"کلام هشتاد و پنجم از حکایت قفس"
"-سریال از شاه آباد تا علی آباد!-"
.....منشی
از پشت ميزش بلند می شود و رو به آقای کمالی فریادمی زند: ( کجا آقای کمالی؟! آقای
رئیس، جلسه دارند!).
( کار
واجبی است خانم!).
وتا منشی
به خودش بجنبد، آقای کمالی، در را باز می کند و وارد اتاق می شود و با ورود آقای
کمالی به اتاق،آقای رئيس، با عجله ،سرش را از ميان پاهای جسدی که روی ميزش، دراز
کرده است، بيرون می کشد و رو به آقای کمالی، فرياد می زند: ( چيه! چه خبر شده
است؟!).
در همین
لحظه، منشی، به درون اتاق می جهد و فرياد می زند: ( قربان! باور بفرمائيد که من به آقای کمالی گفتم شما جلسه داريد، ولی
گوش نکردند!).
آقای
کمالی خودش را به جلو می کشاند: ( کار مهمی پيش آمده است قربان!).
رئیس که
هنوز گوشه چشمی به سوی جسد دارد، نامتمرکز می گوید:( چه کار مهمی؟!).
(سر،
آورده ام قربان!).
( سر چه
کسی را؟!).
( سر حاج
احمد محمدی را قربان!).
آقای
رئیس، ناراضی و بی حوصله، کاملا روی از آقای کمالی برمی گرداند ودر حالی که به سوی
جسد می رود، می گوید: (بسيار خوب! بگذاريد روی ميز. از اين به بعد هم، بدون اجازه
ی منشی، وارد اتاق نمی شويد!).
(خيلی
معذرت می خواهم قربان! ولی خودتان فرموديد که هر وقت خبری، چيزی، راجع به فرشاد
عارف بود، فورن خبرتان کنم!"
( خوب!
این چه ربطی به حاج احمد محمدی دارد که رفته ای سرش را برایم آورده ای؟!)
(ربط
دارد قربان! ربط دارد! اگر هنوز به خاطر داشته باشید، در همین سریال هفتگی که از
تلویزیون پخش می شود...)
( کدام
سریال هفتگی؟! اسم سریال را بگو!)
( سریال
از شاه آباد تا علی آباد قربان! )
( خوب؟!)
( در آن
سریال، اگر هنوزدرخاطرتان مانده باشد، وقتی جسد بی سر دکتر علفی را پیدامی
کنند...)
( یعنی
می خواهی بگوئی این سری که آورده ای، سر همان جسد است؟!)
( خیر
قربان!)
(خوب! پس
چه؟!)
( می
خواهم عرض کنم که این سری که خدمتتان آورده ام، سر همان جسدی است که الان روی میز
شما است!)
( اگر
این سری را که آورده ای، سر همین جسدی باشد که الان روی میز من است، پس چرا می
گوئی که سر حاج احمد محمدی را آورده ای؟!)
( مگر
جسدبی سری که الان روی میز شما است، جسد
حاج احمد محمدی نیست، قربان؟!)
(خیر)
(پس، جسد
کیست؟!)
رئیس با
عصبانیت به سوی آقای کمالی هجوم می آورد و فریاد می زند:( به توچه ربط دارد مردک!
داری سین جیمم می کنی؟! بروگمشوبیرون! فورا!)
آقای
کمالی "چشم چشم گویان، عقب عقب از اتاق خارج می شود وپس از خارج شد نش، رئیس،
لحظه ای به زمین خیره می شود و بعد گیج و منگ به کنار پنجره می رود و پس از نگاهی
نامتمرکز روبه فضای گسترده شده پشت پنجره، ناگهان به فکر قرصی ازقرص هایش می افتد
که قرار بوده است صبح آن روز قبل از بیرون آمدن از منزل بخورد، اما انگار که
نخورده است. بنابراین، به طرف تلفن می رود
و گوشی را برمی دارد و منشی را به اتاق احضار می کند و از او می خواهد هرچه زودتر
کسی را بفرستد به منزل که قرص مورد نیازش را بیاورد. منشی، اگرچه می داند که چون آقای
رئيس، قرصش را فراموش کرده است بخورد، حال مساعدی برای حتی یک گفتگوی ساده را
ندارد و بايد مراعات احوالاتش را بکند، اما از طرفی هم، ممکن است که بی خبر گذاشتن
او از توطئه ی درحال وقوعی که لحظه ای پیش به طور تصادفی کشف کرده است، پی آمدهای
ناخوشايندی در پیش داشته باشد، بنابراين، دل به دريا می زند و می گويد:(می بخشيد
قربان! همزمان با بیرون آمدن آقای کمالی از اتاق شما، آقای بایگان از بیمارستان
زنگ زد و می خواست با ایشان صحبت کند و منهم گوشی را دادم به آقای کمالی. می بخشید
قربان! طبق دستورحضرت عالی، با تلفن دیگر یک لحظه رفتم روی خطشان. می بخشید قربان!
صحبت هاشان مشکوک به نظر می آمد قربان! اگر لازم بدانید و بخواهید به صحبت هاشان
گوش بفرمائید، می توانم وصل کنم به تلفن اتاقتان. وصل کنم قربان؟)
رئيس،
لحظه ای سکوت می کند و پيشانيش را می چلاند و بعد، با دلخوری، مثل آدمی که او را
از خواب عميقی بيدار کرده باشند، خودش را جمع و جور می کند و می گويد:( باشد! وصل کنيد!).
منشی با عجله، از اتاق بيرون می زند و رئيس،
گوشی تلفن را بر می دارد و به گوشش نزديک می کند و پس از لحظه ای صدای کمالی را می
شنود که دارد به بايگان می گويد:" ... به هرحال، اميدوارم که سلامتی تان رو
به راه شود و هرچه زودتر، از بیمارستان برگرديد به سرکارتان.در ضمن، تا یادم نرفته
است خدمتتان عرض کنم که دیگر، اصلا، نباید نگران باشید. چون، سرآن بی سر پیداشد!)
آقای
بایگان می گوید:( سرکدام بی سر؟!).
( منظورم
پرونده ی صولتی!).
(کدام
صولتی؟!).
( پرونده
ی مهندس صولتی که در وزارت امور خارجه و....).
( شما،
به من لطف داريد آقای کمالی! اما
بنده، نه ازچنين پرونده بی سری
اطلاع دارم و نه از گمشدن آن!).
( البته،
اطلاع که داريد! چطور ممکن است که نداشته باشيد؟!).
(آقاجان!
من می گويم نر است و شما می گوئيد، بدوش که ماده است؟!).
(به هر
حال، نر و ماده ی قضيه، الان روی میز آقای
رئيس است که سرشان را تا گردن فروکرده اند توی آن و هر آن ممکن است از طرف ايشان،
با شما تماس گرفته شود! و خواهش من هم اين است که
به خاطر خودتان هم که شده است، به ايشان نفرمائيد که من به شما خبر داده ام!
اگر قضيه را به گوشتان رساندم، برای اين است که نمی خواهم درنبودن شما، اين امير پرویز
دولت آبادی فضول را که تا برگشتن شما مسئول بایگانی شده است، به همراه آن حمید
فولادی کمونیست رفیقش ،روده وموده ی بايگانی را بيرون بکشند و ...).
رئيس ،
با عصبانيت، گوشی را می گذارد روی تلفن و پس از روشن کردن سيگاری، می رود به طرف
جسد روی میزش و در حالی که اورا مخاطب قرار می دهد می گويد: ( پس، اين امير پرویزدولت
آبادی که الان در بايگانی این اداره کارمی کند، بايد پسر همان تيمسار دوولت آبادی
باشد!).
صدای جسد
درفضای اتاق می پیچد که می گوید:( شاید!)
(چرا
شاید؟!)
منشی در
می زند و وارد می شود: ( قربان...).
رئيس، با
عصبانيت، داد می زند: ( باز چه خبر شده
است؟!).
(آقای
حاجی خان هستند، قربان!).
(کدام
حاجی خان؟!).
( آقای
حاجی خان! از بارفروشی های مهم ميدان، قربان!).
(هر خری
که می خواهد باشد! حوصله ی کسی را ندارم!).
(از
دوستان مدير کل هستند قربان!).
( وقت
گرفته است؟!).
( خير
قربان. می گويد که راجع به يک موضوع خيلی مهمی، می خواهد با شما....).
( مهم
نيست! برای آوردن قرص هایم، کسی را فرستادید؟!)
(منتظر
نامه رسان هستم. زنگ زدم که بیاید)
(چرا
نامه رسان؟! چرا راننده را نمی فرستيد ).
(فکر
کردم ممکن است لازمش داشته باشید، قربان!)
(الان،
لازمترین چیز،همان قرص های من هستند. بفرستید.
راننده را بفرستید!)
( چشم
قربان. بگويم کدام قرصتان را قربان؟).
( به
خانم بگويد قرص های قرمز. خودشان می دانند. به آقای حاجی خان هم، بگوئيد که ميهمان
دارم. از طرف اعلحضرت آمده اند. بگوئيد، چند ساعتی، طول می کشد. برای فردا، وقتی
به ايشان بدهيد. بفرمائيد!).
منشی،
خارج می شود و رئيس، بعد از زدن پک محکمی
به سيگارش، به طرف جسد راه می افتد که در
همان لحظه همان صدای قبلی – صدای جسد - در فضای اتاق می پیچد که می گوید:( ولی، از
قرار معلوم، اعلحضرت هم اطلاع دارند!)
رئیس می
گوید:( از چه خبردارند؟).
جسد می
گوید:( از همين قضيه!).
رئیس می
گوید:( کدام قضيه؟!).
جسد می
گوید:(همينکه امير پرویزدولت آبادی، پسر
تيمسار دولت آبادی است؟!).
رئیس می
گوید:( ديواری که دور اعلحضرت کشيده اند، از ديوار چين هم کلفت تر است! خبرهای
مهمتر از اين را که به زندگی و مرگ ايشان و مملکت بستگی دارد، اين کاسه ليسان، نمی
گذارند که به گوش ايشان برسد تا چه رسد به اين جور خبرها!).
( ولی،
با اين شايعه ای که سر زبان ها افتاده است، معلوم می شود که اعلحضرت هم بی خبر بی
خبر نبايد باشند!).
( کدام
شايعه؟!).
(گلوله ی
مرواريد!).
( در
هرحال، در اينکه گلوله هائی در راه هستند و سفير کشان دارند رو به ایران می آيند،
شکی نيست، اما اينکه آن گلوله ها، گلوله های توپ باشند يا گلوله های مرواريد، بايد
منتظر شد! ولی، احتمال اينکه، اين امير پرویزدولت آبادی، پسر همان تيمسار دولت
آبادی باشد، چندان زياد نيست؟!).
( به
زبان رياضی، می شود گفت که احتمالش، يک بر پنج است! و اين را به اين دليل عرض می
کنم که بر اساس شايعه هائی، تيمسار دولت
آبادی، يکی از همان چهار قولوهای مشهور است که وقتی پس از فارغ التحصيل شدن از
مدرسه ی نظام در تهران، برمی گردند به دولت آباد، چون مرامشان اشتراکی بوده است،
چهار نفری، با مهربانو، بعله!)
(بعله؟!
یعنی چه، بعله؟!)
(یعنی
اینکه، چون مرام اشتراکی داشته اند، بامهربانو، دختر فرشاد عارف ، مثلا ازدواج کمونیستی می کنند!)
(ازدواج
کمونیستی دیگر چه صیغه ای است؟!)
(همه با
هم!)
( هرچهار
قولو، با مهربانو، دختر فرشاد عارف ازدواج می کنند؟!)
( بعله! همه
باهم! اما، غافل از آنکه مهربانو، قبل ازازدواج کمونیستی با آنها، با يعقوب، نوه ی
حاج آقا شيخ علی......).
داستان
ادامه دارد.....
توجه:
الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد " حاج آقا شیخ علی، فرشاد
عارف، دکتر علفی، حاج احمد محمدی" می
توانید "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت، گوگل کنید و یا به آرشیو همین سایت مراجعه فرمائید.
ب: "رمان کدام عشق آباد"، حدود بیست و پنج سال پیش، يعنی در سال 2000 ميلادی، در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است.





