری شده!  بگو که سوژه،  همین الان توی تصوير مدار بسته ی ما است!  دارد با پدرش بحث می کند! نزديک نشن!).

( بهشون گفتم. ميگن، شما خودتون هم توی تصويرمونیتورهای شرکت هستید!).

( احمق های دهاتی تازه به قدرت رسیده! هنوز نميدونه که  مونیتور، خوردنيه يا پوشيدنی، اونوقت، ميگه که....).

(ديگه دير شد! دارن جلوی خونه ی سوژه...).

( بهشون بگو" شکارکوچک سهم عقاب دوسر است! اگه حرفی دارن، باس با مرکز تماس بگيرن!").

( دیگه دیر شده است. يکيشون از ماشين پياده شد. دارد می رود به طرف در منزل شکاربزرگ!).

(در هرحال،  نباس بذارين که شکار کوچک به دام  اونا بيفته!).

( آخه، چطوری؟! جلوی در خونه واستادن! تا ما خودمونو به اونجا برسونيم.....).

(خيالت راحت باشه!  تا شکار کوچک، بو ببره که اومدن دنبالش، ميزنه به چاک. تنها راه فرارش هم، اينه که خودشو برسونه رو پشت بام واز اونجا، بپره  رو نونوائی و بعدش هم، کوچه ی خيام. اگه پشت ديوار جنوبی خيام کمين کنين، از ديوار که بخواد بپره پائين، افتاده توی بغلتون و.....).

( يه لحظه!... يارو رسيد به جلوی در خونه........ داره زنگ ميزنه!....).

دکتر نگاهش را می برد به طرف صفحه مونیتور: ( دارم می بينم!).

در صفحه مونیتور، احمد، با شنيدن صدای زنگ در، از جايش می پرد و می رود به طرف پنجره و دستش را دراز می کند که آن را بگشايد،  فرياد سرگرد، او را متوقف می کند: ( احمق! داری چيکار ميکنی؟!).

( می خوام ببينم کيه؟!).

( آنها هستند! آمده اند دنبالت!).

( شما، از کجا ميدونين؟!).

مهربانو،هراسان، وارد اتاق می شود: ( چی شده؟! کيه اين وقت شب، زنگ می زنه؟!).

سرگرد که تا اين لحظه، در حالت نيم خيز، بوده است، با تظاهر به اينکه چيز مهمی نيست، روی مبل می نشيند: ( چيزی نشده.  ممکن است که مأموران نظام وظيفه باشند).

مهربانو، هاج و واج به احمد و سرگرد نگاه می کند: ( مأموران نظام وظيفه! اينوقت شب؟!).

زنگ در، دوباره به صدا در می آيد. سرگرد از جايش بر می خيزد. به طرف پنجره می رود و آن را می گشايد و همچنانکه به بيرون سرک می کشد، فرياد می زند: ( اين وقت شب، چه خبرتان است؟! من، خودم نظامی هستم! دارم می آيم!).

سرگرد، پنجره را با عصبانيت می بندد و از آن روی برمی گرداند که مهربانو، راه را براو می بندد: ( چه خبر شده مرد! چرا به من نميگی؟!).

سرگرد، همچنانکه از مهربانو می گذرد و به طرف کمد لباس می رود: ( خبری نشده! گفتم که بايد از طرف نظام وظيفه باشند! پول و مول نقد، هر چه داری، بيار و بده بهش!).

( به کی؟!).

( به بچه ات! بدو!).

احمد، در حالی که وحشت زده، اين طرف و آن طرف می رود: ( چيکار کنم بابا؟!).

سرگرد، همچنانکه شروع به پوشيدن لباس نظامی ای می کند که ازدرون کمد بيرون آورده است: ( بدو! از پشت بام. از پشت بام، می پری روی نانوائی و از نانوائی هم، می پری به کوچه ی خيام. معطل نکن!....بدو!).

مهربانو، ترسيده و حيران: ( چی شده مرد؟! اين وقت شب، اون لباس ها را برای چی می پوشی؟! آخه، تو که بازنشسته هستی!).

( اينقدرسؤال نکن زن! برو! برو، هرچی پول و مول داری بده بهش که بره! بدو!).

مهربانو، در حالی که با احمد، به طرف در اتاق می رود: ( آخه،  سربازی نرفتن که اينهمه بگير و ببند نداره!).

احمد، نرسيده به در اتاق، بر ميگردد به طرف سرگرد و می پرد و دست  او را می بوسد: ( ببخشيد!).

سرگرد هم اورا در آغوش می گیرد ودر همان حال، بغض کرده زیر گوشش زمزمه می کند: ( برو! برو! بدو! فقط يادت باشد که امشب، اينجا نبوده ای و من و مادرت هم، از هيچ چيز، خبر نداريم، بدو!).....

داستان ادامه دارد.....

توضیح:

الف: در مورد "شرکت جولاشگا" می توانید "رمان آوارگان خوابگرد" و یا "جنگ شرکت جولاشگا با عناصر حاضر و غایب" را در اینترنت گوگل کنید.

"رمان آوارگان خوابگرد" از همین قلم، حدود بیست و پنج سال پیش، يعنی در سال 2000 ميلادی،  در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است.

ب: برای اطلاعات بیشتر در مورد " عقاب دوسر" می توانید "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت، گوگل کنید و یا به  آرشیو همین سایت و یا به"رمان کدام عشق آباد"  که از همين قلم - ،  حدود بیست و پنج سال پیش، يعنی در سال 2000 ميلادی،  در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است، مراجعه کنید. 

یکشنبه، دی ۱۴، ۱۴۰۴

کلام هشتاد و دوم از حکایت قفس " "– دولتشرکت جولاشگا-


" کلام هشتاد و دوم از حکایت قفس "

"دولتشرکت جولاشگا- "

.... اميرپرویزاز اتاق خارج می شود. طاهره، همانطور که به هوای گرگ و ميش پشت پنجره خيره شده است، با خودش زمزمه می کند:

حادثه ای در خواب.

حادثه ای در بيداری.

خواب سؤال است و بيداری، پاسخ.

بيداری سؤال است و خواب ،پاسخ.

درهوائی گرگ و ميش و جنگلی انبوه،

ميان خواب و بيداری و....

 درهمین زمان است که مهربانو- در نیشابور- وارد اتاق می شود. وضو گرفته است و همانطور که دارد، صورت و دست هايش را با حوله خشک می کند، رو به احمد می گويد : ( برای خواهرت نوشته بودی که درتهران، کار پيدا کرده ای.! آره؟!).

سرگرد، پخی می زند زير خنده ومی گوید: ( آخه زن! به يک سرباز فراری که کسی کار نميدهد! برو! برو و.... هی، وسط صحبت ما نپر! بگذار يه خورده با پسرم صحبت کنم! برو که نمازت دارد قضا می شود!).

مهربانو، همانطور که دارد از اتاق خارج می شود، رو به احمد می گوید: ( زياد طول نميکشه مادر. تا من نمازمو بخونم، غذای تو هم ديگه، حاضر شده).

(ممنون).

مهربانو از اتاق خارج می شود. سرگرد، از جايش بر می خيزد و پس از آنکه از در اتاق به بيرون سرک می کشد و مطمئن می شود که مهربانو، رفته است به اتاق ديگر، بر می گردد به سوی احمد و کنار او می نشيند و با صدائی آهسته و چهره ای درهم کشيده می گويد: ( خوب! حالا راستش را بگو ببينم که چرا برگشتی اينجا؟!).

احمد، خودش را عقب می کشد:( گفتم که! مجبور شدم. چاره ای نداشتم).

 ( يواش حرف بزن! مادربدبختت از هيچ چيز خبر ندارد. فکر می کند که واقعن، از سربازی فرارکرده ای! می دانی که قلبش ناراحت است. چند وقت پيش، دوباره حالش بد شد. دگتر گفته است که نبايد ناراحت بشود. چون، ايندفعه، جان سالم به در نمی برد! فکر کرده ای که اگردليل واقعی فراری شدن تو را بفهمد، چه اتفاقی می افتد؟!).

( اگه شما، بهش نگيد، از کجا می فهمه؟!).

( مثل سايه، دنبالت هستند! اگر يکدفعه، بريزند اينجا چی؟! يکبارجستی ملخک! دوبار جستی ملخک!....).

احمد، پوزخند می زند: ( دفعه ی سوم، توی دستی ملخک!).

( آره! توی دستی ملخک! آره! فکر نکن که تا ابدالآباد می توانی برای خودت، راست راست بگردی و اعلاميه پخش کنی و به در و ديوار بچسبونی!).

(من، کاری به کار اعلاميه پخش کردن و چسبوندن و اين چيزا ندارم!).

( شايد هم توی اين مدت، ترقی کرده ای و مسئوليت های بالاتری بهت دادن! توی اون کوله پشتی که به خودت چسبونديش، چيه؟!).

( هيچی. وسائلمه!).

(راستشو بگو! بازدنبال کدوم مأموريت فرستادنت؟!).

( گفتم که داشتم می رفتم مشهد که...).

( مشهد برای چی؟!).

( برای زيارت!).

(بارک الله!  برای زيارت! چند وقته که شوهر خواهرتو نديده ای؟!).

( از وقتی که از اينجا رفتم! چطومگه؟!).

( هيچی! آخه، شنيده ام که اوهم توی خط قم و مشهد، کار می کنه!).

(راننده شده مگه؟! از ادارش اومده بيرون؟!).

( نه باباجان، بيرون نيومده! آخه اونم خيلی ميره زيارت!).

( خب! مگه زيارت رفتن جرمه؟!).

( به زيارت رفتن جرم نيست! ولی، حتمن خبرداری که ايشان، از سال چهل و دو که در تهران تشريف داشتند، هنوز هم که هست، پاشون توی آن  آشوب و بلوای خمینی ساخته، گيره و اگه داماد من نبود، الان وضعش طور ديگه ای بود!).

( من از اون قضايا خبر ندارم).

( حالا که دنبال رو او شده ای، بهتر است که خبر داشته باشی!).

(من دنبال رو کسی نيستم!).

( نترس!  لوتون نمی دم! هرچی هم که نباشه، تو، پسرم هستی و اونهم دومادم. ديدم که خواهرت هم، تازگی ها، نماز خون شده و حرف های بودار می زنه! پس، من، مار توی آستينم پرورش می داده ام و خودم خبر نداشته ام! بسيار خوب! اين حرفی که می خواهم الان به تو بگويم، به خواهرت و شوهرش هم گفته ام! از اين لحظه به بعد، چشم و گوش من، چشم و گوش دولت است. هر چيزی که از شما ببينم و يا بشنوم که مخالف مصالح مملکت باشد، خودم شخصن، دستتان را می گيرم و می گذارم توی دستشان. تمام!).

(می دونم. قبلن هم به من گفته بوديد!).

( آره. گفته بودم، اما اين دفعه، می بينی که عمل هم می کنم!).

(در اونصورت، پای خودتون هم گيره!).

( پای من گيره؟ گير چی؟!).

( گيرشرکت!).

( شرکت! کدوم شرکت؟!)

( جولاشگا!)

( اين مزخرفات را، آن برادر احمقت،امیرپرویز، توی کله ات چپونده است؟!).

(نخير. خودم می دانستم!).

( از کجا می دانستی؟!).

(از کجايش را، بعدن می فهميد!).

( که اينطور! داری تهديدم می کنی! از قرار معلوم، همه ی فکراتو کرده ای؟!).

( معلومه! تا ظلم هست...).

( خفه شو! بسه ديگه! جلوی من، از اين شعار ها نده! تو، الان، جلوی يک مأمور دولت نشسته ای. کسی که وظيفه اش، حفظ همان چيزهائی است که تو، می خواهی ويرانشان کنی!).

(می دونم!).

( نه، نمی دانی!  شماها هيچکدامتان نمی دانيد که داريد چه بر سر اين مملکت می آوريد! نمی دانيد که چه خواب هائی ديده اند برای اين مملکت! آن خواهراحمقت و شوهرش هم نمی دانند! آن برادر چپول بی شعورت هم نمی دانست که دارد با چه آتشی بازی می کند! اوهم، اولش، مثل تو، کله اش خيلی پرباد بود! آمد همين جا، جلوی من ايستاد و به من گفت: قاتل! مزدور!  آدم فروش! ولی می دانی که آخرش چه شد؟!).

( رفتيد و لوش داديد!).

(من لوش دادم؟! بی شرف! من لوش دادم؟! من...).

(داستان ادامه دارد.....

توضیح:

الف: در مورد "دولتشرکت جولاشگا" می توانید "رمان آوارگان خوابگرد" و یا "جنگ شرکت جولاشگا با عناصر حاضر و غایب" را در اینترنت گوگل کنید.

ج: "رمان آوارگان خوابگرد" از همین قلم، حدود بیست و پنج سال پیش، يعنی در سال 2000 ميلادی،  در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است.